تبليغاتX
my stories--->>> WWW.TTANHA.COM my stories

my stories

 

داشتم فکر می کردم کسی رو دوس داری؟ اگه داری بهش می گی؟ اگه نمی گی چرا نمی گی؟ من می گم بگو، باور کن هیچی ازت کم نمی شه. آخه می ترسم نگی و یه تیکه از قلبت کم بشه.

اول شخصیت های داستانم رو معرفی کنم: ماکوتو وچیاکی.

چیاکی پسر داستان. دبیرستانی. موهای لخت، بلند و نارنجی. موهایی که همیشه چشم هایش را می پوشاند. لاغر و قد بلند. بند کتانی اش همیشه باز است. کتانی که خیلی تمیز نیست. شانه های پهنش کمک می کنه توی لباس های گشادش گم نشه. شلوار جینش حداقل مشکلی نداره. یه ساعت مچی سیاه همیشه دستشه. یه بازوبند مشکی روی بازوهای تیره اش بسته. اگه پوستش را آفتاب تیره نکرده بود باید سفید می بود. حداقل برنزه باشه خوش تیپ تره. چیاکی رو در ذهنت یه پسر خیلی دوس داشتنی تصور کن. واقعا دوس داشتنی. من خیلی دوسش دارم. اسمش هم ادم رو دیوونه می کنه. چند بار پشت سر هم بگو:" چیاکی...چیاکی...چیاکی..." دیدی گفتم. درباره چشم هاش نمی تونم چیزی بگم. چون چشم هاش همیشه پشت یه دسته موی نارنجی مخفی شده. من تا حالا چشم هاش رو ندیدم. شاید ماکوتو دیده باشه.

ماکوتو دختر داستان. دبیرستانی. تو راه دبیرستان همش با چیاکیه.مثل یه پسر بچه می مونه. فکر نمی کنم تا حالا لاک زده باشه. میکاب که صد در صد نداشته. لاغر و مو مشکی. خیلی سفیده. نمی دانم چی او رو از بقیه دخترها خاص می کنه. شاید همین که وقتی باهاش حرف می زنی فقط و فقط به حرف های تو گوش می ده و توی ذهنش به این فکر نمی کنه که مدل موهایش خراب شده یا نه. و اینکه او خیلی راحت گریه می کنه و می خنده. بدون اینکه فکر کنه الان جاش نیست. شاید به خاطر همین باشه که چیاکی دوستش داره.

ماکوتو: "هی چیاکی ..."

چیاکی: "هی ماکوتو... همیشه باید انقدر دیر کنی و من رو منتظر بذاری. "

ماکوتو: " هه هه هه هه..... "

چیاکی: " هی ماکوتو... تو داری به من می خندی؟ من عصبانیم. "

ماکوتو: " هه هه هه... چیاکی من نمی تونم جلو خندم رو بگیرم . وقتی عصبانی خیلی خنده دار می شی. هه هه... هیچ وقت تو زندگیت عصبانی نشو..."

چیاکی: " هی ماکوتو..."

همیشه برام یه سواله، چی میشه که آدم از یه نفر خوشش می یاد؟ آدم یهو توی یه نگاه از یه نفر خوشش می یاد؟ یا اینکه یه مدت طول می کشه؟ خب توی یه نگاه که فقط چهره ی آدم به چشم می آید. می شه یه نفر روفقط به خاطر چهره اش دوست داشت؟ اصلا نمی شه. وقتی چشم های یه نفر رو میبینی اول نگاه می کنی که چه رنگیه؟ بعد نگاه می کنی که چه حالتی داره؟ ولی آخرش به جایی می رسی که اون چشم ها چه طوری تو رو نگاه می کنه؟ بعد اگه چشم ها تو رو جوری نگاه کنه که دوست نداشته باشی اصلا یادت می ره که چشم هاش چه رنگی بوده. لطفا گیج نشید فقط خواستم بگم... خودم گیج شدم. اصلا به من چه ادم بعضی وقت ها بدون هیچ دلیلی از یکی خوشش می یاد دیگه.

 

چیاکی: " ماکوتو با من قرار می ذاری؟ "

ماکوتو: "یه دقیقه وایسا. تو الان چی گفتی؟ این فکر از کجا پیدا شد؟ "

چیاکی: " خب از اونجا که تو گفتی تا حالا اولین قرارت رو نداشتی گفتم اگه بخوای ... "

ماکوتو: " اَاَاَاَاَه ه ه ه ه.... "

و من همیشه به این هم فکر میکنم که چه جوری می خواهی بگی. بدترین حالتش اینه که یهو مثل ... نمی دانم چه حیوانی یهو ابراز عشق می کنه. ولی هیچ وقت مثل آن حیوان نباشید. اگه طرفت رو خوب شناخته باشی و جوری بهش بگی که می دونی دوست داره. حتا اگه بهت نه بگه برای هیشه یه خاطره ی زیبا ازت توی ذهنش باقی می مونه. بعضی ها دوست دارند کم کم بهشون گفته بشه. بعضی ها دوست دارند غافلگیر بشند. من هیچ کدوم از این دو روش رو دوس ندارم. اصلا من چی دوس دارم؟ اگه خنده بهتون می یاد بخندید و بگید. اگه گریه می یاد گریه کنید. در کل در زیبایی و به زیبایی بگویید. ولی یه چیز رو مطمئنم که با خجالت بگید. بدترین حالتش اینه که مغرور و از خود راضی باشید و مطمئن حرف بزنید.یه بار یه نفر با همین لحن به من گفت و شانس آورد که ...

چیاکی: "هی ماکوتو تواز من فرار می کنی؟"

ماکوتو: " آخه ما با هم دوست بودیم. "

چیاکی: " مگه دیگه نیستیم؟ "

ماکوتو: "خب تو چرا اون حرف رو زدی؟ "

چیاکی: " خب با تو هستم خیلی خوش می گذره. با تو همه چی یه جوریه... وقتی با هم برمی گشتیم خیلی خوش می گذشت. "

ماکوتو: "...... "

حالا اگه گفتی و شنیدی که او هم دقیقا احساسات تو را داره. خوش به حالت. اما اگه این رو نشنیدی ببین کجای کار اشتباه کردی. اگه حیلی محکم بهت نه گفته باشه که پیشنهاد می کنم بی خیال بشی. نگو که نمی تونی بی خیال بشی چون عشق نبوده. و نگو که عشقه چون معنی عشق رو هنوز نمی دونی. آخرش من عشق رو معنی می کنم. ولی بعضی وقت ها یه شانس و امیدی هست. مثلا بهت فهموند که باید فکر کنه. بذار که فکر کنه. ولی خوبی گفتنش اینه که دیگه وزن یه جمله ی نگفته روی قلبت سنگینی نمی کنه.

ماکوتو: " چیاکی؟...چیاکی؟...وایسا. "

چیاکی: " هی ماکوتو... چرا میدویی؟"

ماکوتو: " تو چراهر روز می ذاری میری؟ مگه ما با هم برنمی گشتیم؟ اینجوری همش دارم تنها می رم. تنها اصلا خوش نمی گذره. "

چیاکی: " باید برم دنبال میکا. خوب شد دیدمت تو بهترین دوستمی. بگو توی اولین قرارم باید چی کار کنم؟ "

ماکوتو: " اولین قرارت؟... خب کجا می رید" "

چیاکی: " میریم سینما."

ماکوتو: " اِ مگه قرار نبود اون فیلم رو با هم ببینیم. چه جوری به این زودی می ری سر قرار بعد از اینکه... گفتی من رو دوست داری؟ "

چیاکی: " هی ماکوتو داری با خودت حرف می زنی؟ من نشنیدم. "

ماکوتو: " هیچی، هیچی نگفتم. بای چیاکی. "

اگه نه شنیده باشی بدترین کارش اینه که بری سراغ یکی دیگه. یکی که نمی دونی چه حسی بهش داری اما می دونی که بهت نه نمی گه. اینجوری سردرگم می شی. به صورت یکی دیگه نگاه میکنی و توی چهره اش دنبال یه نشونی هر چند کوچک از اونی که توی ذهنته می گردی. حتا بعضی وقت ها هم چشم هایت را می بندی و حرف هایت را به کسی می زنی که او نیست. شاید اینجوری از اینکه بهت نه گفته پشیمون بشه. ولی او فقط پشیمون می شه و تو داغون. بذار کم کم فراموش بشه. وقتی فراموشش کنی مطمئنم دوباره یکی دیگه توی زندگیت پیدا می شه که تو ازش خوشت بیاد. قول میدم.

چیاکی: " هی ... ماکوتو. "

ماکوتو: " هی... چیاکی. "

چیاکی : " خیلی وقته ندیدمت. "

ماکوتو: " دیگه با هم برنمی گردیم. تو مسیرت رو عوض کردی؟ "

چیاکی : " آخه تو اون مسیر همش یکی رو می دیدم و ناراحت می شدم... تو ناراحتی؟ "

ماکوتو: " آخه یکی رو داشتم. بعد اون گفت که دوستم داره. بعد من دیگه ندارمش."

چیاکی: " هی ماکوتو گریه می کنی؟ "

ماکوتو: " چرا من نفهمیدم که من هم دوسش دارم؟ "

چیاکی: " خب تو توی این چیزا زیاد خوب نیستی. "

ماکوتو: " من توی چی خوبم؟ "

چیاکی: " م م م م ... خب نمی دونم. تو توی هیچی خوب نیستی ... هی ماکوتو گریه می کنی؟ "

ماکوتو: "......."

چیاکی: " من می خوام که با هم برگردیم. آخه اون وقت همش به این فکر می کنم که هیچ جا باهیچ کی خوش نمی گذره."

ماکوتو: " حتا سینما؟ "

چیاکی: " هیچ جا "

ماکوتو: ".........."

چیاکی: " من بالاخره دارم از اینجا می رم. "

ماکوتو: " چیاکی؟ ...چرا؟"

چیاکی: " من که اولش بهت گفته بودم. باید خیلی زودتر از اینا می رفتم. همش عقب انداختمش آخه با تو که برمی گشتم خیلی خوش می گذشت. "

ماکوتو: " چه قدر زوداومد. "

بعضی وقت ها هست که خودت هم نمی دونی کی رو دوست داری. واقعا خیلی سخته. من همیشه به این فکر می کنم که آدم از کجا باید بفهمه احساسش به بقیه دقیقا چه جوریه. و اینکه کدومشون واقعیه واقیعه. بعضی وقت ها توی زندگیت می فهمی کسی رو که حتا بهش نگاه هم نمی کردی چه قدر دوس داری. یا کسی رو که همیشه در حسرت نگاهش بوده ای هیچ وقت جایی تو قلبت نداشته. وبدتر از اون اینه که بعضی وقت ها خیلی طول می کشه تا می فهمی احساس واقعیت چی بوده. وقتی که دیگه خیلی دیر شده. بعد با خودت می گی چه قدر زود دیر شد. امیدوارم هیچ وقت چنین عشقی رو تجربه نکنید . اگه براتون اتفاق افتاد یه عالمه حس مزخرف خواهید داشت که ساده ترینش پشیمونیه. و اینکه دلتون یه نیروی خیلی قدرتمند می خواد که زمان رو براتون به عقب برگردونه. اما زمان هرگز به پشت سرش نگاه نمی کنه...

ماکوتو: " چیاکی؟ ... چیاکی؟...چیاکی؟... "

چیاکی: " هی ماکوتو...ایتجا چی کار میکنی؟... تو که گفتی هیچ وقت خداحافظی نمی کنی."

ماکوتو: " چیاکی، من باید یه چیزی رو بهت بگم."

چیاکی: " هی ماکوتو...... "

ماکوتو: " دوست دارم زمان برگرده به عقب. همین یه بار بره توی گذشته و بمونه. "

چیاکی: " اون موقع که باهم برمیگشتیم؟ آره خیلی خوش می گذشت. ماکوتو تو توی این کار خیلی خوب بودی. "

ماکوتو: " تو بهم هیچی نمی گی؟ "

چیاکی: " خب آهان چرا. تو راه برگشت خونه مواظب خودت باش. تو از جوب هم نمی تونی رد شی چه برسه از خیابون. همیشه من ردت می کردم حالا که من نیستم... "

ماکوتو: " اَاَاَاَه ه ه ه ه ... بعد این همه مدت چیاکی فقط همین رو داری که بهم بگی. "

چیاکی: " ماکوتو گریه می کنی؟ "

ماکوتو:" زود باش برو. زود باش. با بای. "

.

.

.

.

چیاکی: " هی ماکوتو زمان به گذشته برنمی گرده، توی آینده منتظرتم. تو آینده بیا پیشم. با من بمون. "

ماکوتو :" زود میام پیشت. می دوام و میام... "

 

حالا به جایی می رسیم که عشق رو معنی کنم. اگه یه نفر رو در معنی عشق دوست داشته باشی. فقط می خوای که او وجود داشته باشه. همین که بدونی روی زمینی هستی که او هم رویش می ایسته. هر دو با هم به یه آسمان نگاه می کنید. اینکه او جایی بین همین زمین و آسمان می خنده و گریه می کنه....

از این بیشتر احساساتی نشیم چون چنین عشقی احتمالش میتونه صفر باشه. یا یک بر روی میلیارد. ولی قشنگه که بعد از این همه مصیبت و گذروندن همه این مراحل کسی رو داشته باشی که باهاش بهت خیلی خوش می گذره. اینجوری شاد ی. همین کافیه کافیه. شاید یه روز هم مثل ماکوتو و چیاکی شدید.



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 توسط zohre
بر حسب تصادف و اتفاق بود که گوشه ی آن خیابان ایستادم. و برحسب اتفاق بود که دستم را برای ماشین بلند کردم. همش یه اتفاق بود که آن ماشین برایم ایستاد. ماشینی که یه مسافر دختر داشت. در ماشین را باز کرده بودم. داشتم به کجا نگاه می کردم؟ من مات یه جایی شده بودم. قبل از اینکه بفهمم یکی به جای من سوار  شد. دیدم مردی کنار آن دختر نشست. من آخرین مسافر ماشین شدم. یا شاید آخرین مسافر این راننده. ماشین حرکت کرد. خواستم مثل هر بار و هر بار از پنجره ی ماشین به بیرون نگاه کنم. خیره بشوم به درخت های سبز. اما درخت ها همیشه بودند. این بار سرم چرخید به سمت مردی که خیلی نزدیک به آن  دختر نشسته بود . هنوز دختر را ندیده ام. و حالا شانه های پهن مردی که اینجاست او را مخفی کرده. اصلا چرا باید دختر را ببینم؟ سرم را می چرخانم اما هیچ درختی آن بیرون نیست. فاصله ی مرد از من دور می شود. او به دختر نزدیک و نزدیک تر می شود. به مرد نگاه می کنم. مرد نگاه ماتش را از آینه جلو ماشین برنمی دارد. توی آینه چهره ی دختر نقش بسته که سرش را پایین انداخته. و من باز چشم هایش را نمی بینم. مرد به روی آینه لبختد می زند. دختر کوله بزرگش را میان خودش و مرد قرار می دهد. باید فکر می کردم که چرا آن کوله انقدر بزرگ است؟ مرد را دیدم. انگار دختر می دانست و چنین کیف بزرگی را با خودش حمل می کرد. یه محافظ بود؟ مرد دست در جیبش کرد. کیف پولش را بیرون آورد. فکر کرده بودم می خواهد کرایه اش را حساب کند. برود. ولی من فقط فکر کردم. مرد از میان پول هایش یک تراول صد تومانی بیرون در آورد. پول را توی دستش گرفت یه جوری که آن دختر ببیند. ولی دختر هنوز سرش پایین بود. یه جوری که دیگه هیچ گاه سرش را بلند نخواهد کرد. مرد اینبار پول میان دست هایش را روبه روی صورت دختر گرفت. می دانم اینبار دختر پول را دید. باید از پنجره به درخت ها نگاه کنم. درخت ها یه جوری شدند. یه جوری که انگار...

صدای باز شدن کیف پولش دوباره بلند شد. سرم چرخید. یه تراول دیگه گذاشت روی قبلی. مرد چه کار می کند؟ دارد روی دختر قیمت گذاری می کند؟ مگر کسی گفته که او فروشی است؟فکر نکرده بودم آدم ها قیمت دارند. چرا تا حالا به هیچی فکر نکرده بودم. فقط خیره درخت ها می شدم. فکر کردم قیمت این مرد چه قدر است؟ نه مرد خریدنی نبود. چهره ی دختر توی آینه بود. نمی دانم دیدم یا فقط فکر کردم که یه چیزی توی آینه درخشید. و می شود آن چیزی که توی آینه درخشیده بود یه قطره اشک باشد؟ یعنی گریه کردی؟ من که هنوز ندیدمش. دیگه به درخت ها کاری نداشتم. مگر آن بیرون درختی هم وجود دارد؟مرد برای سومین بار کیف پولش را باز کرد شد سیصد هزار تومان. فکر کردم توی ماشین چه معامله هایی انجام می شود. در ذهنم صدایی پیچید. که کسی چکش رابر روی میز می کوبد و پایان حراج را اعلام می کند. می گوید: " سیصدهزار تومان. فروخته شد به آقایی که..." سرم به سوی آینه می چرخد. اینبار شانه های مرد عقب تر از هر بار بود. طوری که چشم هایش دیده بشود. دختر را توی آینه می بینم. نگاهش می کنم. زیبایی اش پشت غم محو شده بود. نمی دانم شاید هم غم پشت آن زیبایی مخفی شده بود. چون آن مرد با لذت به چهره ی توی آینه نگاه می کرد و هیچ غمی نمی دید. سیصد هزار تومان هنوز بین دست های مرد و صورت دختر بود. دختر سرش خم و خم تر می شد. از سنگینی چشم هایی بود که غمگین و غمگین تر می شد.از پنجره به بیرون نگاه می کنم. درخت ها هستند. اما دیگه سبز نیستند. درخت ها همیشه انقدر سیاه بودند؟ صدای دختر بلند می شود: "آقا من پیاده می شم..."

به اطرافم نگاه می کنم. او می خواهد وسط این اتوبان پیاده شود؟ چونکه مرد نزدیک و نزدیک تر می شد؟ چشم های سرخ مرد که هنوز توی آینه بود. در ماشین باز می شود و دختر به سمت راننده می رود. دست هایش را رو به راننده می گیرد تا بهای این سواری غمگین را بدهد. راننده به جاب گرفتن پول دست های دختر را نوازش می کند. بعد بهش می خندد. دست دختر در هوا می ماند و پول از دستش می افتد توی ماشین. راننده هم تمام مدت به آینه ی جلوی ماشین خیره بود و لبخند داشت. یعنی او هم خریدار بود؟ اوبیشتر پول می داد یا مرد؟ دختر از ماشین دور می شود. در مقابل صدای راننده که می خواهد باقی پولش را بدهد فقط می رود. او بدون نگاهی به عقب کنار اتوبان می ایستد. سرش را بلند می کند و اینبار رو می کند به من. من که خیره اش شده ام و هیچی نمی گویم. ولی او با این نگاه چه می خواهد به من بگوید؟ می خواهد بگوید چرا دیدم و هیچ کاری نکردم؟ چرا خودش هیچ کاری نکرد.تنها دفاعش این بود که از ماشین پیاده شد. اما این ها را نمی گوید. چشم های غمگینش را یک جور دیگه به من دوخته. دارد حرف های خودم را به خودم می زند. به اینکه من یه پسرم. یه روز مرد می شوم و از توی آینه ی یه ماشین نگاهش می کنم. به اینکه من هم یه روز خریدارش می شوم. یه روز رویش قیمت می گذارم. وقتی حرفش را می فهمم چشم هایش را می بندد. چشم هایش را که می بندد غم از چهره اش محو می شود. قدم برمی دارد به سوی خیابان. سرم را از آن طرف برمی گردانم و دیگه نگاهش نمی کنم. چشم هایم را مثل خودش محکم می بندم تا نبینم. و گوش هایم را می گیرم تا صدای برخورد یه ماشین به یه دختر را نشنوم. ماشینی که بر حسب تصادف و اتفاق در این لحطه ار خیابان عبور می کند و نمی داند که دختری با چشم های بسته خیابان را طی می کند. همه اش یه اتفاق بود. مرد و راننده از توی آینه ی جلوی ماشین به عقب نگاه می کنند. هنوز هم دارند از توی آینه به دختر نگاه می کنند. او که دقیقه ای پیش همین جا نشسته بود. و هنوز تصویرش توی آینه است. همش تقصیر همین آینه بود...

 

 

"خواستم بگم این داستان نبود. داستان که هست فقط واقعیه واقیه. از این اتفاق ها که توی شهر ما پره. توی همه جای دنیا پره. هیچ وقت تمام شدنی نیست. خودم این ماجرا رو برای همه با خنده تعریف کردم. همه هم خندیدند. اما اون قدر هام که خنده دار نیست. نه اصلا خنده دار نیست.این داستان واقعیه با این فرق که وقتی دختر چشم هایش را بست و خواست از خیابان رد شود، بر حسب تصادف و اتفاق هیچ ماشینی آن لحظه رد نشد. دختر محکوم شده به اینکه باز توی یه ماشین دیگه بنشیند. ماشین هایی که همه آینه دارند... " 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 توسط zohre
                                                           فراموش کرده ام

تا چشم هایش را می فهمم

چه گفتند

حرف تازه می زند

غریب می شود گم می شود

قدم در جاده ی فراموشی می گذا‌رد

گاه نگاهم می کند

تیرهایش

می خورد به قلب یه رهگذر

یا به یک خیال

تا از برقش آتش می گیرم

با یک اشک کدر می شود

و قلب من همان خاموشکده

سنگین و سنگین تر می شود

گاه صنوبر می شود کمر خم کرده

و گاه بارش را خالی می کند

در این سرخ رگ باریک

وقتی دریایش آرام است

بادی نمی وزد

خط مژگانش فراتر می رود

جاده ای می شود که به انتهایش نمی رسم

آنگاه می ترسم

راهی سفر شوند

نه خیلی دور

شاید قلب بقلی

و من طلوع را فراموش کنم

طول موج خنده را گم کنم

رنگ گل ها را ندانم

و زندگی را نبینم

و اگر آشنا بپرسد چرا؟

بگویم چشم هایش را به یاد نمی آورم



نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم بهمن 1388 توسط zohre
درباره وبلاگ

به عشق نوشتن زندگی می کنم. تنها اسم رمانمه که چاپ نشده. 4 سال روش زحمت کشیدم اما الان زیر تخت خاک می خوره. من می نویسم تا شاید یه روزی یه جایی یه وقتی یه چیزی یه کسی...
zori_neyney@yahoo.com
bahar 20