ما عید هیچ جا نرفتیم. آقا معلم تکلیف نوروزی داده بود از جاهایی که در عید رفتیم گزارش بنویسیم. این گزارش درباره ی خانه مان است. تنها جایی که سیزده روز عید حسابی ان را گشتم.
تنها اتاق خانه مان دیدنش پنج روز طول کشید شاید به این دلیل که هم پذیرایی بود هم اتاق خواب و هم آشپزخانه و سه منظوره استفاده می شد. از بزرگی اش بگویم که سه قدم پای من طول و دو قدم پای من عرض دارد. قدمت رنگش به نظر صد سال پیش می رسد. دقیقا نمی دانم چه رنگی بوده ولی حالا کمی از سیاه روشن تر است. دقیقا مربعی شکل است از سمت چپ که شروع کردم جای رنگ های ریخته شده روی دیوار یه دایناسور به وجود آمده. بچه های این محل از دایناسورش می ترسند. چون او دهانش را باز گذاشته و دندان های تیزش را نشان داده. به فکرم رسید اگرکمی دیگر از رنگ دیوار را ان قسمت که مربوط به دندان های دایناسور است بکنم. شاید کمکی به این پنج بچه ی ساکن اتاق کرده باشم. اما از کجا معلوم دایناسور دهانش را نتواند ببندد؟
کنار دایناسور به اندازه ی کف دست من دیوار رنگ دارد و بعد از ان دیوار به طور کلی ریخته. من می گویم به خاطر بخارهایی که از آتش فشان زیر دیوار که در تمام روز چایی دم می کرد بود . ان همه بخار ان زمان که دیوار بود قطره قطره روی دیوار می نشست و حالا رو کاهگل ها می نشیند و بوی جای خالی می دهد. آن پنج بچه که اصلا سمت دایناسور نمی رفتند. با احتیاط هم از این طرف عبور می کنند. می دانیم اگر بدویم دیوار حتما فرو می ریزد!
یک جورایی کاش دیوار فرو می ریخت تا مادر خودش پدر را در خانه ی بقلی ببنید . اما انگار مادر چشم هایش را بسته است.
به هر حال با اینکه در کتاب های درسی مان از مضریات آتش فشان نوشته. اما آتش فشان خانه ی ما خیلی بد نیست و همه ساعت به مهمان های مادر چای می دهد. و چه قدر خوب بود که نوزاد ها به جای شیر چای می خوردند. این جوری یکی از آن پنج بچه همیشه گرسنه نبود و گریه نمی کرد.
جلوی ضلع بقلی اتاق اول به نظر می رسد که یه کوه سنگی یا یه عالمه سنگ های قدیمی ساییده شده روی هم دیگر است. اگر بروی جلوتر دست بزنی می فهمی که نرمه. و من امروز فهمیدم که رخت خواب هستند. تعجب کردم چرا اهالی اتاق از این ها استفاده نمی کنند! ما شب ها روی دست ها ی همدیگر می خوابیم.
خب من می خواستم همه ی خانه را بگردم پس رخت خواب ها را کنار زدم. سه طبقه بودند. طبقه اول خالی بودو طبقه دوم و سوم موریانه ها شهر ساخته بوند. من یک روز تمام به شهر موریانه ها خیره شدم. ای کاش نقاشی بلد بودم تا می کشیدم یا دوربین داشتم عکس می گرفتم. این جوری گزارشم تصویری هم می شد.
شهر موریانه ها چند تا میدان اصلی داشت که بزرگ راههایی به ان ختم می شدند. به هرکدام از بزرگ راهها چندین راه کوچک و کوچه هایی تا به بن بست ها می رسیدیم. پنج بچه ی ساکن آن اتاق را صدا کردم با من شش تا شدیم. قرار بود تمام خانه را ببینیم. پس یه تکه چوب برداشتم و سقف بزرگترین میدان را خراب کردم. میلیارد میلیارد موریانه روی همدیگه لولیدند. ما شش تایی جیغ زدیم. مادر از صدای جیغ ما ترسید و غش و کرد. نمی دانم صدای جیغ ما وحشتناک بود یا انهمه موریانه؟ من خیلی زود رخت خواب ها را روی هم انداختم. موریانه ها و شهرشان دفن شدند.
و حالا بچه ها به جز دوری کردن از دایناسور و دیوار نازک به این سمت هم نمی آیند.
خوب است که اتاق دو ضلع دیگر دارد. راستی کی فکر می کرد در اتاق سه قدم د دو قدمی ما یک شهر وجود داشته باشد؟ اما من با چشم های خودم دیدم و چه وحشتناک بود.
در کنار ضلع سوم شش تا گلدان بود. به تعداد بچه های این خانه. هر شش گدان زرد بودند. بعضی اصلا گل نبودند گلدان خای بودند. این گلدان ها اینجا هستند! ما گاهی خاک هایش را زیرو رو می کنیم و با کرم ها بازی می کنیم. همین کرم ها را می کشیم. چرا این گلدان های خالی و پژمرده اینجا بوند؟ من در این پنج روز جوابش را نیافتم. این جا هم بچه ها نمی ایند. دخترها از کرمش می ترسند و ما... شاید چون دخترها نمی رفتند نمی رفتیم.
ضلع چهارم یک کمد در بسته بود. لباس های مادر این ها در آن بود. و همین طور لوازم کارش. با این که قرار بود کل خانه را بگردم به کمد نگاه هم نینداختم. مال مادر بود! پس ما انجا هم نمی رفتیم. همگی می نشستیم ان وسط. آن وسط که یک گلیم پاره بود. دیروز گلیم را بلند کردم. شاید دنبال سوسک یا یا حشره ی دیگه ای می گشتم. اما به جای آن فرش بود. یک لحظه ی کوتاه روی فرش نشستم. نشستن روی فرش عجیب بود. یک جورایی بود. انگار کرک هایش زیر پایت وول می خوردند. مثل آب. چرا این گلیم کهنه روی فرش است؟ این اتاق پر از راز است که احتیاج به تحقیقات بیشتری دارد. یک کاشف می خواهد من که نفهمیدم. راستی زیر فرش کنج دیوارها یک عالمه گیاه عجیب ریشه کرده بود. گیاهانی سفید با شاحه هایی خشک. مثل جارو. اما سفت تر از ان. من گیاه شناس نبودم.
این اتاق برای ساکنانش خورشید کم داشت. آن وسط که بچه ها می نشستند هیچ خورشیدی رویشان نمی تابید. نه از پشت شیشه پنجره ای که وجود نداشت. و نه از روی سقف. ما که عید جایی نمی رویم. اما اگر کسی امد و عیدی به من داد. مادر نگرفت و من خریدم. به این زودی ها نشکند و نسوزد. شش تایی دعا کردیم.
یک روز تمام راهرویی را دیدم که اتاقمان را به آشپزخانه همین محل کار مادر وصل می کرد. جالب ترین چیز راهرو این بود که همه جایش رنگ داشت. و من پس تحقیقاتم به این نتیجه رسیدم نقاشی که راهرو را رنگ می کرده هیچ ترسی از سوسک ها نداشته!چون من می توانم رد سوسک هایی که هنگام رنگ زدن به جا مانده است را ببینم. مثلا همین قسمت که وسط راهرو قرار دارد. رنگ خیلی شلخته ریخته و چکه کرده. و مطمئنم سوسکی از قلمو فرار می کرده و نظم رنگ ها را به هم می ریخته. سوسکه یه دور کامل زده. از قسمت شمالی و شرقی هم عبور کرده. در قسمت مرکزی یا خسته شده یا از قطره های رنگی که رویش چکیده مرده و بیحرکت ایستاده. آنگاه نقاش آن را زیر رنگ ها درست همین جای دیوار که به اندازه ی یک سوسک یک وجبی باد کرده دفن شده.
خدا کند رنگ تقریبا سیاه راهرو مثل رنگ اتاق نریزد. مخصوصا همین قسمت. گرچه اینجا به اندازه ی کافی سوسک دارد که اگه رنگ دیوار هم بریزد چند جنازه ی مومیای شده اضافه فرقی به حال ما ندارد. ما در هر حال می ترسیم. شاید به همین خاطر راهرو همیشه خالیه.
ما شش تایی در کنار همدیگه به اندازه طول راهرو هستیم. اما عرضش فقط به اندازه ی دوتایمان است. خواستیم ارتفاعش را اندازه بگیریم نشد. این پنج بچه ی خنگ هیچ کدام نتوانستند روز شانه های من بایستند. کلی بگم راهرو قشنگی نیست جاذبه ی خانه گردی زیادی ندارد. خالی هم هست. ما که توش نیستیم. دوستش هم نداریم.
دو روز محل کار مادر را دیدم. یعنی ندیدم از پشت شیشه ی پنجره نگاهش کردم. خوبه که آشپزخانه یک پنجره دارد. توی این دو روز دیدم آشپزخانه اونقدر هام بد نیست. هر چی بود توش یه مادر داشت. شش تایی اول وایساده بودیم دم درش. نشد یواشکی لابه لای مهمان ها بریم تو. مادر پرت مان کرد بیرون. فحش هم داد. شش تایی دلمان گرفت. یکی مان با اینکه از سوسک ها می ترسید نشست توی راهرو و زانوهاش را بغل کرد. دو تایمان رفتند کوچه. یکی رفت حیاط. دیگری رفت وسط همون اتاق. من موندم پشت پنجره. از پشت پنجره انگار وایساده بودی وسط مهمون ها. مهمون ها که همش چای می خوردند. شاید اگه کمتر اونهمه عکس زن به دیوار بود می شد دیوارش را دید. پس نمی توانم از دیوارش بگویم. ولی مطمئنم زیر رنگ دیوار سوسکی دفن نشده. اصلا همون بهتر که دیوارش معلوم نبود. اینجا تقریبا اندازه ی اتاقمان است. حیف که توش نیستیم. یه عالمه صندلی دارد. با یک عالمه خانم که روی صندلی ها نشسته اند. یک آینه ی خیلی بزرگ و یه عالمه هم وسیله. کفش فرش ندارد. مادر دمپایی های خوشگل پوشیده.
جاذبه ی خانه گردی اینجا توی آدم هاشه . مادر اینجا شکل دیگری است. لباس هایش قشنگ تره . قیافه اش. و تازه من تا حالا ندیدم بچه بغل کند. ولی حالا بچه خانم عینکی را بغل کرده و قربان صدقه اش می رود. تا به حال موهای هیچ کدام از ما را شانه نکرده بود و ایجا این کار را برای دیگران می کند. خنده های مادر را هم کم دیده بودیم. و او اینجا خیلی می خندد. و بچه ی خانم چاق را بوسید. قیافه اش موقع بوسیدن عجیب شده بود. انگار مادر فضایی شده بود. شاید به خاطر جادوی اتاق باشد. هیچ جایش به آدمیزاد نرفته.
آن خانم مو طلایی را می شناسم. همیشه موقع نان خریدن یه جوری که انگار من نمی شنوم از مادرم بد می گفت. ولی من می شنیدم. می گفت مادرم چه قدر بی عرضه ست که نمی تونه جلوی شوهرش را بگیره تا دنبال دخترهای مردم نباشه. تقصیر بابا نبود. دخترهای آن ها رویشان را باز می گذاشتند برای پسرهای تازه وارد دانشجو. خب بابا نمی دانست که برای او این کار را نمی کنند. آخه او هنوز فکر می کند مثل جوانی اش خوش تیپه. و من نمی دانم چرا نگاهشان می کند؟
حالا آن زن در نزدیک مادر نشسته و از چایی اش می خورد. الان هم یکی از آن دخترها نشسته و دارد ارایش می کند. شاید چون که فردا پسرها برای تعطیلات می روند. مادر قیچی را برداشت و موهای همان دختر جوان را کوتاه کرد. اما نه مثل وقت هایی که موهای ما را کوتاه می کرد. یک جورایی انگار هیچ وقت موهای ما را نگاه نمی کرد. اما حالا فقط ده بار صاف بودن موها را امتحان می کند. کاش همه جای خانه جادوی اینجا را داشت. نمی دانم دل ادم چه قدر می تواند جای چایی داشته باشد. ما فقط صبح ها چای می خوریم که تازه آن را هم مادر درست نکرده.
آخه می ترسم یه روز کل دیوار بریزد.
یکهو رعد و برق زد. یکی از آن پنج بچه دوید تا رخت ها را جمع کند. مادر که خواست از پنجره رعد و برق را ببیند اشتباهی مرا دید. جیغ زد... یه برس پرت کرد طرفم. از دم پنجره فرار کردم. مادر دنبالم آمد و خانه انقدر کوچک بود که زود مرا گرفت. نمی دانم توی این وسط کمربند از کجا اورد.
از هر چی تکلیف نوروزیه متنفرم. به خاطر جای کمربند یه روز خانه گردی تعطیل شد. می خواستم گزارش نیمه کاره بمونه. جواب اقا معلم را چی میدادم؟ یک روز حیاط را دیدم. ما یک درخت مو اینجا داریم. همش یه باغچه ی کوچیکه. چه جوری درخت به این بزرگی از تویش در امده؟ دور درخت پر از مگسه. خوبه این مگس ها این جاست. ما شش تایی تابستان مگس می گیریم می دهیم به جوجه های توی کوچه. بعضی وقت ها مگس ها را می گذاریم زیر ذره بین یا قطعه قطعه شان می کنیم. یک بار یه مشت مگس زنده که بال هایشان را کنده بودیم با ذره بین سوزاندیم. عجب بوی گندی داد!
این درخت مو غوره می ده. یک بار دوست مادر آمده بود و می گفت : درخت انگورتون رو قطع کنید و از شر مگس ها راحت شید. من بهش گفتم: اول که درخت غوره بعدش ما تابستون ها بدون مگس چی کار کنیم؟ و بعدش از مامان کتک خوردم. بیچاره مشتری های مامان. زیر دست های سنگینش چه می کشند.
بگذارید بگم حیاط چه شکلیه. ما که همش توشیم. یک تکه پلاستیک هست که از وقتی که یادمه بوده. مادر مثل یک اتاقک درستش کرده. اول ها انباری بود ولی حالا خونه ی گربه هاست. و لوازم های بابا. ما اینجا یک گربه ماده داریم با چهار تا بچه. حیف هیچ وقت آشغال گوشت و استخوان نداریم بهشان بدهیم. شاید یه روز از خسیسی ما بروند و ما را تنها بگذارند. من که گریه نمی کنم. اما دلم برای اکبر تنگ می شود. با آن راه راه های سیاه و سفیدش. بده که ما همیشه نمی توانیم اینجا باشیم. آخه اینجا خورشید هست.
وقتی پدر بیاید. مشتری هایش بیایند. ما باید برویم و من باز از پشت پنجره می بینم. بابا می رود پیش اکبر. نمی دانم چی برمی دارد؟ دستش را مشت می کند. اول پول می گیرد و بعد باد هوا را به مردم می دهد. فکر کنم پدر باد هوا بفروشد. آخه در دستش فقط باد جا می شود. مردم چرا باد هوا را می خرند؟ گرون. به من چه؟ طفلک اکبر.
حیاط مان به جز مگس و گربه . موش گنجشک و کبوتر هم دارد. اکبر موش می گیرد و با پرنده ها کاری ندارد. همون من دوستش دارم. ملخ و مارمولک و هزارپا هم هست. و فقط یه بار یه پروانه بزرگ پیدایش شد. نمی دانم چه بلایی سرش آمد؟ کار اکبر نبود.
یه شیر آب هم هست که ما درخت غوره را آب می دهیم. غوره می شوریم و می خوریم. و چه بد که نوزادها غوره هم نمی خورند!
شش تا از موزاییک های حیاط شکسته. شاید از بس که بعضی از ما شش تا روی شان لی لی بازی کردند. خوبه یه کسی لی لی را اختراع کرد! وقتی که شیر آب را باز می کنیم می ریزد در شکستگی های موزاییک و شلپ شلپ آب می پاچد بیرون. لباس هایشان خیس می شود. مادر نمی شورد. دعوا می کند و باز کمربند.
راستی دیوار حیاط خوشگله. نمی دانم جنسش از چیست. اما دیوارش می درخشه. سیاهه مثل همه جا. اما یه چیزایی داره که می درخشه. بهم چشمک می زنه. مثل ستاره های توی آسمان. تازه می توانی روی موزاییک های سالم حیاط بنشینی و به اینهمه ستاره و سیاهی قشنگ شب خیره بشی. این سیاهی قشنگه! مثل سیاهی سماور دیوار اتاق و وسایل پدر و مادر نیست.
اگر پدر نباشه. مشتری هایش نباشند. و مهمان های مادر هی از حیاط عبور نکنند. ما همش اینجا می مانیم.
هنوز توالت خانه مان مانده. من ان جا را دیدم. هیچ جاذبه ی خانه گردی نداشت. فقط جاذبه ی حال به هم زنی داشت. فقط بدانید خانه ی آن سوسک بال دارهاست که شب ها بیرون می آیند. برای همین ما شش تایی قبل از اینکه خورشید برود چندین بار دستشویی می رویم. و بعد از رفتن خورشید آنجا را تحویل سوسک های بال دار می دهیم. یک بار نمی دانم چرا خورشید زود رفت؟ من مجبور شدم بعد از رفتن خورشید بروم پیش سوسک های بال دار. نیم ساعت در حیاط ایستادم. آنهمه ستاره را نگاه کردم. می گن پشت این ستاره ها خداست. به خدا گفتم: " اگه اونجایی به سوسک ها بگو برن .فقط دو دقیقه. "
مامان بهم خندید که از سوسک ها می ترسم. اما ان پنج تا با من به ستاره ها نگاه کردند. وقتی رفتم دستشویی همش دو تا سوسک دیدم. یه سوسک سفید و یه سوسک قهوه ای روشن خال خالی. نمی دانستم سوسک خوشگل هم داریم. یکی از ما شش تا می گفت اگه باهاشون کاری نداشته باشی کاریت ندارند. و من فقط نگاهشان کردم. گفتم که چه قدر خوشگلند و تا به حال سوسک هایی به ان خوشگلی ندیده ام. هیچ کدام بال نزدند تا بر سرم فرود آیند. اما آن بی ریخت ها در حیاط هم این کار را می کردند. چه رسد به اینجا که خانه ی ان هاست و مال ما نیست. کاش می شد توالتمان را از سوسک ها پس بگیریم.
از ان شب ما شش تایی به آسمان نگاه می کنیم. یعنی او انجاست؟ یعنی آن شب صدایم را شنید؟ انگار واقعی بود. نمی دانم اگر هست و صدایم را شنیده مرا هم می بیند؟ اگه مرا می بیند خانه مان را هم دیده؟ پس این جوری دیگه احتیاجی نیست که او گزارشم را بخواند. ولی من دوست دارم باشد. دوست دارم همین جوری که من می دانم او پشت ستاره هاست و نگاهش می کنم. او هم بداند که من این طرف ستاره ها هستم و نگاهم کند.
بالاخره تمام شد. خانه گردی من ده روز طول کشید. پس سه روز دیگه تعطیلات را چی کار کنیم؟
ولی خودمانیم. خانه مان عجب جنگلی بود!