تبليغاتX
my stories--->>> WWW.TTANHA.COM my stories

my stories

 یه مدت طولانی داستان نذاشتم چون خسته مریص داغون بودم. در ضمن عید بود و لب تاب نازنینم هنگ کرده بود. این داستان رو هم خیلی دوست دارم. ولی تا حالا هیچ جایی ارائه اش نکردم. پس چون تا حالا داستانم نقد نشده لطفا برام نقد ( نظرات گرامیتون) خوشگل بذارید. زیاد نظر بدید اونقد  طولانی که نیست...

یه سی دی گذاشت توی دستگاه گفت: " بیا ببین. "

نشست روی مبل. خودش را ولو کرد. پایش را انداخت روی میز که جای پایش رویش یادگاری شده. هر گاه گردگیری می کنم پاکش نمی کنم. بگذارجای پایش روی میز بماند که نگاهش کنم. تخمه ای را که خریده برمی دارم جلویش می گذارم. یه نگاه به تخمه ها می اندازد. کنارش می نشینم. فیلم شروع می شود. به تصویر بزرگ تلویزیون خیره می شوم. ساعت باید چند باشد؟ شاید اگر برگردم و نگاهی به ساعت بیندازم فکر کند از فیلمش خوشم نیامده. ناراحت شود.پس به ساعت فکر نمی کنم. آسمان که تاریکه. اما شهر روشنه. هر لامپ یک خانه است. هر خانه یک آدم. هر آدم یک دنیا. بلند می شود وبرق را خاموش می کند. اینجوری تلویزیون تصویر سینمایی اش را به رخ می کشد. اما اگر یک نفر مثل من از پنجره به بیرون خیره شود و چراق ما خاموش باشد و فکر کند کسی اینجا نیست چه؟ چه قدر سرده!

" سردمه "

سرش را به طرفم می گیرد. توی نور کم تلویزیون هیچی توی چشماش نمی بینم. کت سردش را در می آورد و بر روی شانه ام می اندازد. مثل همیشه توی کتش گم می شوم. به او نزدیک تر می شوم. به شانه هایش نگاه می کنم. باید سه برابر شانه های من باشد. این کت اندازه ی اوست. شاید برای همین است که هنوز آغوشش را دوست دارم. پنهان شدن پشت بازوهای قوی اش... اما هیچ وقت ازش نپرسیدم که او هم دوست دارد؟ اصلا هیچ وقت دوست داشت؟

هنوز به تلویزیون خیره است. تخمه هم نشکانده. به من نزدیک تر می شود. شاید او هم سردشه. نیمی از کت را به او می دهم. شاید با هم گرم بشیم. دستش را زیر کت می گیرم. با حلقه ی توی دستش بازی می کنم. سرم را می برم زیر کت. توی تاریکی حلقه می درخشه و می گوید که چه قدر تازه است. کت را از روی صورتم کنار می زند. حلقه اش را در می آورم کنار حلقه ی خودم. فقط آن یکی بزرگتر است. خیلی بزرگتر. انگار همه چیز او از من خیلی بزرگ تر است. دستش را دوباره می گیرم مثل آن کت دست من گم می شود. شاید برای همین بود که من دستهایش را دوست داشتم. دیگه ندارم؟ مگه او هیچ وقت داشت؟ هیچ وقت هیچی نگفت. می ترسم دنیایش هم خیلی از من بزرگتر باشد و من توی دنیاش گم شده باشم. مثل کتش. مثل بازوهاش. دستهاش...

حلقهه ها روبه رویمان روی میز مانده. انگار این دو دایره ی سرد فلزی می گه که ما با همیم. صدای بلندی می آید. لرزش دستش را حس می کنم ولی از تلویزیون چشم برنداشته. یه صدایی از پشت این پنجره ها و آن بیرون که روشن است بلند می شود. انگار کسی فریاد زد. نگاهم روی شیشه های پنجره گره می خورد. کاش این شیشه ها اینجا نبود. من همیشه دلم می خواسته وقتی اینجا هستیم و بیرون شلوغ است . یه جایی آن بیرون باشم. توی روشنایی باشم. صداها بالا می رود. حتا نمی توانم حدس بزنم صدای کسانی است که همه با هم فریاد می زنند یا صدای ماشین هاست. صدای تلویزیون توی صداها گم می شود. او صدای تلویزیون را هم بیشتر نمی کند. چه بهتر. من به این صداهای زنده دلخوشم. احساس می کنم فنرهای این قسمت مبل فرو رفتند. از بس ما هر دو ساکت به یکدیگه تکیه داده اینجا می نشینیم. انگار بیرون دعوا شده. کاش ما با یکدیگر دعوا می کردیم. کتک کاری هم می کردیم . اما این گونه برق ها خاموش. او ساکت و خانه سرد نبود.

" شومینه خاموشه؟ "

" نمی دونم "

نمی دونی؟ من هم خیلی چیزهاست که نمی دونم. در آغوشش فرو می روم. حتا اگه گم شوم. دستش را دور بازوهایم حلقه می کند. یه چیزی بگو. خواهش می کنم. باید فردا شب همراه ظرف تخمه. قبل از اینکه به تلویزیون خیره بشویم، نگاهی به ساعت بیندازم. این جوری اصلا نمی فهمم چه زمانی از شبه. هنوز گرم نشده ام که دستش ازدور بازوهایم رها می شود. بدون اینکه حرکتی بکنم دست روی پلک های بسته اش می کشم. دستم را پایین می آورم. تیزی ریش نتراشیده اش در دستم فرو می رود. و پایین تر لب خشکش مثل همیشه کمی بازه. بدون دیدن هم می دانم که دندان هایش را به روی هم فشار می دهد. مثل همیشه خوابیده. .من خوابم نمی آید. حالا که خواب است به انتهای خانه و اتاق خوابمان نگاه می کنم. سرم را روی پاهایش می گذارم. چرا وقتی اتاق خوابی به این بزرگی و یه تخت هست ما اینجا می خوابیم؟ نمی دونم اینجا سردتره یا توی تخت. هر چی باشه اینجا روی کاناپه دونفره او به من نزدیک تره. چشم هایم خیره مانده به پنجره ی روبه رو. آن بیرون که هنوز روشن است.دیگه فکر نمی کنم که هر خانه یه آدم هر آدم یه دنیا. اصلا دیگه فکر نمی کنم. فقط می دانم اینجا توی این خانه یه ادم و یه دنیای تاریک هست که در آغوش سرد یه غریبه خوابیده. با اینکه شوفاژهای خانه روشن است.

چشم هایم را می بندم. تاریک می شه. با اینکه می دونم بیرون روشنه. این ساعت و زمانی که ما خوابیم دیگران ان بیرون چه کار می کنند؟ تو چرا دیگه دوستم نداری؟  

 

                                                ***

 

چشم هایم را باز می کنم. سنگینی سرش را روی پاهایم حس می کنم. همون طوری که تمام شب احساس می کردم. همه شب وزنی که رو ی پاهایم بود می گفت که او هست.تکیه ام را از روی مبل برمی دارم و به ساعت نگاه می کنم. ساعته که همیشه بهم می گوید باید بلند شوم و سرش را از روی پاهایم بلند کنم. مگرنه که هیچ گاه او را کنار نمی زدم. بلند می شوم و لباس های چروکم را می بینم. به کتم که دور بازوهای او مچاله شده. به لباس های فرمم نگاه می کنم. من که هیچی  ولی این لباس ها برای سر او هم راحت نبود.  همه شب سرش را اینجا می گذارد. باید احساس خوبی داشته باشم اما او حتا نمی خواهد که لباس هایم را عوض کنم. اینجوری احساس خوبی ندارم. تخمه ای که برایش خریدم و نشکاند را بر می دارم. فیلمی که برایش گذاشتم و ندید را خاموش می کنم. همه شب تلویزیون روشن می ماند و تنها روشنایی خانه می شود. به صورت او نگاه می کنم. یخ زدگی گونه هایش را حس می کنم. وقتی می بینم گونه های برجسته اش سرخ شده و اینکه دیشب می گفت که سردشه. چرا بعد از در آغوش گرفتنش باز گفت که سردمه؟ یعنی گرمایی از من حس نکرد؟ اصلا مرا حس نمی کند؟ نگاه خیره ام را از رویش برمی دارم. اگه چشم هایش را باز کند و ببیند که من مات نگاهش می کنم می ترسد. دیشب حلقه ام را از دستم در آورد. حلقه ام را از روی میز بر میدارم. سریع دستم می کند. دیشب خیلی ترسیدم. انقدر که دیگه نخواهد حلقه را به من پس دهد. انگار که دوست نداشت این حلقه توی دستهای من باشد. با انگشتم حلقه را محکم نگه می دارم. یعنی می خواست بدش به یکی دیگه؟

می روم آشپزخانه. نان توی فریزر است. چای توی کابینت... من که اصلا صبحانه نمی خورم. می روم توی اتاقمان. در کمد را باز می کنم. دستم به سوی لباس هایش می رود. لباس هایش را لمس می کنم. سایز کوچک لباس توی دست هام گم می شود. مثل خودش. هر صبح به لباس هایش خیره می شوم و بدن ظریفش را تجسم می کنم. انقدر ظریف که همیشه حس می کردم اگه در آغوش من باشد بشکند. شاید برای همین است که آغوش مرا دوست ندارد. اصلا هیچ وقت دوست داشت؟  یه لباس فرم دیگه می پوشم. در کمد را می بندم. کنار کمد تخت دو نفره خالی است. دیشب باید اینجا کنارم می خوابید. باید لباس هایم را عوض می کردم. باید او را گرم می کردم...

 آماده رفتنم. اما خ فعلا که کنار او ایستاده ام.فعلا دارم نگاهش می کنم. سرش روی مبل است و نوری که این موقع صبح نمی دانم از کجا می آید بر روی گونه اش افتاده. سرم را جلو می برم. یه بوسه از استخوان برجسته ی گونه اش. حتا اینجا هم سرده. یخ زده.صدایش می کنم. تکانی نمی خورد. شاید انقدر اسمش را آرام صدا زدم نشنید.

" بیداری؟ "

مژه هایش آرام می لرزد. خیلی زیباست. باید ساعت ها اینجا بایستم و این چهره را نگاه  کنم. باید باهاش حرف بزنم. باید ازش بپرسم چرادیگه دوستم نداری؟

از خانه خارج می شوم.

 



نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم فروردین 1389 توسط zohre
درباره وبلاگ

به عشق نوشتن زندگی می کنم. تنها اسم رمانمه که چاپ نشده. 4 سال روش زحمت کشیدم اما الان زیر تخت خاک می خوره. من می نویسم تا شاید یه روزی یه جایی یه وقتی یه چیزی یه کسی...
zori_neyney@yahoo.com
bahar 20