تبليغاتX
my stories--->>> WWW.TTANHA.COM my stories

my stories

هیچی برای گفتن ندارم. فقط بخونیدش. من عاشق این داستان شدم.

 

 

فکر کن...

ترسناک تر از خواب دیدن چیه؟

خوابت نبردن.

ترسناک تر از واقعیت چیه؟

خیال.

ترسناکتر از مرگ چیه؟

زنده ماندن.

قطار می آید. وسط افکرام از روی صندلی بلند می شوم. پشت خط قرمز می ایستم. در قطار باز می شود. قبل از اینکه یادم بیاید باید قدمی بردارم، همراه جمعیت پرت می شوم. بدنم محکم کوبیده می شود به دیواره ی قطار . صدای تق استخوان هایم را توی شلوغی مترومی شنوم . قطار پر می شود. سنگینی اش را حس می کنم. انگار تلو تلو می خورد. چیزی نمی شه که قطار چپ بشه؟ چیزی نمی شه اگه درِ این سمت قطار که من به آن چسبیده ام و فشار می آید باز شود، همه که نه حداقل من یکی پرت شوم بیرون؟ ...

- خانوم گیست رو جمع کن.

- وا ببخشید خب من موهام پر پشت و بلنده. مثل شما کچل نیستم که موهام نخوره به صورتتون.

با فاصله ی کمی کنار این زن و دختر ایستاده ام. حرف دختر باعث می شه تا زن موهای دختر را بگیرد بکشد. امروز هم مثل همه روزای دیگه، ساعت شش صبح دعوا می شود. زن از توی کیفش قیچی در اورده و می خواهد که موهای دختر را قیچی کند. دختر جیغ می زند. همه به این سمت نگاه می کنند. فکر می کنم چرا او توی کیفش قیچی دارد؟ دختر، زن را وحشی صدا می کند و می خواهد از دستش در رود. بقیه سعی می کنند زن را آرام کنند. از واگن کناری هم مردها به این قسمت خیره شدند. صدای خنده پسر بچه ها هم بلند می شود که : - آخ جون گیس و گیس کشی.

سرم را می اندازم پایین. بذار همدیگر رو بکشند. چیزی نمی شه که. من به چی فکر می کردم؟ شعر تبلیغاتی روبه رویم را می خوانم. یه عکس هم زیرش است. عکسی از آینده ی بهتر. یعنی هیچ کس به طراحش نگفته که چه قدر مسخره ست. داشتم به قیچی زن فکر می کردم. قطار در ایستگاه می ایستد. دنبال قیچی زن می گردم. دختر، زن را هول می دهد و سریع از میان در بیرون می پرد.

- پیش این وحشی واینسید. الان بلا ملا سرتون می یاره.

قبل از پیاده شدن این را می گوید . قطار که حرکت می کنند. صدای کچل، کچل گفتن دختر هنوز می آید. زن هنوز قیچی در دستش است و دیگران ازش دور می شوند. ندیدم چه اتفاقی افتاد. مثلا مگه چی شد ؟ زن درست کنار من ایستاده. هنوز صورتش را ندیده ام. به قیچی اش نگاه می کنم. فکر کن...

زن خیاطه؟ دوست دارم یه روز یه چیزی بدوزم. اما محاله که من یه روز یه قیچی دستم بگیرم و یه چیزی بدوزم. شاید یه روز توی آینده قیچی دستم گرفتم، اما حتما دارم گوشت را تکه تکه می کنم بریزم توی خورشت. یا شاید دارم گل های یه درخت رو می کنم که وقتی گل ها خشک شدند نریزند روی زمین تا دیگه نخوام زمین رو جارو کنم. یا شاید...

قطار می ایستد. باید این ایستگاه پیاده شوم. باز افکارم مرا با خودش برد. نگاه می کنم که چه قدر تا در خروجی فاصله دارم. محاله که بشه پیاده شد. می خواهم به جلو حرکت کنم و به سد آدم های مقابلم نگاه می کنم.

سعی می کنم که حرکتی کنم. بازوی یه نفر کوبیده می شود توی پهلویم. بر نمی گردم ببینم کی بود. همان زن قیچی به دست از پشت سرم مرا هول می دهد. زن آستین هایش را بالا زده ودیگران را کنار می زند.

زن داد می زند:

- برید کنار... برید کنار...

با بازوهایش به پهلوی دیگران می کوبد. پس بازوی او بودکه...

- خوبتون شد. حتما باید کتک بخورید تا به بدنتون تکون بدید.

به کمک هول های زن من هم نزدیک در می رسم. موقع پیاده شدن چادرم زیر پای یکی گیر می کند. تعادلم را از دست می دهم و می افتم روی یک نفر دیگه که کنارم بود. می گوید: - بلدنیستی آخه چرا چادر سر می کنی. انگار مجبورشون کردند.

به چادرم زیر پاهای او نگاه می کنم. همین لحظه در بسته می شود و نمی توانم این ایستگاه پیاده شوم. دختری که پشت سرم ایستاده و چادر سرش است دارد با نیمه فریاد جواب این حرف را می دهد. چادرم هنوز زیر پاهای اوست. فکر کن...

شاید یه روزی ، خب مثلا یه جوری یه اتفاقی افتاد که من مجبور شدم توی چادر زندگی کنم. مثلا برم کنار خیابون. بعد اون موقع حتا پارچه هم برای چادر زدن نداشته باشم من مجبور بشم از همین چادر استفاده کنم. چادرم این جوری به درد می خوره. خودم که توش جا می شم. کنار یه اتوبان چادر را وصل می کنم. هیچی توی چادر نیست، حتی پتو. از چند تا روزنه هم دود ماشین ها می آید تو. اما اشکال نداره. بعد یاد غذا می افتم. اول یاد نان خشک می افتم. می روم کنار یه سطل زباله. اما اونجا پر از گربه است. گربه ها به خاطر نون خشک می خوان بهم حمله کنند. گربه ها به جای گوشت نون خشک می خورند. ولی من که می توانم با همون قیچی گربه ها را بکشم و پوستشون رو بکنم. پس دیگه مشکل غذا ندارم. برمی گردم پیش چادرم که از دود ماشین ها سفید شده. شب می شه. وقتی می روم توی چادر، تو این شهر که هیچ گاه باران نمی بارد شروع به باریدن می کند. رعد و برق می زند و چادر من آتش می گیرد. از توی چادر بیرون می آیم. با اینکه آرام بیرون آمدم و خیلی نزدیک آتش بودم، هنوز زنده ام و چادر دیگه وجود ندارد. به خاکستر های چادرم کنار خیابان نگاه می کنم. باد می آید و خاکسترها را هم از کنار خیابان می برد. حالا هیچی کنار خیابان نیست. راستی من ندیدم زن کچل بود یا نه؟

اصلا نفهمیدم چه جوری رسیدم به مدرسه. خوبیه فکر کردن اینه که مثلا دیگه نمی شنوی اون دختر چادری داشت چی می گفت. یا یادت می ره وقتی داشتی از مترو می اومدی بیرون چه جوری زیر دست پای مردم له شدی. توی حیاط مدرسه هیچ کس نیست. من مثل هر روز دیر رسیده ام. اگه قطار توی راه خراب نمی شد که زود می رسیدم. وقتی می خواهم از پله ها بالا برم ناظم داد می زند.

- وایسا ببینم. مگه بهت نگفتم که همین جا وایسا. ابروت رو مثل زنا برداشتی فرارم می کنی.

از پله ها پایین می روم. پشت سر ناظم وارد دفتر می شوم.

- یه هفته اخراج موقت می شی. دو نمره هم از انظباطت کم می کنم.الان برون تو حیاط تا زنگ بزنم خانوادت.

می خواهم بروم سمت حیاط. چادرم را از زیر پای دختر کشیده بودم بیرون. تا اگه یه وقت خواستم چادر بزنم...

- وایسا ببینمت...

برمی گردم.

- تو که ابروت رو برنداشتی... ( فریاد می زند) پس چرا وقتی من بهت می گم لال مونی می گیری. برو سر کلاست. دو نمره به خاطر این کارت از انظباطت کم می کنم. پس اون دختری که ابروش رو برداشته بود کجا در رفت.

از پله ها بالا می روم. در می زنم. معلمم با دیدنم می گوید :- چرا انقدر دیر اومدی؟ تا حالا کجا بودی. بیرون... این ناظمتون چی فکر می کنه واسه خودش همین جوری می فرستتون بالا... بیرون.

در کلاس رو می بندم. از پله ها پایین می آیم. وقتی باد خاکستر چادرم را برد باید چی کار کنم. آهان چون دیگه هیچ جایی برای زندگی ندارم .و وقتی جایی برای زندگی نداشته باشم. حتما خیلی زودترش از مدرسه اخراجم کرده اند، مجبور می شوم توی سن دوازده سالگی ازدواج کنم. چون هیچی ندارم با یکی ازدواج می کنم که بیست یا سی سال ازم بزرگتره. یا حتی بیشتر. از اون آدمایی که بعد از غذا با صدای بلند آروغ می زنه. با دست دندون هاش رو تمیز می کنه. خیلی چاقه و گوشت های بدنش می لرزه. کلا سه برابر منه و دهن خیلی گشادی داره. بدنش پر از موست و سرش کچله. بهم می گه خونه داره و معتاد نیس. سیگار که اصلا نمی کشه. یه کار عابرومند داره و از راه حلال نون به دست می آره. و فقط از من در مقابل اینهمه خوبی خودش غذا و بچه می خواد. منم به صورت پر از گوشتش که توش فقط مو و جوش دیده می شه نگاه می کنم و فکر می کنم که ظاهر آدم ها اصلا مهم نیست، باطنشون هم مهم نیست. بعدش می بینم که داره توی لباس هاش می ترکه و امکانش هست که الان کت شلوارش پاره بشه. با این آدم ازدواج می کنم. و درست همون لحظه ای که ازدواج می کنیم، قبل از اینکه از دفتر ازدواج خارج بشیم. می فهمم شغلش دزدیه و معتاده. بعد به خونه اش فکر می کنم و او در حالی که سیگارش رو روشن می کنه بهم می گه حالا تو برو تا بعدا برات خونه بگیرم. با اینکه ازدواج کرده ام باز خونه ندارم. حالا چی کار می کنم؟

توی اتوبوس ایستاده ام. وقتی داشتم سر کلاس آخر به همسر آینده ام فکر می کردم معلمم فریاد زد که باز تو فکری و از کلاس بیرونم کرد.اما فکر کردن تنها چیزیه که اجازه نمی خواد. هوا گرمه و اتوبوس شلوغ. بوی عرق آدم ها توی اتوبوس پیچیده. قسمت مردها وحشتناک تره. بوی عرق همسرم مثل کدوم یکی از این آدم هاست؟ مطمئنم که بدبوتر از همه ی این بوهاست که با هم قاطی شده. اتوبوس ترمز می زند. صدای جیغ زن ها بلند می شود و من می بینم که در قسمت مردونه پرت شده ام روی زمین. یه لگد می خورد به پهلویم. صدای داد یه زن از ته اتوبوس بلند می شود.

- آهای عوضی مگه بهت نمی گم ماشین رو نگه دار. نگه دار دیگه...

زن از روی صندلی بلند می شود و سمت راننده می اید.

- من خونم دو تا کوچه عقب تره. کمرمم درد می کنه نمی تونم پیاده برم. سر کوچه بهت گفتم وایسا وانسادی. حالا یالا منو ببر دمه خونه.

- خانوم اتوبوسه تاکسی که نگرفتید.

با این حرف راننده زن می پرد روی مرد و شروع به زدن راننده می کند. مشت می کوبد سر راننده. راننده باز ترمز می کند و این بار بدنم کوبیده می شود به در اتوبوس. فکر می کنم که تازگی ها خیلی دردم نمی گیرد. مسافران دیگه زن را از راننده دور می کند. راننده زن را نزد فقط بهش خیلی فحش داد. من باورم نمی شه چه جوری زن روی راننده پرید مگه نگفت که کمرش درد می کنه. این زن هم قیچی داشت؟

شاید چاقو داشت. اتوبوس می ایستد. باید این ایستگاه پیاده شوم. نگاه می کنم که زن روی صندلی نشسته و برای همه با صدای بلند می گوید که از راننده شکایت می کند و بدبختش می کند. اما اشکال نداره که. چیزی نمی شه که.

- خانوم پول؟

راننده ی اتوبوس دارد صدایم می کند که پول بدهم. مگه ندادم؟ این اتوبوس مگه بلیطی نبود. راننده شروع کرده به فریاد زدن. چرا وقتی زن رویش پرید این جوری فریاد نمی زد؟ به دندون هایش نگاه می کنم که به وحشتناکیه دندان های همسرمه.

- منو مسخره کردی. چرا باهات حرف می زنم جواب نمی دی.

دندون هایش مثله گربه هایی است که می خواستند به خاطر نون خشک بهم حمله کنند. یعنی همسرم هم یه روز بهم حمله می کنه؟ مرد دوباره داد می زند. از بالای شانه ی چپم دستی می آید. دست به مرد پول می دهد و یه صدا می گوید: - این دختر خانوم با منه.

بازویش با چشم چپم فقط یه سانت فاصله دارد. وقتی راننده پول را می گیرد بازو هنگام برگشت به مژه ام می خورد. انگار باد بود. از اتوبوس پیاده می شوم و پشت سرم یکی دیگه پیاده می شود. چند قدم از اتوبوس دور می شوم. بازوی کی بود؟ برمی گردم . یه پسر ایستاده دارد به من نگاه می کند. خودشه؟ آن صدا هم مال یه پسر بود. پسر بهم می خندد. بعد می رود. موهای طلایی اش داشت می درخشید. خیلی برق می زد. من هم می روم. او یه آدم بود ولی بازویش که به مژه ام خورد فقط باد بود. فکر کن...

قبل از اینکه به همسرم درباره ی خانه بگویم، همسرم بهم حمله می کنه و همه ی بدنم کبود می شه. خاکستریه رو به سیاه. رنگ چادرم که با رعد و برق آتش گرفت و خاکسترش را باد برد. دیگه هرگز تنش کت شلوار نمی بینم. او شلوار جین تنگ و رنگ و رو رفته ای می پوشد. یه تی شرت تنگ که... فقط خیلی تنگه. بالاخره ما یه جایی زندگی می کنیم. نمی دونم کجا ولی یه جایی. من هر روز صبح از خواب بیدار می شوم. اول از همه بوی نفس های همسرم را حس می کنم. نفس هایی که بوی آخرین سیگار دیشب را می دهد. دهان باز بدون لبش را می بینم. او با دهان نفس می کشد یا بینی؟ نمی دانم به جز سیگار چه چیز دیگری می کشد که چنین بویی دارد. گاهی دلم برای آن دو دقیقه ای که تنها توی چادرم گوشه ی اتوبان بودم تنگ می شود. اما زندگی هم سختی هایی داره. او معتاده پس همسرم خیلی زود شروع می کنه به فروختن وسایل های خانه. اول ازهمه تلویزیون رو می فروشه برای خریدن... خب خانه که نه، جایی که من زندگی می کنم خیلی وسیله نداره و زود می افتد زندان. به خاطر دزدی دستگیرش می کنند. اشکال نداره که. زندگی این سختی ها رو همیشه داره.

می رسم به مغازه. پشت مغاره می ایستم و به مادرم نگاه می کنم. همه صندلی ها خالی است و مشتری ندارد. وارد مغازه می شوم و مادر می گوید: - زود باش. کجا بودی؟ چرا انقدر دیر کردی؟

به ساعت نگاه می کنم. دیر نشده. هیچ جا نبودم.

- زود باش کف اینجا و میز رو تمیز کن بعد بیا اون پشت ظرف ها رو بشور.

طی را بر می دارم.

- کمرم داره می یفته. از صبح تا حالا جونم دراومده. اون یکی می یاد دو تا پیتزا و ساندویچ درست می کنه. اون یکی دو تا تلفن جواب می ده منم که از صبح اینجا جون می کنم. مردتیکه تو چشم های من نگاه می کنه می گه اگه دخترت می یاد کمکت می کنه از تنبلی خودته من حقوق دو نفر رو بهتون نمی دم.

طی را به روی زمین می کشم. به کف زمین نگاه می کنم که داره برق می زنه. مثل موهای پسر که توی نور خورشید... طی از روی بعضی جاها هم که رد می شه فرقی نداره و هیچ برقی نمی زند. فرچه را بر می دارم و بر روی این قسمت ها می کشم. صدای بدی می ده. کشیده شدن فرچه روی زمین. مادر می آید و دعوای صبحش را با صاحب مغازه تعریف می کند. به صدای مادر گوش می دهم. بعد به زمین نگاه می کنم که حالا همه جایش دارد می درخشد. مادر گفت چه جوری دعوا بالا گرفته که همه ی مغازه های این خیابان آمدند تا کار به کلانتری نرسد.می روم سراغ ظرف ها. فکر کن...

من پنج تا بچه از همسرم دارم. هیچ وقت نمی توانم هیچ کدام از بچه هایم را سیر کنم. اصلا شیر ندارم. سینه هایم خشکه خشکه. غذا هم نیست. می دانم که بچه هایم بزرگ می شوند. نمی دانم چه جوری اما یه جوری بزرگ می شوند. پسرها شغل پدرشان را دارند و دخترها هم از سن دوازده سالگی با مردهایی خیلی بزرگ تر از خودشان ازدواج می کنند و می روند. همین جوری ادامه پیدا می کنه. انگار که تا ابد ادامه داره...

تمام ظرف ها شسته و شده و حالا برق می زنند... چرا امروز از اتوبوس به بعد من می بینم که همه چی برق می زند. قبلا ظرف ها این جوری نبودند. ولی آن پسر فقط یه باد بود. پس چرا می درخشید؟ اصلا چرا مو داشت؟ مادر خیلی خسته بوده و زودتر رفته. هوا تاریک شده و ستاره ها توی آسمان می درخشند، برق می زنند. دوباره می خواهم سوار مترو شوم. فکر می کنم که توی این ساعت چه قدر شلوغه. پهلویم تیر می کشد. همون جایی که صبح زنی که قیچی داشت بهش زد. پیاده تا مترو می روم. داخل می شوم. پله برقی کار نمی کند. از پله ها بالا می روم و می بینم که قطار ایستاده و درش باز است. سریع می دوم توی اولین واگن. وقتی داخل می شوم در بسته می شود. به در بسته شده نگاه می کنم و خط هایی که بر روی در افتاده. انگار جای چنگ های یه حیوانه. جای ضربه های همسرم بر روی بدن من هم همین طوری باید باشه. دستی بر روی کمرم حرکت می کند. برمی گردم و می بینم مردی پشت سرم ایستاده و نگاهم می کند. حالا می بینم که دویده ام در واگن مردانه. می خواهم وقتی قطار ایستاد واگنم را عوض کنم. قطار می ایستد و قبل از اینکه بتوانم بیایم بیرون همراه موج ادم ها عقب تر می روم. چادرم زیر پای یکی گیر می کند و از سرم می افتد. روی زمین دنبال چادرم می گردم. حتا نمی توانم کف قطار را ببینم. قطار حرکت می کند. آخه قرار بود با چادرم یه روزی چادر بزنم. شاید این دفعه آتش نگیرد و خاکسترش را باد نبرد. دوباره آن دست را روی پاهایم حس می کنم. مردی که خیلی نزدیک بهم ایستاده دستش را روی بدنم حرکت می دهد. نمی دانم همان مرد جلوی در است یا یکی دیگه. چه فرقی می کنه. او خیلی نزدیک می آید. راستی من به این جایش فکر نکرده بودم. من چه جوری از دواج می کنم؟ من کم تر از سنم نشان می دهم. توی دوازده سالگی هنوز اندامم کامل نشده. درسته زندگی سخته اما چه جوری تحمل کنم؟ با یه مرد که پر از گوشت و مو و جوشه. یعنی می شه خیلی زودتر از همه ی این اتفاق ها بمیرم. نه نمیشه. من تحمل می کنم و یه روز یکی از بچه هایم بهم می گوید که چرا او را به این دنیا آورده ام. و می گوید که چندشم نشد وقتی از پدرش او را بچه دار شدم. شاید آن موقع بمیرم... قطار می ایستد. سرم را بلند می کنم تا صورت این مرد که هنوز این جاست و دستش روی بدن من ببینم. او می خندد. انگار می خواهد این ایستگاه پیاده شود. اما قبل از اینکه ازم دور شود یه بار دیگه سینه ام را چنگ می اندازد. از درد می شینم روی زمین و توی چشم هایم اب جمع می شود. چه قدر خوشحالم که بالاخره رفت. فکر کن... یه قطره آب از چشمم می افتد روی دستم و برق می زند. دیگه فکر نمی کنم. مگه می شه که باد مو داشته باشه و بدرخشد. برای رسیدن به خانه باید تاکسی سوار شوم. دیگه نمی خواهم کنار یه مرد بنشینم. صبر می کنم تا ماشینی بیاید که صندلی جلویش خالی باشد. خیلی طول می کشد ولی بالاخره می اید. سمت ماشین می روم. دستگیره اش را می گیرم. هنوز در صندلی جلو را باز نکرده ام که یه نفر هولم میدهد. هولم می دهد و از ماشین دور می شوم. پایم محکم می خورد به تابلوی ایستگاه تاکسی. پیرمردی که هولم داده در حالی که جلوی ماشین می شیند می گوید: - من حال ندارم عقب وسط راه پیاده شم برو بچه بشین سر جات.

یه بار دیگه به پیرمرد نگاه می کنم. نمی دانم، فقط نمی دانم چرا باورم نمی شه که اینجوری هولم داده؟ پایم تیر می کشد. شاید ماشین دیگه ای به این زودی ها نیاید. دو مرد عقب ماشین نشسته اند. اشکال نداره که پیاده برمی گردم. از ماشین دور می شوم. فکر می کنم که مرد خیلی هم پیر نبود. فقط موهایش سفید شده . آنقدر پیر نبود که از پا درد ... باید بدوم تا زود برسم خانه. شاید این جوری درد پایم یادم بره. فکر کن...

چادرم روی سرم نیست. اصلا ندیدم کجا ناپدید شد. حالا قبل از اینکه بخواهم باهاش کنار اتوبان چادر بزنم تا با رعد و برق آتش بگیرد و خاکسترش را باد ببرد گم شده. حداقل دویدن بدون چادر خیلی راحت تره. و حداقل مرگ که وجود داره. اگه حتا همسرم معتاد و دزد باشه و بچه هایم هم یه تکرارا از ما باشند که ادامه داره. اگه همه ی این اتفاق ها یا هر اتفاق بد دیگه ای بیفته بالاخره یه روز که زندگیم تموم می شه. یه روز که ترکش می کنم. همه ی همه ی قشنگیش به اینه که من یه روز از اینجا می رم... آب توی جوب داره برق می زنه. می خندم. امروز حتا آب توی جوب می درخشد. بالاخره به خانه رسیدم.

پدر با دیدنم می گوید: - چادرت کو؟

به مادر نگاه می کنم و او می گوید: - ای بابا تا کرد گذاشت تو کیفش.

به مادرم نگاه می کنم. تا وقتی که از اینجا نرفته ام باید به خوبی او باشم. می روم توی آشپزخانه. غذا را حاضر می کنم. می روم توی اتاقم. باید لباس هایم را عوض کنم. دارم درد همه ی ضربه های امروز را الان حس می کنم. جای آرنج زنی که قیچی داشت توی پهلویم. لگد توی اتوبوس... لباس هایم را در می آورم. جای چنگ مرد توی مترو کبود شده. جای ضربه های همسرم هم همین طوری کبود می شه؟ اما سیاه و خاکستری نیست. لباس می پوشم. یه صدای خیلی بلند می آید. دو برادرم جیغ می زنند و مادر صدایم می کند. می دوم. یه تیکه سقف اتاق ریخته روی زمین. نگاه می کنم به کاهگل ها و گچ های ریخته روی فرش. انقدر زیاد که دیگه فرش دیده نمی شود. به سقف نگاه می کنم. آجرهای این قسمت سقف مشخص شده. آجرهایی که خیلی شلخته کنار همند. چرا آجرها نریخت؟ سقف ترک خورده. انگار یه خط سیاه پر رنگ از اینجا تا آن طرف سقف کشیده شده. برادر های کوچکم ترسیده اند . مادر نگران به من نگاه می کند. به زمین نگاه می کنم. با دست تکه های بزرگ کاه گل را بر میدارم. خیلی سنگین اند. حس می کنم دست هایم دارد کش می آید و جای ضربه های بدنم درد می گیرد. اما باید خیلی زود تکه های بزرگ را بردارم تا اینجا را جارو بکشم و بعد... میان کاهگل های توی دستم ذرات کوچکی را می بینم. ذرات وکوچکی که می درخشند. سرم را نزدیک تر می برم. با دقت تر نگته می کنم. مگه می شه یه چیزی میان این خاک ها و ذرات گچ باشد که بدرخشد. پس چرا نمی توانم توی دستم بگیرمش. انگار وجود ندارند.

- به چی زل زدی؟ زود باش اینجا رو جمع کن ببینیم چه خاکی باید توی سرمون بریزیم.حالا هی به این صاحب خونه بگو که سقف نم داره کی گوش می ده.

سریع خاک ها را جارو می کنم. تمیز کردن سقف ریخته روی زمین از تمیز کردن کف مغازه خیلی سخت تره. دارم نفس نفس می زنم بیشتر از وقتی که از مترو تا خانه دویدم. به فرش نگاه می کنم که بالاخره شد مثل اولش. تا سه ساعت دیگه باید لباس بپوشم و باز سوار مترو شوم. باید بخوابم. دراز کشیده ام و به سقف بالای سرم نگاه می کنم. حداقل دیشب اینجوری سوراخ نبود. حس می کنم که ذرات گچ می ریزد توی چشمم. چشم هایم را می بندم. این اجرها چند سال دارند. از من بزرگترند؟ کاهگل ها می درخشیدند. چرا امروز چیزهایی که وجود ندارند برق می زنند؟ می توانم فردا به جای فکر کردن به سرنوشتم به چیزهایی که برق می زنند فکر کنم. پسری که امروز برایم پول داد و خندید. موهای طلایی... نه نمی توانم به چیزهایی که وجود ندارند فکر کنم. آن پسر که بازویش به مژه ام خورد فقط باد بود. نمی دانم چه طوری موهای طلایی اش می درخشید ولی او فقط باد بود. مطمئنم. آخه اتفاق های خوب هرگز نمی افتند. اتفاق های خوب وجود ندارند. نمی توانم فردا به باد فکر کنم. دو ساعت و نیم دیگه باید چشم هایم را باز کنم. توی مترو فکر می کنم. ولی الان باید بخوابم. توی مترو فکر میکنم نه به اتفاق های خوب. به باد هم فکر نمی کنم. انفاق های خوب هرگز نمی افتند. پسر وجود نداشت. آن موهای طلایی که می درخشیدند هرگز وجود نداشتند. باد را نمی شود دید. نمی شود به یه خیال فکر کرد. هیچ اتفاق خوبی نمی افتد. پسر فقط باد بود. فکر نمی کنم. باید بخوابم.

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 توسط zohre
درباره وبلاگ

به عشق نوشتن زندگی می کنم. تنها اسم رمانمه که چاپ نشده. 4 سال روش زحمت کشیدم اما الان زیر تخت خاک می خوره. من می نویسم تا شاید یه روزی یه جایی یه وقتی یه چیزی یه کسی...
zori_neyney@yahoo.com
bahar 20