می رسم به دانشگاه. سرم را بلند نمی کنم. جلوی دروازه ی ورودی ایستادم و تکان نمی خورم. من چم شده؟ نمی توانم قدم بر دارم و وارد دانشگاهم بشم. به خودم می خندم. آخه فقط امروزه. آخرین روزیه که می آیم اینجا. آخرین روزیه که وارد این دانشگاه می شوم. آخرین روزیه که می توانم دوستام و استادها رو ببینم .... فقط آخرین روزیه که او را می بینم. آخرین باره. کنار می روم تا دانشجویی که پشت سرم ایستاده و دارد چپ چپ نگاهم می کند وارد شود. نگهبان در بهم نگاه می کند و لبخند می زند.
- آقای پناهی چیزی شده نمی یای تو؟
- شما منو می شناسی؟
یه بار دیگه مهربان می خندد. - دیگه باید دانشجوهای قدیمی رو بشناسیم. به اندازه کافی هم که تو حراست دانشگاه معروف هستی.
سرم را تکان می دهم و وارد دانشگاه می شوم. سر تکان دادم و برای خودم تاسف خوردم. نمی دانم برای اینکه بعد از این سه سال هنوز اسم نگهبانی که مرا می شناخت، نمی دانم یا شاید کارهای ابلهانه ام که تا حراست رسید. انگار توی این سه سال به جز او به هیچ کس دیگه ای نگاه و فکر نکردم. تقصیر او نیست. او که نگفت این طوری باشم. حتی خودش این طوری نبود. به زنی که کنار در ورودی دخترها ایستاده نگاه می کنم. دست به سینه ایستاده و دارد با تعجب بهم نگاه می کند. تعجب از اینکه من تنهام؟ اینبار من می خندم در تمام این دو سال آخر که او را می رساندم دانشگاه همیشه از دیدن ما دوتا با هم شاکی بود. همین زن مرا توی حراست دانشگاه معروف کرد. تا یه مدت تحقیق می کرد که ما با هم زندگی می کنیم! او همیشه بهش می گفت : "سلام مریم جون. امروز چه قدر خوب شدی. دیروز انگار حالت گرفته بود کلی نگرانت بودم خدا رو شکر امروز خوبی. ای وای ما با هم از اون رابطه ها نداریم که. مریم جون من که برات توضیح دادم ما فقط هم کلاسی هستیم خونه هامون هم شانسی تو راهه همدیگه ست. حالا وقتی من وسیله ندارم و این آقا من رو می بینه که باید تاکسی بگیرم وقتی از روی انسان دوستی می خواد من رو برسونه من که نمی تونم دست رد به سینش بزنم. خداییش زشته مریم جون. دور از ادبه. تربیت خانوادگیم کجا می ره. ای وای مانتوم تنگ نیست باور کن تازه گرفتمش دیشب شستمش کلی آب رفت آخه مگه یه دانشجو چه قدر پول داره که هی بهم مانتو می ندازن که منم برم یکی دیگه بخرم. وام دانشجویی بدین من می رم کلی مانتوی گشاد می خرم..."
آره این طوری بود. با همه صمیمی، همه رو به اسم کوچک می شناخت. ولی من فقط خودش را می شناختم. می شناسم. زن هم چنان دارد به من نگاه می کند. کم کم تعجب نگاهش می رود و اخم هایش را باز می کند و بهم لبخند تحویل می دهد. من چم شده؟ اینجا ایستادم و منتظرم که او از این در وارد شود و در حالی که می خندد بیاید سمتم و بگوید: " امروز هم به خیر گذشت. هر روز صبح باید کلی انرژی مصرف کنم. "
بعد شادی واقعی توی چهره اش که به ظاهرش گیر داده نشده. از روبه روی در می آیم این طرف. چه زود یادم می ره که امروز آخرین روزه. سرم را که طبق عادت به چپ می چرخد رو به آسمان می گیرم. آخه او همیشه سمت چپم می ایستاد. آسمان ابی و درخت های بلند که شاخه هایش تا آسمان رفته. باید بگم خداحافظ دانشگاه همیشه سبزم؟ به خودم می خندم. توی این سه سال درخت ها را این جوری ندیده بودم. اگه انقدر بلند و قدیمی نبودند فکر می کردم همین امروز این درخت ها رو کاشتند. جالبه وقتی با او از اینجا عبور می کردم می گفت: " چه قدر درختای دانشگامون خشگله. اون دو تا رو ببین انگار عاشق و معشوقن. ببین... دیدی؟ "
من به خودش نگاه می کردم و می گفتم که دیدم. او حتا درخت ها را می دید. مرا می دید؟ می رسم به محوطه ی دانشکده. نمی فهمم و با صدای بلند آه می کشم. آه می کشم درحالی که می دانم نباید این کار را بکنم. مدت هاست با خودم تمرین کردم که این اخرین روز مثل یه سنگ باشم. نه مثل او باشم. بخندم و اصلا نشان ندهم که چه قدر غمگینم. حتا نگذارم اشک توی چشمام جمع بشود. تنها نایستم و توی جمع باشم. یه جوری حرف بزنم و رفتار کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. که انگار هیچی بین ما نبوده. که انگار اصلا او را دوست نداشته ام و ندارم. انگار که یکی مثل همه است وقتی که یکی مثل همه نیست.و انگار که من بی خیال ترین آدم دنیام. باید این جوری باشم. یاد گرفتم که وقتی نمی توانم الکی بخندم به خودم بخندم. می خندم. به خودم که چه زود باختم. چه زود کنار کشیدم. به خودم می خندم که می دانم بدون او نمی توانم. قدم برمیدارم که مثل یه بازنده اینجا نایستاده باشم. می روم سمت اولین حلقه ی دانشجوها. وقتی نزدیک می شوم همه سرها به سویم برمی گردند و با تعجب نگاهم می کنند. چیه؟ هیچی، خودم می دانم که افسانه ی عشقم همه جا پخش شده. می خندم. انگار این من نیستم که دارم تنها می آیم. نه من نیستم. یکی از دوستانم می گوید: - راسته که امروز برای خداحافظی اومدی؟
من می گویم که آره خب، درسم دارد تمام می شود و یه موقعیت شغلی خیلی خوب توی شهرم برایم پیدا شده که اگه الان نروم از دستش دادم. انتقالی گرفتم و امکانش هست برای تحصیلات کلا از کشور برم. دارم برای یه موقعیت خیلی بهتر اینجا را ترک می کنم. خب راست می گویم. همش حقیقته. از اول هم همین برنامه ام بود. از اول قرار بود سه سال اینجا باشم و بعد انتقالی بگیرم بعدش هم خارج از کشور... آره قرار نبود عاشق بشم. قرارنبود که حاضر باشم برای اینجا ماندن با او همه ی این ها را بی خیال بشوم. آن ها حرف هایم را باور می کنند. یعنی انقدر دروغگوی خوبی شدم؟ آخه یه ماهه که تمرین کردم. کنار این جمع کوچک ایستاده و وارد بحث هایشان می شوم. همه ی اینها می توانست خیلی خوب و حتا عالی باشد. فقط اگر... اگر هر لحظه منتظر نبودم که او پیدایش شود. باید امروز حتما بیاید دانشگاه. باید ببینمش. نمی خواهم حرفی بزنم. حرفی برای گفتن نمانده. خیلی به امروز فکر کردم. ولی اگه امروز نبینمش نمی توام. باید بیایی. باید بیایی و ببینمت که داری مثل همیشه می خندی. یه جوری رفتار می کنی که هیچ اتفاقی نیفتاده. حتا می آیی جلو و بهم سلام می کنی. بعد جلوی دیگران به عنوان یه دوست معمولی باهام حرف می زنی. باید امروز هم بیایی و جلوی همه خیلی عادی باهام خداحافظی کنی. بعد بری توی یه جمع دیگه توی مرکز جمع بایستی و با همه بخندی. با پسرها بیشتر... ولی ایندفعه یه فرقی داره. دفعه های قبل من تحمل سردی ات را نداشتم و جلو می امدم. ازت می خواستم ببخشیم با اینکه کاری نکرده بودم. تو می بخشیدی با اینکه دلم را شکسته بودی. ولی اینبار بیا و ببین که من مثل خودت شدم. به خودم می خندم. دارم چی کار می کنم؟ می خواهم انتقام بگیرم؟ نه او برایش مهم نیست. می دانم که فرقی به حالش ندارد.صدایش هم همیشه توی گوشمه " مگه من چی کارکردم؟ می خوای منو اذیت کنی؟ باشه بکن. برام مهم نیست. "
انتقام نمی گیرم. اصلا کاری با او ندارم. حتا اگه امروز نیاید. امروز آمده ام تمام کسانی را که همیشه کنارم بودند ونمی دیدمشان را ببینم. فقط همین. سرم را برمی گردانم. فقط برای اینکه حرکاتم طبیعی باشد. دنبال او نمی گردم. از آن دور دختری دارد به دانشکده نزدیک می شود. دختر سرش را پایین انداخته و سر تا پا سیاه پوشیده. چرا باید با دیدن دختری سیاه پوش یاد او بیفتم؟ او که هیچ وقت سیاه نمی پوشید. آخه بهم گفته بود : " اگه یه روز خیلی خیلی خیلی غمگین بودم. اونقد ناراحت در حد خود کشی، اونوقت کامل سیاه می پوشم. بعد اگه یه روز دیدی که اینجوری لباس پوشیدم بدون که خیلی خیلی خیلی ناراحتم پس باهام مهربون باش. یادت نره ها. باشه؟ " خوبه توی این سه سال حتا یه روز هم اینجوری نپوشید. خوبه که هیچ وقت خیلی ناراحت نبود. آنوقت چه جوری باید باهاش از این مهربان تر می بودم!
اگه امروز بیاید چه رنگی می پوشد؟ سفید می پوشد. می دانم. به سمت ساختمان دانشکده می روم. باید بروم پیش بقیه. دختر مشکی پوش را باز می بینم و باز مرا یاد او می اندازد. آخه دختر جایی نشسته که بیشتر وقت ها او می نشست. جایی نشسته که اولین باروقتی او را دیدم اینجا نشسته بود. روی آن پله میان حلقه ی دوستانش نشسته بود. حرف می زد و می خندید. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چه قدر زیباست. پوست سفیدی که می درخشید، لب های صورتی و یه خنده... ولی این دختر مشکی پوش که تنها اینجا نشسته و سرش را روی پاهایش گذاشته هیچ شباهتی به او ندارد. دختر انگار در دنیای دیگریست. شاید او هم ناراحته که سرتا پا مشکیست. نمی دانم، فقط می دانم که او نیست...
وارد ساختمان می شوم. راهی اتاق استادها.
- به پناهی چه طوری؟ امروز آخرین روزه دیگه.
می خندم: - آره آخرین روزه.
- خب برنامت چیه؟
در مقابل استادم کم آوردم و دارم با یه بغض بزرگ خفه می شوم. زورکی لبخند می زنم. استادم خیلی باهوشه و سرم را پایین می اندازم. اگر به چشم هایم خیره شود می فهمد دلیل هایم برای رفتن بهانه است. میان حرف هایم می گوید: - باشه باشه. تو همه تلاشت رو کردی می دونم. موفق باشی.
دستم را می فشارد و ازش دور می شوم. هنوز خیلی دور نشده ام که...
- پناهی امروز قبل از رفتنت یه بار دیگه باهاش حرف بزن.
- فایده نداره. ولی اگه بیاد باهاش خداحافظی می کنم.
- مگه ندیدیش. من بیرون دیدمش.
یعنی اومدی؟ اومدی و من هنوز ندیدمت. می دوم. توی لابی نمی بینمش. از پله ها بالا می روم. کلاس ها را می بینم. اینجا نیست. می روم طبقه ی بالا. کتابخانه و بقیه کلاس ها. الان کلاسی تشکیل نشده که بگم سر کلاس نشسته. یعنی مرا دیدی . حتا جلو نیامدی... از گشتن کل ساختمان دانشکده دارم نفس نفس می زنم. باید به خودم بخندم که دارم دیوانه وار دنبالش می گردم وقتی او مرا دیده و... یعنی انقدر ارزش نداشتم! با سر افتاده از ساختمان دانشکده خارج می شوم. یه جایی همان وسط می ایستم. برام مهم نیست که این جوری همه می فهمند یه بازنده ام. او که می داند، پس دارم برای کی فیلم بازی می کنم؟ عمیق آه می کشم به یاد هر بار که گفتم دوست دارم و تو خندیدی. " می دونم. می دونم. خب تو آدم خیلی خوبی هستی کلا همه رو دوست داری. "
چرا هیچ وقت باور نکردی؟ دیروز تمام راه را پیاده از دانشگاه تا خانه اش رفتم. از صبح تا آخر غروب طول کشید. پشت در خانه ایستادم. تمام راه فکر کرده بودم و باز جرئت زنگ زدن نداشتم. می ترسیدم او را ببینم و همه چی یادم رود. یادم رود که هر روز به او گفته ام اگه بهم نگی بمون می رم. با خنده گفته بود: " آهان یعنی من الان دوست دخترتم تو دوست پسرمی داری با من تموم می کنی؟ "
گفتم می دونی که حتا اگه بخوام نمی توانم باهات به قول خودت تموم کنم. نمی توانم ببینمت و بیگانه از کنارت برم. وقتی تنها باشی نمی توانم ندوم کنارت. حتا وقتی پیش دیگرانی نمی توانم که نگاهت نکنم.
" آهان پس می خوای چی ی کار کنی ی؟ "
از همه جا می روم. از این دانشگاه تا هر روز نبینمت. از این شهر می رم تا هر چند ماه یک بار تصادفی نبینمت. کلا از این کشور می روم تا هرگز نبینمت.
" چرا آخه؟ یعنی من انقدر زشتم؟ تازشم تو توی این سه سال هشصد و نود و شیش بار گفتی که می خوای بری. پس تو الان واسه خودت یه پا جهانگردی بابا..."
تو باور نکردی که این بار رفتنم جدی است. تا خود دیشب که از خانه آمد بیرون.دید که من پشت در خانه به قول خودش مثل گداها نشستم. جیغ زد و گفت: " ای وای... آقای پناهی همکلاسی عزیزم اینجا چی کار می کنی آخه شما؟ عزیزم می خوای عابروی منو ببری؟ یا می خوای من سکته کنم؟ "
باورم نمی شد. تمام روز داشتم تو را محکوم می کردم به بی وفایی و وقتی دیدمت همه چی یادم رفت. حرفی نزدم فقط برگه ی انتقالی ام را بهش دادم. ناباورانه پرسید:
" واقعا داری می ری؟ "
من سر تکان دادم. او سرش را پایین انداخت. سکوت کرد. برگه را بهم داد. گفت: " باشه. برو "
گفت برو و آخرین امیدم را ازم گرفتم. من سریع خداحافظی کردم اما حتا جواب نداد. هیچ تکانی نخورد. من دور می شدم و هیچ کاری نمی کرد. قبل از اینکه از آن کوچه خارج شوم برگشتم و دیدم که زیر نور کم چراق هنوز ایستاده و سرش پایین است. آخرین تصویری که ازش دارم. توی تاریکی مثل یه مجسمه خشک شده بود. وقتی که حتا بهم نگفت نرو.
و حالا من مثل یه مجسمه جلوی ورودی دانشکده ایستاده ام. دختری مشکی پوش هم اینجاست و سرش را به دیوار تکیه داده. دارد با صدای بلند موسیقی گوش می دهد و من صدایش را با این فاصله می شنوم.
او گفته بود: " هدفون رو بذار توی گوشت. هر آهنگی که دوست داری. بعد صداش رو خیلی خیلی خیلی زیاد کن. اونوقت انگار تو این دنیا دیگه نیستی. خیلی عالیه به من اعتماد کن. "
اگه بفهمد با دیدن دختری که هیچ شباهتی به او ندارد همش یادش می افتم چه حالی بهش دست می دهد. می خندم. باید به دختر بگویم خواهش می کنم خاطراتش را از این بیشتر برایم زنده نکن. همین تصویر صورتش که همیشه جلوی چشمامه کافیه. اگه تک تک حرکات و حرفهایش هم باهام بماند زودتر از آن چیزی که فکر می کردم کارم تمامه.
نگاه می کنم به پسری که وارد محوطه دانشکده شده. یکی دیگه از عاشق های او. یکی که تمام این سه سال اطرافش بود و عذاب روح من. ایندفعه با دیدنش اتش نمی گیرم. تو می دانی هر بار که می دیدمت، این پسر چشم آبی روبه رویت ایستاده و با هم می خندید روزها از عمرم کم می شد. با این حساب قراره چه قدر دیگه زنده باشم؟
پسر انگار که چیزی دیده باشد سریع تر می آید. نکند او را دیده. شاید او می داند که کجاست.شاید اگه دنبالش بیایم تو را ببینم. با نگاهم پسر چشم آبی را دنبال می کنم. انگار که نگران چیزی شده. می دود سمت دختری مشکی پوشی که سرش را به دیوار تکیه داده. دختر را صدا می کند. وقتی دختر تکانی نمی خورد هدفون را از گوشش می کشد. دختر سرش را بلند می کند...
نه باور نمی کنم. باور نمی کنم تویی که مشکی پوشیدی. وقتی پسر آن مشکی پوش را صدا زد از حرکت لب هایش هم اسم تو را دیدم. اما باور نکردم. خودتی؟ پس چرا مشکی پوشیدی. باید سفید می پوشیدی. حالا چه جوری باهات خیلی مهربون باشم؟ سرم را پایین می اندازم. بدنم سنگین شده. قبل از اینکه بیفتم به دیوار تکیه می دهم. حالا می خواهم چی کار کنم؟ نگاه می کنم به او که سر جای همیشگی اش نشسته. پسر روبه رویش ایستاده و پشت به من. باهاش حرف می زند وبا چشم های آبی اش به او زل زده. ولی تو نگاهش نمی کنی. سرش را پایین انداخته و من نمی دانم به چی فکر می کند؟ چرا تو امروز خیلی خیلی خیلی ناراحتی؟ هر از گاهی سرش را بالا می گیرد و توی چشماش هیچ برقی نیست. چشماش مات شده. روی لب هایش هیچ خنده ای نیست. لب هایش صورتی نیست. چه قدر احمقم. چرا پسری که همیشه فکر می کردم تو دوست دانشتنت به پای من نمی رسد تو را با این لباس شناخت و من نه؟
او هدفون را توی گوشش می گذارد و بی اعتنا به پسر از جایش بلند می شود. پسر را ترک می کند و وارد ساختمان می شود. پسر هم مثل من مبهوت سر جایش ایستاده. فقط دنبالش روانه ی ساختمان می شوم. در خطی که او قدم برداشت می روم. انگار رد پایش برایم روی زمین حک شده که دنبالش کنم. از پله ها پایین می روم. من باید بدانم چرا مشکی پوشیده و با صدای خیلی بلند به موسیقی گوش می دهد. انقدر بلند که انگار دیگه توی این دنیا نیست. می دانی تصویری که از امروزت داشتم را کامل نابود کردی؟ فقط به من نگو که نشناختمت.
وارد سالن مطالعه می شود. جایی که هیچ گاه نمی آمد. دارم پشت سرش و خیلی نزدیک به او قدم بر می دارم. حتا برنمی گردد و به عقب نگاه بیندازد. هیچ گاه حظورم را حس نخواهد کرد. حتا اگه پشت سرت بایستم و داد بزنم تو که نمی شنوی. از میز های خالی عبور می کند و می رود سراغ میزی ان انتها. روی میزی می نشیند که بیشتر وقت ها من می نشستم. می گفت: " پسرمون درس خونه بابا... خوبیش اینه که هر وقت پیشم نبودی اینجا پیدات می کنم. "
اینکه حالا اومدی و اینجا نشستی یعنی چی؟ سرش را روی میز می گذارد و با دستش میز را لمس می کند. سرش را بلند می کند و خیره می شود به طراحی های کوچک روی میز. می داند طراحی های من است؟ می داند که اینجا می نشستم و بدون اینکه بفهمم اسم او را روی میز طراحی می کردم؟ تو که اینها را نمی دانی. باید ازش دور شوم. مرگ می تواند به آرامی خوابی باشد که دیگه بیدار نمی شوی. ولی او می خواهد من کنارش باشم و خیلی خیلی خیلی سخت بمیرم. از سالن بیرون می آیم. می خواهم بدوم و از او دور شوم. پایم را بر روی اولین پله می گذارم .به دومین پله نگاه می کنم. صدای گریه ی دخترانه ای بلند می شود. نه... خواهش می کنم نگو این تویی که داری گریه می کنی! برای چندمین بار امروز در جایم خشکم می زند و بی حرکت ایستاده ام. دارم حق حق گریه های او را می شنوم. تو که امروز مشکی پوشیدی و با صدای بلند داری گریه می کنی، نگو که به خاطر من خیلی خیلی خیلی ناراحتی. تو که حتا بهم نگفتی نرو. نگفتی باهام بمون. تو می دانی اگه می گفتی می ماندم. پس چرا گریه می کنی؟ پله ی بالا آمده را بر می گردم. برمی گردم توی سالن. او را می بینم که آن انتها صورتش را گرفته و شانه هایش می لرزد.تا به حال ندیده بودم که گریه کنی. تصویرش توی چشم هایم تار می شود. سرش را بلند می کند. دستش را کنار صورتش می گذارد و سرش را چندیدن بار تکان می دهد. قطره های اش از روی چهره اش جاری می شود. بغض همیشگی ام را فرو می دهم. تو می دانی که من نمی توانم گریه ات را ببینم. می خواهم به سویش قدم بردارم. قبل از اینکه کمی جلوتر بیایم. دو دختر و سه پسر دیگه می آیند و دورش را می گیرند. طوری که دیگه نمی بینمش. فقط می خواستم بدانم چرا غمگینه. اخه یه روز بهش قول داده بودم که توی چنین روزی با او خیلی مهربان تر باشم. ولی وقتی الان دوستانش اطرافش ایستادند دیگه نیازی به من ندارد. آن پسرها که می دانم همه شان برایش بیشتر از یه دوستند. اما تا وقتی صدای گریه اش بیاید که نمی توانم ازش دور شوم. ایستاده ام مثل او که دیشب توی تاریکی یه مجسمه بود. چرا دیشب ناراحت نبود. از کی این جوری شده؟ نگو از وقتی که برگه ی انتقالی مرا دیدی. حرف هایش همیشه توی ذهنم پخش می شود و هزاران بار آن ها را می شنوم.
" ببین عزیزم. تو می خوای من چی کار کنم. یعنی چی که دوتایی همیشه با هم باشیم. تو خودت از این خسته نمی شی. بابا زندگی مگه همش چند روزه . ما هنوز هیچ کاری تو این دنیا نکردیم که. الان به من داری می گی دوست دارم چون تا حالا با هیچ دختر دیگه ای نبودی. اصلا به جز من کس دیگه ای هست که باهاش حرف بزنی. دنیات رو محدود کردی به من و خودت. می خوای منم همین کار رو بکنم. من عشق رو باور ندارم. می خوای من زندانیت باشم؟ "
تو چی ؟ تو از من چی می خوای؟ اینکه بیام پیشت و خاطرات مهمونی دیشب رو برام تعریف کنی. حتا بگی کیا رو دیدی و چیا گفتید. بعد عکست رو با یه پسر دیگه ای که کنارت نشسته بهم نشان بدی. همیشه هم جواب می دادی که: " بده بهت دروغ نمی گم. خب مگه چیه؟ فقط یه عکس انداختیم کاری نکردیم که. اینهمه من با تو عکس انداختم چی شد. بعدشم مگه چی می شه من با یکی برم بیرون. کلی خوش می گذره برام کلی خرج می کنه. تو هم باید همین کارو بکنی. ما دوستیم، تو بهترین دوستمی ولی خوش بگذرون بابا. باور کن هیچی ارزش نداره. "
اگه بیشتر اعتراض می کردم می گفتی که از خیر دوستی با من گذشتی. من هیچی نمی گفتم ولی هر بار که کنار یکی دیگه بودی. حتا وقتی که دو کلمه ی کوتاه به هم می گفتید. من می مردم. تو همین رو می خواستی. می خوای برات من بمیرم؟
باشه اگه برم همین چند روز ندیدنت کافیه. فعلا اینجا ایستادم و نمی دانم چرا خیلی خیلی خیلی غمگینی. تو که هرگز گریه ات را ندیدم، فقط نگو که با تمام حرف های گذشته ات یکهو عشق مرا باور کردی. نگو، باور نمی کنم.
از توی جمع دوستانش بیرون می آید. هدفون توی گوشش است و بی توجه آنهایی که اسمش را صدا می زنند، کنار می زند. سرش پایین است و می آید سمت من. بدون اینکه سرش را بلند کند از روبه رویم عبور می کند. تو که هیچ کس را نمی بینی. چرا؟ از سالن خارج می شود. دیدمش که موهای مشکی اش برق همیشگی را ندارد و صورتش رنگ پریده است. انگار که لب هایش کبود بود. گریه کرده و اشک هایش روی آن صورت یه خط مشکی به جا گذاشته . آرایش چشم هایش ریخته و من باروم نمی شود . حتا موهایش را می بینم که مثل همیشه درست نشده و پریشان از مقنعه ی مشکی اش بیرون آمده. او اینجوری قدم بر میدارد و من دارم مثل یه سایه تعقیبش می کنم. توی پله ها می ایستد و من پشت سرش با فاصله ی خیلی کم. عطر وجودش را حس می کنم. همان بوی همیشگی را می دهد. یعنی دیگه هیچ گاه این عطر را توی زندگی ام نخواهم داشت. مگه می شود که یه دختر دیگه این بو را بدهد. تو چه جوری از من می خواستی که بروم و با یکی دیگه خوش باشم؟ می ایستم و می گذارم که تنها برود.بهش نگاه می کنم. حتا راه رفتنش عوض شده. داری یه غم بزرگ را با شانه هایت حمل می کنی واین خودمم که هیچ کاری نمی کنم؟ بهم گفته بود:
" تو یه جوری حرف می زنی که انگار همه ی همه ی همه ی مشکلت توی این دنیا فقط عشقه. که انگار همه چی عالیه و تو هیچ غصه ای نداری. تنها غصه ت اینه که می خوای یه عشق داشته باشی برای خودت. انگار هیچی دیگه مهم نیست. یعنی نمی دونی خیلی چیزا هست که از عشق مهم تره. انقدر مشکلات هست که تو دیگه عشق رو فراموش می کنی. هر روزکلی چیزا هست که من باید بهشون فکر کنم، تا به عشق برسم خوابم برده. چرا بی خیالش نمی شی؟ من فقط می خوام خوش باشم اگه گذاشتی. اگه یه روز عاشق شدم بدون همه ی غصه های دیگه م ته کشیده. اصلا کاشکی یه روز عاشق بشم. "
خب تو که هیچ وقت از غصه هات به من نگفتی. یعنی الان هم به خاطر یکی از آن غصه هاته که اینجوری شدی. اگه بازم بپرسم می تونی بخندی و بگی هیچی؟
دارد ازم دور می شود. هر کسی با دیدنش متعجب و نگران جلو می آید و حالش را می پرسد. بیشتر از هر چیزی اسمش را می شنوم که صدا زده می شود. جلو می آیند و تو بی رمغ نگاهشان می کنی و حتا نمی شنوی که چه گفتند. چرا مثل قبلا با یه لبخند شیرین نمی گویی جانم. وقتی هم بگویند مزاحمت که نشدیم؟ تو بخندی و بگی، نه ای بابا...
حالا که با هر کسی بخندی غمگین نمی شوم و تو حتا کسی را نگاه نمی کنی. صدای موزیک بلندش هنوز توی گوشم است. یعنی الان دیگه توی این دنیا نیست؟ از ساختمان خارج می شود. بدون اینکه بفهمم هنوزدارم دنبالش می روم. روی شانه هایش کیف نینداخته. و دست هایش را می بینم که خالیست. هیچ وقت نگذاشت دستش را بگیرم و با هم قدم بزنیم.می گفت : " خیلی لوسه بابا. من از کارای خشن خوشم می یاد. مثلا کتک کاری. چک و لگدی. از این کارا..."
باشه... حسرت گرفتن دست های تو هم باشه. آرام می رود جای همیشگی اش. روی همان پله کنار درخت می نشیند. زانوهایش را جمع می کند و سرش را روی زانویش می گذارد. باد گرمی می آید و موهایش از گوشه های مقنعه فرار می کنند. او هنوز شانه هایش می لرزد. که نگار باد سردی می اید و مثل همیشه سردش است. نمی دانم واقعا سردت بود هر بار که توی خودت فرو می رفتی و می گفتی به خاطر سرماست. یا داشتی مرا گول می زدی؟ الان هم داری مرا گول می زنی؟ سرش را از روی پاهایش بلند می کند و حالا چشم هایش بسته است. شاید اگر چشم هایش هم باز بود نمی توانست مرا از اینجایی که ایستاده ام و نگاهش می کنم، ببیند. من خیلی دورم. نه تو خیلی دوری. چه جوری از این فاصله مژه های خیس و اشک های سیاهت را می بینم؟ و صدای موزیکت هنوز می آید. صورتش رامی گیرد و باز سرش را چندین بار پیاپی تکان می دهد. او بلند می شود. دنیبالش می روم. از جایی که نشسته بود دور می شود. من به این پله سنگی می رسم. دستم را روی سنگش می گذارم. می خواهم حس کنم که تو اینجا نشسته بودی. ولی چرا این سنگ زیر نور آفتاب یخ زده ست. او اینجا نشسته بود و سرمای تنش را به سنگ داد. یعنی الان انقدر سردی؟ دنبالش می روم. کامل از دانشکده خارج شد. پشت سرش قدم بر می دارم. تا کجا می خواهم دنبالش بروم. فقط با نگاه کردنش از کجا بفهمم چرا این جوری شده. اگه می دانم به خاطر من نیست پس چرا هنوز دنبالشم؟ نه از رفتن من غمگین نیست. او بدون اینکه بهم نگاهی کند گفت برو. می ایستد. سرش را بالا گرفته و خیره جایی شده. دارد به دو درختی نگاه می کند که بهشان می گفت عاشق و معشوق. و باز مجسمه شده. حالا او حرکتی نمی کند و من دارم با قدم های آهسته بهش نزدیک می شوم. انقدر نزدیک می شوم که یه بار دیگه عطرش توی وجودم پخش شود. باید هدفون را از روی گوشش بردارم. باید صدایش کنم. آخه قرار بود من باهاش مهربون باشم. قرار نبود مثل سایه ای که وجود ندارد پشت سرش بایستم. او نگاهش را از روی درخت ها بر می دارد. می خواهد قدم دیگری بردارد. قبل از اینکه حرکت کند می افتد روی زمین. چرا؟ چی شدی؟ ...فقط می بینم که دانشجوهای دیگه دورش جمع می شوند و حلقه ی آن ها مرا کنار می زند. دور از او که روی زمین افتاد ایستاده ام و هیچ کاری نمی توانم بکنم. دوباره دارم صداهایی را می شنوم که صدایش می زنند. اسم خیلی آشنایش را می شنوم. حالا که اینجوری افتادی روی زمین من چه طوری اینهمه آدم را کنار بزنم و ازت بپرسم که چی شده؟ چه جوری بهت محبت کنم. تو که اینهمه آدم نگرانت هستند. چرا امروز اینجوری شدی؟ باید بلند شی. من دوست ندارم که اینجوری ببینمت. دوست ندارم هیچ کس اینجوری ببینت. باید امروز می یومدی و با خنده بهم می گفتی آقای پناهی همکلاسی عزیزم بای بای...
دارم می روم. نمی خواهم بمانم و این تصویر توی ذهنم بماند. فراموش می کنم که یه روز تو را اینجوری دیدم. می خواهم از دانشگاه خارج شوم. تو همان کسی باش که هیچ گاه مشکی نپوشیدی و من صدای گریه ات را نشنیدم. همان کسی که سرت را پایین انداختی و بی تفاوت بهم گفتی باشه برو. تو عشقم را باور نداشتی و با رفتنم هم مثل قبل شادی. تو گفتی برو و من رفتم.
