رویایی عجیب دیدم
تو بودی؟
او که طول شب با من بود
سرد و آشفته
مثل سایه ی مرگ
و باز اسیری بودم
حتی در این رویای تلخ
نمی دانم
تو بودی؟
آن چهره ی غریب
که حسی آشنا داشت
محو می شدی اما
در این نیستی می دیدمت
تو بودی؟
آن شبح کنارم
که مرا ترسانده
باشد اینبار تو باش
لولوی پشت پنجره
تا آزار ببینم
نمی دانم
تو بودی؟
او که از من به خودم نزدیک تر
همچو خاری بر جای جای تن
با من بود
گاه خیلی نزدیک
با نجوایی آرام در گوشم
و پنجه های استخوانی تو
چون حساری بر وجودم
نه، تو نبودی
آن کابوس که طول شب با من بود
نزدیک و نزدیک تر
لحظه ای از من نگذشت
اینجا بود و
تو هیچ گاه نبوده ای
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم آذر 1390 توسط zohre
