تبليغاتX
my stories--->>> WWW.TTANHA.COM my stories

my stories
رویایی عجیب دیدم

تو بودی؟

او که طول شب با من بود

سرد و آشفته

مثل سایه ی مرگ

و باز اسیری بودم

حتی در این رویای تلخ

نمی دانم

تو بودی؟

آن چهره ی غریب

که حسی آشنا داشت

محو می شدی اما

در این نیستی می دیدمت

تو بودی؟

آن شبح کنارم

که مرا ترسانده

باشد اینبار تو باش

لولوی پشت پنجره

تا آزار ببینم

نمی دانم

تو بودی؟

او که از من به خودم نزدیک تر

همچو خاری بر جای جای تن

با من بود

گاه خیلی نزدیک

با نجوایی آرام در گوشم

و پنجه های استخوانی تو

چون حساری بر وجودم

نه، تو نبودی

آن کابوس که طول شب با من بود

نزدیک و نزدیک تر

لحظه ای از من نگذشت

اینجا بود و

تو هیچ گاه نبوده ای



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم آذر 1390 توسط zohre
درباره وبلاگ

به عشق نوشتن زندگی می کنم. تنها اسم رمانمه که چاپ نشده. 4 سال روش زحمت کشیدم اما الان زیر تخت خاک می خوره. من می نویسم تا شاید یه روزی یه جایی یه وقتی یه چیزی یه کسی...
zori_neyney@yahoo.com
bahar 20