سرش را پایین انداخته بود و فقط راه می رفت. قدم هایش را تماشامی کرد.
- یه لحظه وایسا...
صدا از صاحب پاهایی بود که کنارش قدم بر می داشت. الان آمده؟ آن پاهای بزرگ ازش دور می شود. نه از اول داشتیم با هم می اومدیم. از اول پا به پایم قدم بر می داشت؟ به کفش های کوچکش نگاه می کند. از اول کنارم بود، این کتانی های بزرگ پسرانه. خیلی بزرگ پسرانه ... سرش را می چرخاند و راهی که آمده را نگاه می کند. اینجا کسی نیست. اینهمه سر بالایی را پیاده آمده؟ پس چه زود امد. نگاهش را دوباره می اندازد به پاهای پسر. چرا کفش هایش سبزه؟ سبز نبود. حتما سبز بوده. حتما از اول خوب نگاهش نکرده. نگاهش را از روی کفش های خیلی بزرگ پسر بالا می برد. انگار تازه برای اولین بار است که او را دیده. چه قدر گنده ست. آن پاهای بلند و شانه های پهن و بازوهای خیلی کلفتش. قبلا اینجوری نبود. حتما از دور انقدر گنده دیده می شود. پسر روبه روی در ورودی ساختمانی ایستاده. دارد در را بررسی می کند. دستگیره در را می چرخاند و مطمئن می شود که بسته است. بر می گردد و به سمت او می آید. باز نگاه می کند که چه طور با آن پاهای گنده قدم بر می دارد. شاید کفش هایش باعث می شود که انقدر گنده باشند. پسر از پله ها پایین می آید. کیفی که روی شانه اش انداخته تا زانویش می رسد. هنگام راه رفتن کیف به پایش می خورد و صدا می دهد. چهره اش را درهم می کند. این صدا را دوست ندارد. خب چرا انقدر بند کیفش بلنده؟ یه بار دیگه کنارش می ایستد.
- این در بسته ست باید از اون یکی بریم.
و آن پاهای بزرگ ازش جلو می زند و او روانه اش می شود. حداقل جلوتر که باشد به تابش مستقیم خورشید فکر می کند. سرش را رو به آسمان می گیرد. چه قدر روشنه. ازنور شدیدش به سختی می تواند ببیند. آسمان سفیده و آبی نیست؟
- چرا نمی یای پس؟
هرحرف او باعث می شود که به پاهای بزرگش نگاه کند. کنارش می ایستد.
- ببین از این در باید بریم تو. حراستش هیچ وقت نیست ولی جدا بریم بهتره. تو پشت سر من بیا.
کفش هایش کثیفه. برای همین امروز سبز شدند. به دروازه ی بزرگ روبه رویش نگاه می کند. و بعد به اتاقک کوچک کنار در. به مرد و زنی که آنجا هستند. ناخودآگاه مقنعه اش را جلو می آورد. قبلا اینجا نبوده. معلومه که هرگز نبوده. دوباره به زن و مرد توی اتاقک نگاه می کند. و پسر آن روبه رو با اخم منتظرش ایستاده تا هر چه زودتر بیاید. حتا از خطوط صورتش می خواند که چه می گوید. باز دور ایستاده و به نظر خیلی گنده و دراز می اید. از اول انقدر بدقواره بود؟ بازوها و شانه هایش خیلی پهنه اما ران و ساق پای باریکی دارد. بعد این پاهای باریک روی یه کفش خیلی گنده قرار گرفته. قبل از اینکه دوباره به اتاق حراست نگاه کند. لرزش گوشی توی جیبش را حس می کند. گوشی را از جیبش در می آورد. صفحه گوشی یک پیام از طرف مریم را نشانش می دهد.
" کجایی تو پس؟ چرا دانشگاه نیستی؟ زود باش بیا... "
گوشی را توی جیبش می گذارد. چهره ی خشمگین پسر را می بیند و از رو به روی اتاقک رد می شود. وقتی رد شد بر می گردد و پشت سرش را نگاه می کند. یعنی رد شدم؟
- معلوم هست داری چی کارمی کنی؟ چرا نمی یای یه ساعته اینجا وایسادم.
نگاه می اندازد به ساختمان روبه رویش که انگار ورودی اصلی است. و دو مردی که رو به روی در ایستاده اند. به کفش های بزرگ پسر اخم می کند.
- مگه نگفتی این آخریشه؟
- تو پشت سر من بیا. اینا نگهبانند کاری ندارند که.
و پسر باز جلوتر رفت. رفتنش را نگاه می کرد. این حراست اصلیه معلومه که از دانشجوهایش کارت می خواهد. من که دانجوی اینجا نیستم. دنبال این آدم گنده دارم کجا می رم؟؟
- خانوم شما دانشجوی اینجایی؟
سرش را بلند کرد. روبه روی در ورودی بود. به پشت سرش و راهی که آمده نگاه کرد. چرا این راه را آمد؟ سرش را بلند می کند تا چهره ی مرد را ببیند. سرش را بالا و بالا تر می برد. پشت چهره ی مرد نور خورشید هم چنان مستقیم می تابد. کفش های مرد کتانی نیست اما با ان نوک تیزش شبیه یه قایق بزرگ می ماند. یه قایق خیلی بزرگ...
- خانوم به چی نگاه می کنی؟ کارتت رو ببینم.
کارت همراهش را به مرد می دهد.
- دانشجوی اینجا نیستی که... پس چرا ازت پرسیدم گفتی دانشجوی اینجایی؟
من گفتم؟ پسر خودش را به آنها می رساند و در مقابل سکوت او می گوید: - خانوم مگه شما نیومدید توی کلاس های کمک های اولیه دانشگاه پزشکی اینجا شرکت کنید؟
مرد لبخند تمسخر آمیزی زد و در حالی که کارت او را توی دستش می چرخاند گفت: -خانوم!!! ... می خوان بگن که با هم نیستند.
گوشی توی دستش دوباره لرزیده بود. به صفحه اش نگاه کرد. دوباره پیامی از طرف مریم.
" امتحان دو دقیقه دیگه شروع می شه. باورم نمی شه که نیومدی اصلا کجایی؟ می دونم خونه نیستی. اگه می تونی خودت رو برسون این امتحان رو از دست بدی دیگه تمومه ها... "
سرش را بلند می کند. مرد پسر را راهی کرده که برود.
- خب شما خانوم بفرمایید توی کلاس های کمک های اولیه تون شرکت کنید کارتتون پیش من می مونه.
به کارتش که توی دستای مرد هم چنان میچرخید نگاه کرد. به آن پاهای بزرگ قایقی. از مرد دور شد. سرش را پایین انداخت و مسقیم راه رفت. از چند راهرو عبور کرد. ساختمان اینجا را نمی شناسد. از کجا باید بشناسد؟ چند تا پله را طی کرد. هم چنان داشت می رفت که صدای پاهایی آمد که به سمتش می دوید.
- وایسا. داری کجا می ری؟ چرا نیومدی پیش من با دوستام اونور منتظرت بودیم. چی شد یارو چی گفت؟
دست روی جیبش کشید. سنگینی کارتی که تا لحظه ای پیش توی جیبش بود را حس نمی کند. سرش را پایین می اندازد. به روی کتانی های پسر.
- بیا یه چیز باحال بهت نشون بدم.
دستش را گرفت که همراه خود بکشد. جیبش بدون کارت خیلی خیلی سبک تر شده. دستش را پس کشید.
- ای بابا اینجا کسی نیست حراستم نداره. چه قدر ترسویی تو...
دنبال کفش های بزرگ پسر روانه شد. او هم چنان جلو می رفت. روبه روی یک در ایستاد و دستگیره اش را چرخاند. داخل شدند. پسر با خوشحالی به روبه رویش اشاره کرد و گفت: - نگاه کن... جسد انسانه.
نگاه انداخت به آن چیزی که روی تخت بود. شبیه اسکلتی بود که یه پوست سیاه رویش کشیده شده باشد. بیشتر گوشت هایشان آب شده بود. نفس کشیدن در فضای اتاق برایش سخت بود.
- نمی ترسی؟ ترم یک بیشتر دخترامون غش کردند یا از بوش حالشون بد شد... ببین من با چه چیزایی سر و کار دارم. ما باید روی بدن اینا کار کنیم. بوی بدش مال ماده ی نگه دارنده ایه که بهش می زنن تا...
هر دو تا جنازه مرد بودند. کتانی های پسر جلوی چشم هایش بود. نگاه انداخت به پاهای دو جنازه. با اینکه کفش پایشان نیست، و به جز یه تکه پوست سیاه خشک شده چیزی ندارند... پاهای هر دو جنازه چه قدر گندست! چهره اش را درهم کرده بود.
- به کجای جنازه داری نگاه می کنی شیطون؟... می خوای بگی نمی ترسی دیگه. می خوای یه کاری کنم بترسی...
پسر با یه حرکت سریع کمرش را گرفت و او را از روی زمین بلند کرد و لبه ی تخت نشاند. می توانست پاهای گنده جنازه را چسبیده به رانش ببیند. گوشی توی جیبش لرزید. پیام را خواند.
" اصلا فکر نمی کردم امروز نیای. بعد از تمام حرف های دیروز. بعد از این که اینهمه تلاش کردم و بهت گفتم دوست دارم. می دونستی چه قدر برام سخت بود و تو فقط سکوت کردی. ازت خواهش کردم امروز باهام حرف بزنی. پس من احمقم که فکر کردم با سکوتت خواهشم رو قبول کردی. اینبار دیگه خواهش نمی کنم من باید باهات حرف بزنم. کجایی؟؟؟ "
سرش را از روی صفحه گوشی بلند کرد. صورت پسر خیلی نزدیکش آمده بود. خواست سرش را پایین بندازد که چشم های بسته پسر چسبید به صورتش و لب های خشکش روی لبش. باید سرش را می چرخاند و اطرافش را نگاه می کرد. نمی توانست و در اغوش بازوهای کلفت او اسیر شده بود. من کجام؟ چرا اینجام؟ توی این دانشگاه پیش این جنازه ها و این پسر گنده احمق چی کار می کنم؟ پسر به آرامی سرش را عقب برد و چشم هایش را باز کرد. کاش حراست الان اینجا بود. حالا که باید باشد... سرش را پایین انداخت که حداقل این کفش های بزرگ را ببیند.
- بریم عزیزم؟
در مقابل این حرف سکوت کرد. از روی تخت پایین پرید. دیگه پسر را نگاه نکرد. از اتاق خارج شدند. برنگشت که جنازه ها را نگاه کند. از پله ها بالا آمدند. باید زود می رفت. اول باید کارتش را پس می گرفت. در نیمه های راه پسر ایستاد.
- ببین عزیزم... می شه خودت بری من الان اینجا کلاس دارم. نگران نباش برو همون اتاق حراست کارتت رو بهت می ده. بازم ببخشید که نمی تونم تا خونه برسونمت.
و بار دیگه گوشی توی جیبش لرزیده بود.
" زود بیا خونه. کجایی؟؟؟ "
برنگشت رفتن پسر را نگاه کند. بقیه پله ها را دوید.
توی اتاق حراست ایستاده بود. به گوشی توی دستش نگاه می کرد. صدای قدم هایی را شنید و سرش را بلند کرد. مردی که روبه رویش ایستاده بود گفت: - خب خانوم چی شده؟
- کارتمو گرفتند.
پوزخند از روی لبهای مرد نمی رفت: - کی گرفته؟
- نمی دونم. اون آقایی که دم در بود.
مرد اینبار بلند خندید و پشت میزش نشست.
- اون آقایی که دم در بود؟؟!!... اون آقا خودم بودم.
نگاه انداخت به کفش های مرد. آره کفش های خودشه. چرا چهره اش را نشناختم؟
- خب... دوست پسرت کو؟ اینجا می خواستید چی کار کنید؟
قرار بود بهش جسد نشان بده. نه قرار نبود. چرا همراهش به اینجا امد؟ امروز امتحان داشت. باید می رفت دانشگاه خودش. باید امتحان می داد.
- فقط نگو که نامزدته و این حرفا که...
گوشی توی دستش لرزید.
" کجایی؟ مگه قرار نبود زود بیای خونه؟ باید بریم بیمارستان بدو..."
- از وقتی که کارتت رو گرفتم تا وقتی که بیای دنبالش نیم ساعت طول کشید. این نیم ساعت رو کجا بودی؟
برای اولین بار در امروز پیامی را جواب داد. نوشت: " حالش خوبه؟ ... "
سرش را بلند نکرد و منتظر جواب شد. این طوری خنده روی لب های مرد را هم نمی دید.
- اول که می یای و می گی دانشجوی اینجایی. یعنی ما رو احمق فرض می کنی که دانشجوهای اینجا رو نمی شناسیم. بعد دوست پسرت می گه کلاس داری می ری و نیم ساعت بعد میای سراغ کارتت و خودتم می زنی به اون راه که من رو نمی شناسی. خب؟
گوشی لرزید و روی صفحه اش حک شد : " فرقی نکرده. کجایی؟ زود بیا... "
چشم هایش می سوزد. پلک هایش را چندین بار بر هم کوبید.
- من باید زود برم.
- اول که داشتی می اومدی بهت نمی خورد عجله داشته باشی حالا که اینجایی عجله داری و دیرت شده. فعلا هستی.
نگاهش را انداخت رو کفش های مشکی و براق مرد. نزدیک یک ساعت است که توی این اتاق نشسته. دیرش شده، باید زود برود. از اول باید می رفت. نباید می آمد.
مرد هم چنان حرف می زند. حتا نمی تواند بفهمد که چه می گوید. گوشی توی دستش مدام می لرزد و به جای جواب دادن به مرد به آنچه آنجا نقش بسته نگاه می کند.
" صبح دیدم که جلوی ورودی دانشگاه اومد دنبالت و سوار ماشینش شدی. حالا بازم روت می شه به من بگی دوست پسرنداری. اصلا چرا سوار شدی مگه امتحان نداشتی تو؟ واقعا به خاطر اون دیگه نمی خوای منو ببینی؟ اصلا معلومه چته؟ چیزی شده یه هفته ست که جوابم رو نمی دی. الان کجایی؟ "
و قبل از اینکه چشم از صفحه بردارد پیام دیگری آمد با همان شماره.
" اون دوست جدیدت هم امروز دنبالت می گشت. می گفت قرار بوده امروز باهات حرف بزنه. حتما برات لذت بخشه که خودت با دوست پسرتی و دو تا پسر احمق رو اینجا الاف خودت می کنی."
چرا سوار شدم؟ نمی دانم.
- یه بار دیگه می پرسم اینجا چی کار داشتی؟
" می تونی تا ابد جوابم رو ندی. فقط بگو الان کجایی؟ جدی نگرانت شدم... "
نگاهش را از صفحه گوشی انداخت به کفش های براق مرد. سکوت کرد. شاید سوار شد چون... نه اینجا هیچ کاری نداشت. یه جفت کفش دیگه کنارکفش مرد ظاهر شد و با هم حرف زدند.
- هیچی نمی گه. زحمت دروغ گفتن رو هم به خودش نمی ده. چی کار کنم؟
مرد نجوا کنان گفت:- دانشجوی اینجا نیست کاری نمی تونیم بکنیم کارتشو بده بره. همین که چند ساعت اینجا معطل شد بسشه.
نگاه کرده بود به لبخند مخفی روی لب های مرد که از اول هم چنان ادامه داشت. به من می خندد؟ چرا به من می خندد؟
" عزیزم کلاسم تموم شد تو کجایی؟ کارتت رو که گرفتی؟ "
- ببین دختر خوب ما باید امنیت اینجا رو حفظ کنیم نمی شه که هر کی که خواست بیاد و بره. الانم زنگ بزن والدینت بیاد دنبالت.
نگاهش را از روی صفحه گوشی برداشت.
- والدینم؟!... نمی شه... الان نیستش... نمی تونه.
- خب من با تو چی کار کنم؟
مرد انگار که عصبانی شده باشد یا کم آورده باشد پیاپی کفش هایش را تکان می داد. خیره شده بود به حرکت کفش های نوک تیزش.
" بعد از امتحان با استاد صحبت کردم. دیگه بهت هیچ فرجه ای نمی ده... اخه تو کجایی ؟ زنگ زدم خونه فقط خواهرت خونه بود اونم نمی دونست کجایی. "
کارت هم چنان در دست های مرد می چرخید.
" اگه خونت رو بلد بودم الان می اومدم اونجا. فردا توی راه دانشگا منتطرتم. بهتره بیای. چه بخوای حرف بزنی یا نه باید حرفامو گوش کنی. "
مرد در آخر قلم به دست گرفت و مشخصات روی کارت را یادداشت کرد. نوشتنش تمام شد. کارت را روی میز جلویش پرت کرد.
- برش دار. این گزارش رو هم می فرستم دانشگاهت. حالا می تونی بری.
به کارتی که افتاده بود روی میز نگاه کرد. باید برش می داشت؟ اینهمه اینجا صبر کرد که این را بگیرد؟ اصلا کارت را می خواهد چه کار؟ اسمش را می توانست حک شده آن رو بخواند. ولی انگار مال او نیست. کیفش را برداشت. از روی صندلی بلند شد. باید می رفت. از اتاق بیرون آمد. برنگشت کفش های نوک تیز مرد یا آن لبخندش را ببیند. جای خالی کارتش را حس می کرد و اینجوری سبک تر بود. کمی از اتاق دور شد بعد طول راهروی ساختمان را دوید. باید زودتر از اینجا برود. تمام راه تا در خروجی بیرون را دوید.
- خانوم وایسا.
برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. همان مرد حراست است. دارد با کفش های نوک تیز و بزرگش انقدر تند می دود تا به او برسد. مرد نفس نفس می زند. کارت را جلویش می گیرد.
- یعنی چی؟ چرا برش نداشتی. نترس بابا گزارش نمی دم دانشگاهتون. تو حالت خوبه؟
اگه کارت را بگیرد زودتر می رود. کارت را گرفت. باید برود.
- ممنون.
به چهره ی مرد نگاه کرد. توی چشم هایش بهت عجیبی بود. انگار نگران شده بود. ازش دور شد. از در خروجی هم عبور کرد. مرد هم چنان ایستاده و رفتنش را نگاه می کرد...
وقتی آمد اسمان سفید بود. حالا تاریکه. خیلی تاریک.
" عزیزم چی شده؟ چرا گوشیت و جواب نمی دی؟ چرا پیام جواب نمی دی؟ کارتت چی شد؟ رسیدی خونه؟ "
تمام آن سربالایی که با پسر قدم برداشته بود را تنهایی دوید. از اینجا چه جوری باید برود خانه؟ توی ایستگاهی که نمی شناخت ایستاد. سوار اتوبوس شد. اتوبوس حرکت کرد. ننشست. وسط اتوبوس خالی ایستاد، به میله ای تکیه داد و به بیرون خیره شد. اتوبوس توی تاریکی شب پیش می رفت و گوشی توی جیبش هم چنان می لرزید...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 توسط zohre