تبليغاتX
my stories--->>> WWW.TTANHA.COM my stories

my stories
رویایی عجیب دیدم

تو بودی؟

او که طول شب با من بود

سرد و آشفته

مثل سایه ی مرگ

و باز اسیری بودم

حتی در این رویای تلخ

نمی دانم

تو بودی؟

آن چهره ی غریب

که حسی آشنا داشت

محو می شدی اما

در این نیستی می دیدمت

تو بودی؟

آن شبح کنارم

که مرا ترسانده

باشد اینبار تو باش

لولوی پشت پنجره

تا آزار ببینم

نمی دانم

تو بودی؟

او که از من به خودم نزدیک تر

همچو خاری بر جای جای تن

با من بود

گاه خیلی نزدیک

با نجوایی آرام در گوشم

و پنجه های استخوانی تو

چون حساری بر وجودم

نه، تو نبودی

آن کابوس که طول شب با من بود

نزدیک و نزدیک تر

لحظه ای از من نگذشت

اینجا بود و

تو هیچ گاه نبوده ای



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم آذر 1390 توسط zohre

 

 

سرش را پایین انداخته بود و فقط راه می رفت. قدم هایش را تماشامی کرد.

- یه لحظه وایسا...

صدا از صاحب پاهایی بود که کنارش قدم بر می داشت. الان آمده؟ آن پاهای بزرگ ازش دور می شود. نه از اول داشتیم با هم می اومدیم. از اول پا به پایم قدم بر می داشت؟  به کفش های کوچکش نگاه می کند. از اول کنارم بود، این کتانی های بزرگ پسرانه. خیلی بزرگ پسرانه ... سرش را می چرخاند و راهی که آمده را نگاه می کند. اینجا کسی نیست. اینهمه سر بالایی را پیاده آمده؟ پس چه زود امد. نگاهش را دوباره می اندازد به پاهای پسر. چرا کفش هایش سبزه؟ سبز نبود. حتما سبز بوده. حتما از اول خوب نگاهش نکرده. نگاهش را از روی کفش های خیلی بزرگ پسر بالا می برد. انگار تازه برای اولین بار است که او را دیده. چه قدر گنده ست. آن پاهای بلند و شانه های پهن و بازوهای خیلی کلفتش. قبلا اینجوری نبود. حتما از دور انقدر گنده دیده می شود. پسر روبه روی در ورودی ساختمانی ایستاده. دارد در را بررسی می کند. دستگیره در را می چرخاند و مطمئن می شود که بسته است. بر می گردد و به سمت او می آید. باز نگاه می کند که چه طور با آن  پاهای گنده قدم بر می دارد. شاید کفش هایش باعث می شود که انقدر گنده باشند. پسر از پله ها پایین می آید. کیفی که روی شانه اش انداخته تا زانویش می رسد. هنگام راه رفتن کیف به پایش می خورد و صدا می دهد. چهره اش را درهم می کند. این صدا را دوست ندارد. خب چرا انقدر بند کیفش بلنده؟ یه بار دیگه کنارش می ایستد.

- این در بسته ست باید از اون یکی بریم.

و آن پاهای بزرگ  ازش جلو می زند و او روانه اش می شود. حداقل جلوتر که باشد به تابش مستقیم خورشید فکر می کند.  سرش را رو به آسمان می گیرد. چه قدر روشنه. ازنور شدیدش به سختی می تواند ببیند. آسمان سفیده و آبی نیست؟

- چرا نمی یای پس؟

 هرحرف او باعث می شود که به پاهای بزرگش نگاه کند. کنارش می ایستد.

- ببین از این در باید بریم تو. حراستش هیچ وقت نیست ولی جدا بریم بهتره. تو پشت سر من بیا.

کفش هایش کثیفه. برای همین امروز سبز شدند. به دروازه ی بزرگ روبه رویش نگاه می کند. و بعد به اتاقک کوچک کنار در. به مرد و زنی که آنجا هستند. ناخودآگاه مقنعه اش را جلو می آورد. قبلا اینجا نبوده. معلومه که هرگز نبوده. دوباره به زن و مرد توی اتاقک نگاه می کند. و پسر آن روبه رو با اخم منتظرش ایستاده تا هر چه زودتر بیاید. حتا از خطوط صورتش می خواند که چه می گوید. باز دور ایستاده و به نظر خیلی گنده و دراز می اید. از اول انقدر بدقواره بود؟ بازوها و شانه هایش خیلی پهنه اما  ران و ساق پای باریکی دارد. بعد این پاهای باریک روی یه کفش خیلی گنده قرار گرفته. قبل از اینکه دوباره به اتاق حراست نگاه کند. لرزش گوشی توی جیبش را حس می کند. گوشی را از جیبش در می آورد. صفحه گوشی یک پیام از طرف مریم را نشانش می دهد.

" کجایی تو پس؟ چرا دانشگاه نیستی؟ زود باش بیا... " 

گوشی را توی جیبش می گذارد. چهره ی خشمگین پسر را می بیند و از رو به روی اتاقک رد می شود. وقتی رد شد بر می گردد و پشت سرش را نگاه می کند. یعنی رد شدم؟

- معلوم هست داری چی کارمی کنی؟ چرا نمی یای یه ساعته اینجا وایسادم.

نگاه می اندازد به ساختمان روبه رویش که انگار ورودی اصلی است. و دو مردی که رو به روی در ایستاده اند. به کفش های بزرگ پسر اخم می کند.

- مگه نگفتی این آخریشه؟

- تو پشت سر من بیا. اینا نگهبانند کاری ندارند که.

و پسر باز جلوتر رفت. رفتنش را نگاه می کرد. این حراست اصلیه معلومه که از دانشجوهایش کارت می خواهد. من که دانجوی اینجا نیستم. دنبال این آدم گنده دارم کجا می رم؟؟

- خانوم شما دانشجوی اینجایی؟

سرش را بلند کرد. روبه روی در ورودی بود. به پشت سرش و راهی که آمده نگاه کرد. چرا این راه را آمد؟ سرش را بلند می کند تا چهره ی مرد را ببیند. سرش را بالا و بالا تر می برد. پشت چهره ی مرد نور خورشید هم چنان مستقیم می تابد. کفش های مرد کتانی نیست اما با ان نوک تیزش شبیه یه قایق بزرگ می ماند. یه قایق خیلی بزرگ...

- خانوم به چی نگاه می کنی؟ کارتت رو ببینم.

کارت همراهش را به مرد می دهد.

- دانشجوی اینجا نیستی که... پس چرا ازت پرسیدم گفتی دانشجوی اینجایی؟

من گفتم؟ پسر خودش را به آنها می رساند و در مقابل سکوت او می گوید: - خانوم مگه شما نیومدید توی کلاس های کمک های اولیه دانشگاه پزشکی اینجا شرکت کنید؟

مرد لبخند تمسخر آمیزی زد و در حالی که کارت او را توی دستش می چرخاند گفت: -خانوم!!! ... می خوان بگن که با هم نیستند.

گوشی توی دستش دوباره لرزیده بود. به صفحه اش نگاه کرد. دوباره پیامی از طرف مریم.

" امتحان دو دقیقه دیگه شروع می شه. باورم نمی شه که نیومدی اصلا کجایی؟ می دونم خونه نیستی. اگه می تونی خودت رو برسون این امتحان رو از دست بدی دیگه تمومه ها... "

سرش را بلند می کند. مرد پسر را راهی کرده که برود.

- خب شما خانوم بفرمایید توی کلاس های کمک های اولیه تون شرکت کنید کارتتون پیش من می مونه.

به کارتش که توی دستای مرد هم چنان میچرخید نگاه کرد. به آن پاهای بزرگ قایقی. از مرد دور شد. سرش را پایین انداخت و مسقیم راه رفت. از چند راهرو عبور کرد. ساختمان اینجا را نمی شناسد. از کجا باید بشناسد؟ چند تا پله را طی کرد. هم چنان داشت می رفت که صدای پاهایی آمد که به سمتش می دوید.

- وایسا. داری کجا می ری؟ چرا نیومدی پیش من با دوستام اونور منتظرت بودیم. چی شد یارو چی گفت؟

دست روی جیبش کشید. سنگینی کارتی که تا لحظه ای پیش توی جیبش بود را حس نمی کند. سرش را پایین می اندازد. به روی کتانی های پسر.

- بیا یه چیز باحال بهت نشون بدم.

دستش را گرفت که همراه خود بکشد. جیبش بدون کارت خیلی خیلی سبک تر شده. دستش را پس کشید.

- ای بابا اینجا کسی نیست حراستم نداره. چه قدر ترسویی تو...

دنبال کفش های بزرگ پسر روانه شد. او هم چنان جلو می رفت. روبه روی یک در ایستاد و دستگیره اش را چرخاند. داخل شدند. پسر با خوشحالی به روبه رویش اشاره کرد و گفت: - نگاه کن... جسد انسانه.

نگاه انداخت به آن چیزی که روی تخت بود. شبیه اسکلتی بود که یه پوست سیاه رویش کشیده شده باشد. بیشتر گوشت هایشان آب شده بود. نفس کشیدن در فضای اتاق برایش سخت بود. 

- نمی ترسی؟  ترم یک بیشتر دخترامون غش کردند یا از بوش حالشون بد شد... ببین من با چه چیزایی سر و کار دارم. ما باید روی بدن اینا کار کنیم. بوی بدش مال ماده ی نگه دارنده ایه که بهش می زنن تا...

هر دو تا جنازه مرد بودند. کتانی های پسر جلوی چشم هایش بود. نگاه انداخت به پاهای دو جنازه. با اینکه کفش پایشان نیست، و به جز یه تکه پوست سیاه خشک شده چیزی ندارند... پاهای هر دو جنازه چه قدر گندست! چهره اش را درهم کرده بود.

- به کجای جنازه داری نگاه می کنی شیطون؟... می خوای بگی نمی ترسی دیگه. می خوای یه کاری  کنم بترسی...

پسر با یه حرکت سریع کمرش را گرفت و او را از روی زمین بلند کرد و لبه ی تخت نشاند. می توانست پاهای گنده جنازه را چسبیده به رانش ببیند. گوشی توی جیبش لرزید. پیام را خواند.

" اصلا فکر نمی کردم امروز نیای. بعد از تمام حرف های دیروز. بعد از این که اینهمه تلاش کردم و بهت گفتم دوست دارم. می دونستی چه قدر برام سخت بود و تو فقط سکوت کردی. ازت خواهش کردم امروز باهام حرف بزنی. پس من احمقم که فکر کردم با سکوتت خواهشم رو قبول کردی. اینبار دیگه خواهش نمی کنم من باید باهات حرف بزنم. کجایی؟؟؟ "

سرش را از روی صفحه گوشی بلند کرد. صورت پسر خیلی نزدیکش آمده بود. خواست سرش را پایین بندازد که چشم های بسته پسر چسبید به صورتش و لب های خشکش روی لبش. باید سرش را می چرخاند و اطرافش را نگاه می کرد. نمی توانست و در اغوش بازوهای کلفت او اسیر شده بود. من کجام؟ چرا اینجام؟ توی این دانشگاه پیش این جنازه ها و این پسر گنده احمق چی کار می کنم؟ پسر به آرامی سرش را عقب برد و چشم هایش را باز کرد. کاش حراست الان اینجا بود. حالا که باید باشد... سرش را پایین انداخت که حداقل این کفش های بزرگ را ببیند.

- بریم عزیزم؟

در مقابل این حرف سکوت کرد. از روی تخت پایین پرید. دیگه پسر را نگاه نکرد. از اتاق خارج شدند. برنگشت که جنازه ها را نگاه کند. از پله ها بالا آمدند. باید زود می رفت. اول باید کارتش را پس می گرفت. در نیمه های راه پسر ایستاد.

- ببین عزیزم... می شه خودت بری من الان اینجا کلاس دارم. نگران نباش برو همون اتاق حراست کارتت رو بهت می ده. بازم ببخشید که نمی تونم تا خونه برسونمت.   

و بار دیگه گوشی توی جیبش لرزیده بود.

" زود بیا خونه. کجایی؟؟؟ "

برنگشت رفتن پسر را نگاه کند. بقیه پله ها را دوید.

توی اتاق حراست ایستاده بود. به گوشی توی دستش نگاه می کرد. صدای قدم هایی را شنید و سرش را بلند کرد. مردی که روبه رویش ایستاده بود گفت: - خب خانوم چی شده؟

- کارتمو گرفتند.

پوزخند از روی لبهای مرد نمی رفت: - کی گرفته؟

- نمی دونم. اون آقایی که دم در بود.

مرد اینبار بلند خندید و پشت میزش نشست.

- اون آقایی که دم در بود؟؟!!... اون آقا خودم بودم.

نگاه انداخت به کفش های مرد. آره کفش های خودشه. چرا چهره اش را نشناختم؟

- خب... دوست پسرت کو؟ اینجا می خواستید چی کار کنید؟

قرار بود بهش جسد نشان بده. نه قرار نبود. چرا همراهش به اینجا امد؟ امروز امتحان داشت. باید می رفت دانشگاه خودش. باید امتحان می داد.

- فقط  نگو که نامزدته و این حرفا که...

گوشی توی دستش لرزید.

" کجایی؟ مگه قرار نبود زود بیای خونه؟ باید بریم بیمارستان بدو..."

- از وقتی که کارتت رو گرفتم تا وقتی که بیای دنبالش نیم ساعت طول کشید. این نیم ساعت رو کجا بودی؟

برای اولین بار در امروز پیامی را جواب داد. نوشت: " حالش خوبه؟ ... "

سرش را بلند نکرد و منتظر جواب شد. این طوری خنده روی لب های مرد را هم نمی دید.

- اول که می یای و می گی دانشجوی اینجایی. یعنی ما رو احمق فرض می کنی که دانشجوهای اینجا رو نمی شناسیم. بعد دوست پسرت می گه کلاس داری می ری و نیم ساعت بعد میای سراغ کارتت و خودتم می زنی به اون راه که من رو نمی شناسی. خب؟

گوشی لرزید و روی صفحه اش حک شد : " فرقی نکرده. کجایی؟ زود بیا... "

چشم هایش می سوزد. پلک هایش را چندین بار بر هم کوبید.

- من باید زود برم.

- اول که داشتی می اومدی بهت نمی خورد عجله داشته باشی حالا که اینجایی عجله داری و دیرت شده. فعلا هستی.

نگاهش را انداخت رو کفش های مشکی و براق مرد. نزدیک یک ساعت است که توی این اتاق نشسته. دیرش شده، باید زود برود. از اول باید می رفت. نباید می آمد.

مرد هم چنان حرف می زند. حتا نمی تواند بفهمد که چه می گوید. گوشی توی دستش مدام می لرزد و به جای جواب دادن به مرد به  آنچه آنجا نقش بسته نگاه می کند.

" صبح دیدم که جلوی ورودی دانشگاه اومد دنبالت و سوار ماشینش شدی. حالا بازم روت می شه به من بگی دوست پسرنداری. اصلا چرا سوار شدی مگه امتحان نداشتی تو؟ واقعا به خاطر اون دیگه نمی خوای منو ببینی؟ اصلا معلومه چته؟ چیزی شده یه هفته ست که جوابم رو نمی دی. الان کجایی؟ "

و قبل از اینکه چشم از صفحه بردارد پیام دیگری آمد با همان شماره.

"  اون دوست جدیدت هم امروز دنبالت می گشت. می گفت قرار بوده امروز باهات حرف بزنه. حتما برات لذت بخشه که خودت با دوست پسرتی و دو تا پسر احمق رو اینجا الاف خودت می کنی."

چرا سوار شدم؟ نمی دانم.

- یه بار دیگه می پرسم اینجا چی کار داشتی؟

" می تونی تا ابد جوابم رو ندی. فقط بگو الان کجایی؟ جدی نگرانت شدم... "

نگاهش را از صفحه گوشی انداخت به کفش های براق مرد. سکوت کرد. شاید سوار شد چون...  نه اینجا هیچ کاری نداشت. یه جفت کفش دیگه کنارکفش مرد ظاهر شد و با هم حرف زدند.

- هیچی نمی گه. زحمت دروغ گفتن رو هم به خودش نمی ده. چی کار کنم؟

 مرد نجوا کنان گفت:- دانشجوی اینجا نیست کاری نمی تونیم بکنیم کارتشو بده بره. همین که چند ساعت اینجا معطل شد بسشه.

نگاه کرده بود به لبخند مخفی روی لب های مرد که از اول هم چنان ادامه داشت. به من می خندد؟ چرا به من می خندد؟

" عزیزم کلاسم تموم شد تو کجایی؟ کارتت رو که گرفتی؟  "

- ببین دختر خوب ما باید امنیت اینجا رو حفظ کنیم نمی شه که هر کی که خواست بیاد و بره. الانم زنگ بزن والدینت بیاد دنبالت.

نگاهش را از روی صفحه گوشی برداشت.

- والدینم؟!... نمی شه... الان نیستش... نمی تونه.

- خب من با تو چی کار کنم؟

مرد انگار که عصبانی شده باشد یا کم آورده باشد پیاپی کفش هایش را تکان می داد. خیره شده بود به حرکت کفش های نوک تیزش.

" بعد از امتحان با استاد صحبت کردم. دیگه بهت هیچ فرجه ای نمی ده... اخه تو کجایی ؟ زنگ زدم خونه فقط خواهرت خونه بود اونم نمی دونست کجایی. "

کارت هم چنان در دست های مرد می چرخید.

" اگه خونت رو بلد بودم الان می اومدم اونجا. فردا توی راه دانشگا منتطرتم. بهتره بیای. چه بخوای حرف بزنی یا نه باید حرفامو گوش کنی. "

 مرد در آخر قلم به دست گرفت و مشخصات روی کارت را یادداشت کرد. نوشتنش تمام شد. کارت را روی میز جلویش پرت کرد.

- برش دار. این گزارش رو هم می فرستم دانشگاهت. حالا می تونی بری.

به کارتی که افتاده بود روی میز نگاه کرد. باید برش می داشت؟ اینهمه اینجا صبر کرد که این را بگیرد؟ اصلا کارت را می خواهد چه کار؟ اسمش را می توانست حک شده آن رو بخواند. ولی انگار مال او نیست. کیفش را برداشت. از روی صندلی بلند شد. باید می رفت. از اتاق بیرون آمد. برنگشت کفش های نوک تیز مرد یا آن لبخندش را ببیند. جای خالی کارتش را حس می کرد و اینجوری سبک تر بود. کمی از اتاق دور شد بعد طول راهروی ساختمان را دوید. باید زودتر از اینجا برود. تمام راه تا در خروجی بیرون را دوید.

- خانوم وایسا.

برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. همان مرد حراست است. دارد با کفش های نوک تیز و بزرگش انقدر تند می دود تا به او برسد. مرد نفس نفس می زند. کارت را جلویش می گیرد.

- یعنی چی؟ چرا برش نداشتی. نترس بابا گزارش نمی دم دانشگاهتون. تو حالت خوبه؟

اگه کارت را بگیرد زودتر می رود. کارت را گرفت. باید برود.

- ممنون.

به چهره ی مرد نگاه کرد. توی چشم هایش بهت عجیبی بود. انگار نگران شده بود. ازش دور شد. از در خروجی هم عبور کرد. مرد هم چنان ایستاده و رفتنش را نگاه می کرد...

وقتی آمد اسمان سفید بود. حالا تاریکه. خیلی تاریک.

" عزیزم چی شده؟ چرا گوشیت و جواب نمی دی؟ چرا پیام جواب نمی دی؟ کارتت چی شد؟ رسیدی خونه؟ "

تمام آن سربالایی که با پسر قدم برداشته بود را تنهایی دوید. از اینجا چه جوری باید برود خانه؟ توی ایستگاهی که نمی شناخت ایستاد. سوار اتوبوس شد. اتوبوس حرکت کرد. ننشست. وسط اتوبوس خالی ایستاد، به میله ای تکیه داد و به بیرون خیره شد. اتوبوس توی تاریکی شب پیش می رفت و گوشی توی جیبش هم چنان می لرزید...

 

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 توسط zohre
نمی دونم جدیدا چم شده به جای داستان نوشتن شعر می گم!!!

 

 

بر من داد نزن دوست دارم                        همیشه منتظرم در اضطرابم

جای قلبت تیک تاک نزن                          تو تک رویامی به تو می نگرم

لمسم نکن نگیر دست هایم                    بگی حسرت یک بوسه دارم

این آغوش را از تنهاییم بگیر                      یک بار نگاهم کن اینبار ببینم

از تو گیجم مست حرفاتم                        بیگانه رفتی و هنوز خوابم

اینجا در باور دروغ هایت                           تنها غریقی بی نجاتم



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم فروردین 1390 توسط zohre

 

بیایی و پنهانی چراغ اتاقم را روشن کنی

بیایی و به تاریکی اینجا بخندی

بیایی و نزدیک تر بیایی

تا انتهای یلدا اشک هایم را بشماری

باز بخندی

الکی از قلب یخ زده بپرسی

تو تب داری؟

نامم را دلنشین، بخوانی

توی گوشم عاشقانه زمزمه کنی

بیایی و نوازش کنی

در آغوش بگیری، ببوسی

با من بیدار را زیبا ببینی

باز به اشک ها نگاه کنی و بگویی:

تو زیباتری

بیایی و به روی لب های سنگی ام

بیایی و مدام زمزمه کنی، تو رو دوست دارم

 

می آیی بی خیال من

می آیی بی خیال تاریکی اینجا که پنهانم کرده

به اشک هایی که با من نفس می کشند

می آیی و تا صبح از عشق می گویی

نمی دانی دیگه نمی شنوم

می آیی و در آغوش می گیری

منتظری گرم شوم؟

نمی دانی یخ قطب ها آب نمی شود

تو می خندی وقتی می گریم

می آیی و از زیبایی ام می گویی

وقتی معنایش را فراموش کرده ام

نمی بینم

بی خیال من که فقط یه تکه سنگم

می بوسی

تا صبح کنارم می مانی و نمی دانی

نفهمیدی

شب و اشک ها تمام شد و

یادم رفت زنده بمانم

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم آذر 1389 توسط zohre

 

یه داستان قدیمیه. اما در عین سادگی و اینکه وقتی نوشتمش خیلی تازه کار بودم هنوز خیلی دوسش دارم.

( برای اینکه چرا انقدر دیر آپ می کنم هیچ حرفی ندارم. همه ی حرفام ته کشیده)

 

امروز از صبح حرف نزد. همیشه انقدر حرف می زد که من خسته می شدم. صبح آمدم توی کلاس و او نبود. آخه بقل دستی ام همیشه اولین نفری بود که وارد مدرسه می شد. همیشه فکر می کنم که چه جوری او صبح ها خسته نیست و انقدر راحت از خواب بیدار می شود. حتما مادرش صبح همه ی کارهایش را می کند. حتما راننده اش او را تا مدرسه می آورد که انقدر زود می رسد. امروز اولین روزی است که من از او زودتررسیدم. یعنی همه از او زودتر رسیدند. من منتظرش نبودم. آخه فکر می کردم اگه مدرسه نیامده حتما یه جاییه که خیلی بیشتر از مدرسه داره بهش خوش می گذره. آخه او بلده هر جایی حتا توی مدرسه خوش بگذرونه. ولی او یکهو اومد تو. در را باز کرد و وسط کلاس ایستاد. معلمم که خیلی دوستش داره باهاش خیلی مهربون حرف زد. آخه همه خیلی دوستش دارند. با اینکه او خیلی شیطونه ولی همیشه همه تکلیفاشو انجام می ده. حتما یه برادر یا خواهر بزرگتری داره که این کارو براش می کنه. مثل من تنها نیست که هیچ کس نباشه توی خونه بهم دیکته بگه.خانم معلممون داره شانه اش رو نوازش می کنه و می گه: - چرا دیر اومدی پسره خوب؟

او همیشه تا یه سوال ازش می پرسیدند کلی حرف می زد و جواب های چرت و پرت می داد. ولی ایندفعه هیچی نگفت. بعد سرش را پایین انداخت و آمد سمت نیمکت که بنشیند. من بلند شدم و دیدم که امروز موهایش چه قدر شلخته است. اخه همیشه مادرش موهایش را خیلی قشنگ مثل این مدل ها برایش درست می کرد. کاش یکی هم موهای مرا درست می کرد. یعنی امروز برای اولین بار خواب مانده؟ به من چه، خب اگه اصلا نمی امد یه امروز از دست خالی بندی هایش راحت می شدم. الان تا معلم درس را شروع کند او هم شروع می کند به خالی بندی. که دیشب یه ادم فضایی آمده توی اتاقش و باهاش جنگیده آدم فضایی در مقابل زور او کم آورده و شکست خورده. بهش نگاه می کنم که هنوز سرش را پایین گرفته. حتا کیفش را از روی شانه هایش بر نداشته. حتما دارد فکر می کند که ادم فضایی تکراری شده و بگه دیشب یه دیو هفت سر نصفه شب از پنجره ی اتاقش آمده تو و هر بار که یکی از سر های دیو رو قطع می رده به جاش دو تا سر در می اومده. آخر سر می گذاره دیوه قورتش بده تا بتونه قلبش رو پاره کنه. من همه ی خالی هاش رو از بحرم. یعنی نمی دونه که همه می فهمند داره خالی می بنده. دیگه بچه که نیست داره می یاد مدرسه. تازه من هیچ وقت بهش نگفتم تو با این هیکل کوچولوت چه جوری اون ادم فضایی رو بلند کردی و کوبیدیش رو زمین و خردش کردی؟ خانم معلم درسش رو شروع کرده و او هنوز هیچی نگفته. نگاهش می کنم که سرش را روی میز گذاشته. تا حالا ندیده بودم که سرش را روی میز بگذارد و خوابش بیاید. تازه باید سرش را بلند کند خانم معلم اصلا خوشش نمی یاد. دستش را تکان می دهم که چشم هایش را باز کند. او دست هایش خیلی یخه. چشم هایش را باز می کند و رنگ لپ هایش مثل همیشه قرمز نیست. همیشه هی حرف می زد و همیشه حرفاش رو هم نشون می داد. مثلا می خواست بگه ادم آهنی رو بلند کرده دستاش را بالا می برد و محکم می آورد پایین و همش وول می خورد. هر وقت می خواستم بهش بگم ساکت باشه دستش رو می گرفتم و دستاش داغ بود. انقدر بالا پایین می پرید که همیشه ازش حرارت می آمد. من همیشه می خواستم که بقل دستی ام رو عوض کنم اما هیچ وقت کسی نمی اومد مدرسه تا به معلمم بگه. ولی آخه حالا چرا دستاش یخه و حرف نمی زنه؟ کل زنگ اول همین جوری گذشت. زنگ تفریح او هیچی نخورد. نمی دونم شاید گشنش بود. فقط نگاش کردم. یعنی امروز مادرش براش خوراکی نگذاشته بود. او که همیشه کلی خوراکی های خوشمزه با خودش می آورد و به همه می داد. من ازش نمی گرفتم. آخه او فقط بقل دستی ام بود. چرا حالا که هیچی نمی خوره اونایی که ازش خوراکی می گرفتند نمی پرسند که گشنشه؟ من روم نمیشد ازش بپرسم. آخه من همیشه نشون می دادم که به خالی بندی هایش گوش نمی دم. ولی من که همش رو یادمه. زنگ دوم هم اینجوری بود. چرا هیچ کس ازش نمی پرسید که چش شده. انگار هر روز اینجوری بوده و خیلی عادیه. پس چرا برای من عادی نیست؟ زنگ دوم من همش نگاهش می کردم. او که اینجوری بود نمی تونستم به درس گوش بدم. پس چرا همیشه فکر می کردم اگه بقل دستیم یکی دیگه باشه خیلی درسم بهتر می شه. خب حالا چی می شه اگه الان فقط یه خالی ببنده. من مثل همیشه گوش می دم. زنگ تفریح دوم براش خوراکی گرفتم. کلی تلاش کردم که بهش خوراکی بدم. ولی نتونستم. آخه یه جوری سرش روی میز بود که انگار بلند کردنش براش خیلی سخته. خودم خیلی وقت ها اینجوری می شم. به هر کی گفتم بعضی وقت ها سخته که سرم رو نگه دارم بهم خندید. اما او حالا مثل من شده. من بهش نمی خندم.

خوراکی هنوز توی دستمه و زنگ خونه می خوره. همه بلند می شوند و می روند. الان یه عالمه ماشین جلوی در مدرسه منتظره که ببرشون خونه. تا همین دیروز وقتی زنگ می خورد او با صدای بلند با همه خداحافظی می کرد وغیبش می زد. اما هنوز بی حال روی نیمکت نشسته. اگه من تا بیرون مدرسه ببرمش می تونه با ماشینی که منتظرشه بره خونه. حرف زدن با او سخته اما می تونم کیفش را بردارم و دستش را بگیرم تا بلند شود. دو تا کیف روی شانه ام می اندازم و وقتی دستش را می گیرم باز هم نمی تواند بلند شود. دستش را دور گردنم می اندازم و راحت می توانم هیکل کوچکش رو بلند کنم.

بیرون مدرسه می ایستیم و همه ی ماشین هایی که منتظر بودند رفته اند. پس او چی؟

- کسی نمی یاد دنبالت؟

- نه.

او هم کسی دنبالش نمی آید. همیشه فکر می کردم فقط من توی کلاسمان کسی دنبالم نمی آید. اخه چون او زود می رفت و غیبش می رفت فکر می کردم با یه ماشین پر سرعت رفته. پس او چه جوری می رفت و محو می شد؟ حالا نمی دانم باید چی کار کنیم. من ایستاده ام و او دستش را از دور شانه ام بر می دارد و می خواهد که خودش برود. به سختی قدم بر می دارد.

- کجا می ری؟

- خونه.

- حالت خوبه؟

- خوبم فقط مریض شدم.

- دکتر رفتی؟

- بعدا می رم.

قدم بعدی را نتوانست بردارد و خودم را بهش می رسانم. یه بار دیگه سنگینی کمش را روی شانه هایم می اندازد.

- می خوای ماشین بگیرم.

- نه بابا حالم خوبه. من همیشه تا خونه می دوام برا من زشته با ماشین برم.

فقط با گفتن همین جمله همان بقل دستی شد که می شناختم. حداقل ایندفعه دیگه خالی نبست. اگه هیچ ماشین پر سرعتی دنبالش نمی آمده او تمام راه را می دویده. او خیلی تند می دود. برای مسابقات دو هم رفته. شاید اصلا آن داستان های دیو و آدم فضایی اش هم واقعیت بود.

- من خودم می رم.

- نه.

- آخه تو از بدت می یاد.

- تو فقط خیلی حرف می زنی. ازت بدم نمی یاد.

- یعنی مثل امروز باشم. حرف نزنم.

- نه دیگه هیچ وقت مثل امروز نباش.

با هم آرام حرکت می کنیم. من دو تا کیف روی شانه ام است و بقل دستی ام را هم با خود می آورم. مثل یه مرد پر زور شده ام. او خیلی ضعیفه و باز سکوت کرده.داشتیم می رفتیم که یکهو حالش به هم خورد. دوید و کنار جوب بالا اورد. من حالم بد نشدم. فقط نمی دانم چرا او انقدر مریضه و الان اینجاست. من تا مریض می شوم مادر و پدرم مرا می برند دکتر. او که مادرش همیشه موهایش را قشنگ درست می کند پس چرا... شاید هیچ وقت مادرش موهایش را درست نمی کرده. این که امروز مریضه و موهایش شلخته است یعنی مدل قشنگ موهاش کار خودشه؟... باید ازش بخوام مال منم درست کنه. او چند بار دیگه بالا آورد. آخر سر به خانه شان رسیدیم. خانه شان توی برج نبود. توی ساختمان کنار برج بود. با اینکه همیشه فکر می کردم او هم مثل بیشتر بچه ها ساکن برجه ولی ایندفعه زیاد تعجب نکردم. با هم رفتیم بالا. خانه خالی بود. او مثل من زنگ نزد. انگار می دانست کسی نیست. بهم کلید داد. وقتی وارد شد کتش را در اورد و افتاد روی مبل. باید بهش می گفتم برود توی اتاقش و استراحت کند. باید غذا بخورد. باید برود دکتر. دفعه ی پیش که من مریض شدم مادرم برایم سوپ درست کرد و پدرم یه عالمه آبمیوه و کمپوت گرفت. من که نمی تونم این کارها رو براش بکنم.

- پدر مادرت کجان؟

او چشم های بسته اش را نیمه باز می کند و به سختی جواب می دهد:

- اونا شب می یان.

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389 توسط zohre

می رسم به دانشگاه. سرم را بلند نمی کنم. جلوی دروازه ی ورودی ایستادم و تکان نمی خورم. من چم شده؟ نمی توانم قدم بر دارم و وارد دانشگاهم بشم. به خودم می خندم. آخه فقط امروزه. آخرین روزیه که می آیم اینجا. آخرین روزیه که وارد این دانشگاه می شوم. آخرین روزیه که می توانم دوستام و استادها رو ببینم .... فقط آخرین روزیه که او را می بینم. آخرین باره. کنار می روم تا دانشجویی که پشت سرم ایستاده و دارد چپ چپ نگاهم می کند وارد شود. نگهبان در بهم نگاه می کند و لبخند می زند.

- آقای پناهی چیزی شده نمی یای تو؟

- شما منو می شناسی؟

یه بار دیگه مهربان می خندد. - دیگه باید دانشجوهای قدیمی رو بشناسیم. به اندازه کافی هم که تو حراست دانشگاه معروف هستی.

سرم را تکان می دهم و وارد دانشگاه می شوم. سر تکان دادم و برای خودم تاسف خوردم. نمی دانم برای اینکه بعد از این سه سال هنوز اسم نگهبانی که مرا می شناخت، نمی دانم یا شاید کارهای ابلهانه ام که تا حراست رسید. انگار توی این سه سال به جز او به هیچ کس دیگه ای نگاه و فکر نکردم. تقصیر او نیست. او که نگفت این طوری باشم. حتی خودش این طوری نبود. به زنی که کنار در ورودی دخترها ایستاده نگاه می کنم. دست به سینه ایستاده و دارد با تعجب بهم نگاه می کند. تعجب از اینکه من تنهام؟ اینبار من می خندم در تمام این دو سال آخر که او را می رساندم دانشگاه همیشه از دیدن ما دوتا با هم شاکی بود. همین زن مرا توی حراست دانشگاه معروف کرد. تا یه مدت تحقیق می کرد که ما با هم زندگی می کنیم! او همیشه بهش می گفت : "سلام مریم جون. امروز چه قدر خوب شدی. دیروز انگار حالت گرفته بود کلی نگرانت بودم خدا رو شکر امروز خوبی. ای وای ما با هم از اون رابطه ها نداریم که. مریم جون من که برات توضیح دادم ما فقط هم کلاسی هستیم خونه هامون هم شانسی تو راهه همدیگه ست. حالا وقتی من وسیله ندارم و این آقا من رو می بینه که باید تاکسی بگیرم وقتی از روی انسان دوستی می خواد من رو برسونه من که نمی تونم دست رد به سینش بزنم. خداییش زشته مریم جون. دور از ادبه. تربیت خانوادگیم کجا می ره. ای وای مانتوم تنگ نیست باور کن تازه گرفتمش دیشب شستمش کلی آب رفت آخه مگه یه دانشجو چه قدر پول داره که هی بهم مانتو می ندازن که منم برم یکی دیگه بخرم. وام دانشجویی بدین من می رم کلی مانتوی گشاد می خرم..."

آره این طوری بود. با همه صمیمی، همه رو به اسم کوچک می شناخت. ولی من فقط خودش را می شناختم. می شناسم. زن هم چنان دارد به من نگاه می کند. کم کم تعجب نگاهش می رود و اخم هایش را باز می کند و بهم لبخند تحویل می دهد. من چم شده؟ اینجا ایستادم و منتظرم که او از این در وارد شود و در حالی که می خندد بیاید سمتم و بگوید: " امروز هم به خیر گذشت. هر روز صبح باید کلی انرژی مصرف کنم. "

بعد شادی واقعی توی چهره اش که به ظاهرش گیر داده نشده. از روبه روی در می آیم این طرف. چه زود یادم می ره که امروز آخرین روزه. سرم را که طبق عادت به چپ می چرخد رو به آسمان می گیرم. آخه او همیشه سمت چپم می ایستاد. آسمان ابی و درخت های بلند که شاخه هایش تا آسمان رفته. باید بگم خداحافظ دانشگاه همیشه سبزم؟ به خودم می خندم. توی این سه سال درخت ها را این جوری ندیده بودم. اگه انقدر بلند و قدیمی نبودند فکر می کردم همین امروز این درخت ها رو کاشتند. جالبه وقتی با او از اینجا عبور می کردم می گفت: " چه قدر درختای دانشگامون خشگله. اون دو تا رو ببین انگار عاشق و معشوقن. ببین... دیدی؟ "

من به خودش نگاه می کردم و می گفتم که دیدم. او حتا درخت ها را می دید. مرا می دید؟ می رسم به محوطه ی دانشکده. نمی فهمم و با صدای بلند آه می کشم. آه می کشم درحالی که می دانم نباید این کار را بکنم. مدت هاست با خودم تمرین کردم که این اخرین روز مثل یه سنگ باشم. نه مثل او باشم. بخندم و اصلا نشان ندهم که چه قدر غمگینم. حتا نگذارم اشک توی چشمام جمع بشود. تنها نایستم و توی جمع باشم. یه جوری حرف بزنم و رفتار کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. که انگار هیچی بین ما نبوده. که انگار اصلا او را دوست نداشته ام و ندارم. انگار که یکی مثل همه است وقتی که یکی مثل همه نیست.و انگار که من بی خیال ترین آدم دنیام. باید این جوری باشم. یاد گرفتم که وقتی نمی توانم الکی بخندم به خودم بخندم. می خندم. به خودم که چه زود باختم. چه زود کنار کشیدم. به خودم می خندم که می دانم بدون او نمی توانم. قدم برمیدارم که مثل یه بازنده اینجا نایستاده باشم. می روم سمت اولین حلقه ی دانشجوها. وقتی نزدیک می شوم همه سرها به سویم برمی گردند و با تعجب نگاهم می کنند. چیه؟ هیچی، خودم می دانم که افسانه ی عشقم همه جا پخش شده. می خندم. انگار این من نیستم که دارم تنها می آیم. نه من نیستم. یکی از دوستانم می گوید: - راسته که امروز برای خداحافظی اومدی؟

من می گویم که آره خب، درسم دارد تمام می شود و یه موقعیت شغلی خیلی خوب توی شهرم برایم پیدا شده که اگه الان نروم از دستش دادم. انتقالی گرفتم و امکانش هست برای تحصیلات کلا از کشور برم. دارم برای یه موقعیت خیلی بهتر اینجا را ترک می کنم. خب راست می گویم. همش حقیقته. از اول هم همین برنامه ام بود. از اول قرار بود سه سال اینجا باشم و بعد انتقالی بگیرم بعدش هم خارج از کشور... آره قرار نبود عاشق بشم. قرارنبود که حاضر باشم برای اینجا ماندن با او همه ی این ها را بی خیال بشوم. آن ها حرف هایم را باور می کنند. یعنی انقدر دروغگوی خوبی شدم؟ آخه یه ماهه که تمرین کردم. کنار این جمع کوچک ایستاده و وارد بحث هایشان می شوم. همه ی اینها می توانست خیلی خوب و حتا عالی باشد. فقط اگر... اگر هر لحظه منتظر نبودم که او پیدایش شود. باید امروز حتما بیاید دانشگاه. باید ببینمش. نمی خواهم حرفی بزنم. حرفی برای گفتن نمانده. خیلی به امروز فکر کردم. ولی اگه امروز نبینمش نمی توام. باید بیایی. باید بیایی و ببینمت که داری مثل همیشه می خندی. یه جوری رفتار می کنی که هیچ اتفاقی نیفتاده. حتا می آیی جلو و بهم سلام می کنی. بعد جلوی دیگران به عنوان یه دوست معمولی باهام حرف می زنی. باید امروز هم بیایی و جلوی همه خیلی عادی باهام خداحافظی کنی. بعد بری توی یه جمع دیگه توی مرکز جمع بایستی و با همه بخندی. با پسرها بیشتر... ولی ایندفعه یه فرقی داره. دفعه های قبل من تحمل سردی ات را نداشتم و جلو می امدم. ازت می خواستم ببخشیم با اینکه کاری نکرده بودم. تو می بخشیدی با اینکه دلم را شکسته بودی. ولی اینبار بیا و ببین که من مثل خودت شدم. به خودم می خندم. دارم چی کار می کنم؟ می خواهم انتقام بگیرم؟ نه او برایش مهم نیست. می دانم که فرقی به حالش ندارد.صدایش هم همیشه توی گوشمه " مگه من چی کارکردم؟ می خوای منو اذیت کنی؟ باشه بکن. برام مهم نیست. "

انتقام نمی گیرم. اصلا کاری با او ندارم. حتا اگه امروز نیاید. امروز آمده ام تمام کسانی را که همیشه کنارم بودند ونمی دیدمشان را ببینم. فقط همین. سرم را برمی گردانم. فقط برای اینکه حرکاتم طبیعی باشد. دنبال او نمی گردم. از آن دور دختری دارد به دانشکده نزدیک می شود. دختر سرش را پایین انداخته و سر تا پا سیاه پوشیده. چرا باید با دیدن دختری سیاه پوش یاد او بیفتم؟ او که هیچ وقت سیاه نمی پوشید. آخه بهم گفته بود : " اگه یه روز خیلی خیلی خیلی غمگین بودم. اونقد ناراحت در حد خود کشی، اونوقت کامل سیاه می پوشم. بعد اگه یه روز دیدی که اینجوری لباس پوشیدم بدون که خیلی خیلی خیلی ناراحتم پس باهام مهربون باش. یادت نره ها. باشه؟ " خوبه توی این سه سال حتا یه روز هم اینجوری نپوشید. خوبه که هیچ وقت خیلی ناراحت نبود. آنوقت چه جوری باید باهاش از این مهربان تر می بودم!

اگه امروز بیاید چه رنگی می پوشد؟ سفید می پوشد. می دانم. به سمت ساختمان دانشکده می روم. باید بروم پیش بقیه. دختر مشکی پوش را باز می بینم و باز مرا یاد او می اندازد. آخه دختر جایی نشسته که بیشتر وقت ها او می نشست. جایی نشسته که اولین باروقتی او را دیدم اینجا نشسته بود. روی آن پله میان حلقه ی دوستانش نشسته بود. حرف می زد و می خندید. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چه قدر زیباست. پوست سفیدی که می درخشید، لب های صورتی و یه خنده... ولی این دختر مشکی پوش که تنها اینجا نشسته و سرش را روی پاهایش گذاشته هیچ شباهتی به او ندارد. دختر انگار در دنیای دیگریست. شاید او هم ناراحته که سرتا پا مشکیست. نمی دانم، فقط می دانم که او نیست...

وارد ساختمان می شوم. راهی اتاق استادها.

- به پناهی چه طوری؟ امروز آخرین روزه دیگه.

می خندم: - آره آخرین روزه.

- خب برنامت چیه؟

در مقابل استادم کم آوردم و دارم با یه بغض بزرگ خفه می شوم. زورکی لبخند می زنم. استادم خیلی باهوشه و سرم را پایین می اندازم. اگر به چشم هایم خیره شود می فهمد دلیل هایم برای رفتن بهانه است. میان حرف هایم می گوید: - باشه باشه. تو همه تلاشت رو کردی می دونم. موفق باشی.

دستم را می فشارد و ازش دور می شوم. هنوز خیلی دور نشده ام که...

- پناهی امروز قبل از رفتنت یه بار دیگه باهاش حرف بزن.

- فایده نداره. ولی اگه بیاد باهاش خداحافظی می کنم.

- مگه ندیدیش. من بیرون دیدمش.

یعنی اومدی؟ اومدی و من هنوز ندیدمت. می دوم. توی لابی نمی بینمش. از پله ها بالا می روم. کلاس ها را می بینم. اینجا نیست. می روم طبقه ی بالا. کتابخانه و بقیه کلاس ها. الان کلاسی تشکیل نشده که بگم سر کلاس نشسته. یعنی مرا دیدی . حتا جلو نیامدی... از گشتن کل ساختمان دانشکده دارم نفس نفس می زنم. باید به خودم بخندم که دارم دیوانه وار دنبالش می گردم وقتی او مرا دیده و... یعنی انقدر ارزش نداشتم! با سر افتاده از ساختمان دانشکده خارج می شوم. یه جایی همان وسط می ایستم. برام مهم نیست که این جوری همه می فهمند یه بازنده ام. او که می داند، پس دارم برای کی فیلم بازی می کنم؟ عمیق آه می کشم به یاد هر بار که گفتم دوست دارم و تو خندیدی. " می دونم. می دونم. خب تو آدم خیلی خوبی هستی کلا همه رو دوست داری. "

چرا هیچ وقت باور نکردی؟ دیروز تمام راه را پیاده از دانشگاه تا خانه اش رفتم. از صبح تا آخر غروب طول کشید. پشت در خانه ایستادم. تمام راه فکر کرده بودم و باز جرئت زنگ زدن نداشتم. می ترسیدم او را ببینم و همه چی یادم رود. یادم رود که هر روز به او گفته ام اگه بهم نگی بمون می رم. با خنده گفته بود: " آهان یعنی من الان دوست دخترتم تو دوست پسرمی داری با من تموم می کنی؟ "

گفتم می دونی که حتا اگه بخوام نمی توانم باهات به قول خودت تموم کنم. نمی توانم ببینمت و بیگانه از کنارت برم. وقتی تنها باشی نمی توانم ندوم کنارت. حتا وقتی پیش دیگرانی نمی توانم که نگاهت نکنم.

" آهان پس می خوای چی ی کار کنی ی؟ "

از همه جا می روم. از این دانشگاه تا هر روز نبینمت. از این شهر می رم تا هر چند ماه یک بار تصادفی نبینمت. کلا از این کشور می روم تا هرگز نبینمت.

" چرا آخه؟ یعنی من انقدر زشتم؟ تازشم تو توی این سه سال هشصد و نود و شیش بار گفتی که می خوای بری. پس تو الان واسه خودت یه پا جهانگردی بابا..."

تو باور نکردی که این بار رفتنم جدی است. تا خود دیشب که از خانه آمد بیرون.دید که من پشت در خانه به قول خودش مثل گداها نشستم. جیغ زد و گفت: " ای وای... آقای پناهی همکلاسی عزیزم اینجا چی کار می کنی آخه شما؟ عزیزم می خوای عابروی منو ببری؟ یا می خوای من سکته کنم؟ "

باورم نمی شد. تمام روز داشتم تو را محکوم می کردم به بی وفایی و وقتی دیدمت همه چی یادم رفت. حرفی نزدم فقط برگه ی انتقالی ام را بهش دادم. ناباورانه پرسید:

" واقعا داری می ری؟ "

من سر تکان دادم. او سرش را پایین انداخت. سکوت کرد. برگه را بهم داد. گفت: " باشه. برو "

گفت برو و آخرین امیدم را ازم گرفتم. من سریع خداحافظی کردم اما حتا جواب نداد. هیچ تکانی نخورد. من دور می شدم و هیچ کاری نمی کرد. قبل از اینکه از آن کوچه خارج شوم برگشتم و دیدم که زیر نور کم چراق هنوز ایستاده و سرش پایین است. آخرین تصویری که ازش دارم. توی تاریکی مثل یه مجسمه خشک شده بود. وقتی که حتا بهم نگفت نرو.

و حالا من مثل یه مجسمه جلوی ورودی دانشکده ایستاده ام. دختری مشکی پوش هم اینجاست و سرش را به دیوار تکیه داده. دارد با صدای بلند موسیقی گوش می دهد و من صدایش را با این فاصله می شنوم.

او گفته بود: " هدفون رو بذار توی گوشت. هر آهنگی که دوست داری. بعد صداش رو خیلی خیلی خیلی زیاد کن. اونوقت انگار تو این دنیا دیگه نیستی. خیلی عالیه به من اعتماد کن. "

اگه بفهمد با دیدن دختری که هیچ شباهتی به او ندارد همش یادش می افتم چه حالی بهش دست می دهد. می خندم. باید به دختر بگویم خواهش می کنم خاطراتش را از این بیشتر برایم زنده نکن. همین تصویر صورتش که همیشه جلوی چشمامه کافیه. اگه تک تک حرکات و حرفهایش هم باهام بماند زودتر از آن چیزی که فکر می کردم کارم تمامه.

نگاه می کنم به پسری که وارد محوطه دانشکده شده. یکی دیگه از عاشق های او. یکی که تمام این سه سال اطرافش بود و عذاب روح من. ایندفعه با دیدنش اتش نمی گیرم. تو می دانی هر بار که می دیدمت، این پسر چشم آبی روبه رویت ایستاده و با هم می خندید روزها از عمرم کم می شد. با این حساب قراره چه قدر دیگه زنده باشم؟

پسر انگار که چیزی دیده باشد سریع تر می آید. نکند او را دیده. شاید او می داند که کجاست.شاید اگه دنبالش بیایم تو را ببینم. با نگاهم پسر چشم آبی را دنبال می کنم. انگار که نگران چیزی شده. می دود سمت دختری مشکی پوشی که سرش را به دیوار تکیه داده. دختر را صدا می کند. وقتی دختر تکانی نمی خورد هدفون را از گوشش می کشد. دختر سرش را بلند می کند...

نه باور نمی کنم. باور نمی کنم تویی که مشکی پوشیدی. وقتی پسر آن مشکی پوش را صدا زد از حرکت لب هایش هم اسم تو را دیدم. اما باور نکردم. خودتی؟ پس چرا مشکی پوشیدی. باید سفید می پوشیدی. حالا چه جوری باهات خیلی مهربون باشم؟ سرم را پایین می اندازم. بدنم سنگین شده. قبل از اینکه بیفتم به دیوار تکیه می دهم. حالا می خواهم چی کار کنم؟ نگاه می کنم به او که سر جای همیشگی اش نشسته. پسر روبه رویش ایستاده و پشت به من. باهاش حرف می زند وبا چشم های آبی اش به او زل زده. ولی تو نگاهش نمی کنی. سرش را پایین انداخته و من نمی دانم به چی فکر می کند؟ چرا تو امروز خیلی خیلی خیلی ناراحتی؟ هر از گاهی سرش را بالا می گیرد و توی چشماش هیچ برقی نیست. چشماش مات شده. روی لب هایش هیچ خنده ای نیست. لب هایش صورتی نیست. چه قدر احمقم. چرا پسری که همیشه فکر می کردم تو دوست دانشتنت به پای من نمی رسد تو را با این لباس شناخت و من نه؟

او هدفون را توی گوشش می گذارد و بی اعتنا به پسر از جایش بلند می شود. پسر را ترک می کند و وارد ساختمان می شود. پسر هم مثل من مبهوت سر جایش ایستاده. فقط دنبالش روانه ی ساختمان می شوم. در خطی که او قدم برداشت می روم. انگار رد پایش برایم روی زمین حک شده که دنبالش کنم. از پله ها پایین می روم. من باید بدانم چرا مشکی پوشیده و با صدای خیلی بلند به موسیقی گوش می دهد. انقدر بلند که انگار دیگه توی این دنیا نیست. می دانی تصویری که از امروزت داشتم را کامل نابود کردی؟ فقط به من نگو که نشناختمت.

وارد سالن مطالعه می شود. جایی که هیچ گاه نمی آمد. دارم پشت سرش و خیلی نزدیک به او قدم بر می دارم. حتا برنمی گردد و به عقب نگاه بیندازد. هیچ گاه حظورم را حس نخواهد کرد. حتا اگه پشت سرت بایستم و داد بزنم تو که نمی شنوی. از میز های خالی عبور می کند و می رود سراغ میزی ان انتها. روی میزی می نشیند که بیشتر وقت ها من می نشستم. می گفت: " پسرمون درس خونه بابا... خوبیش اینه که هر وقت پیشم نبودی اینجا پیدات می کنم. "

اینکه حالا اومدی و اینجا نشستی یعنی چی؟ سرش را روی میز می گذارد و با دستش میز را لمس می کند. سرش را بلند می کند و خیره می شود به طراحی های کوچک روی میز. می داند طراحی های من است؟ می داند که اینجا می نشستم و بدون اینکه بفهمم اسم او را روی میز طراحی می کردم؟ تو که اینها را نمی دانی. باید ازش دور شوم. مرگ می تواند به آرامی خوابی باشد که دیگه بیدار نمی شوی. ولی او می خواهد من کنارش باشم و خیلی خیلی خیلی سخت بمیرم. از سالن بیرون می آیم. می خواهم بدوم و از او دور شوم. پایم را بر روی اولین پله می گذارم .به دومین پله نگاه می کنم. صدای گریه ی دخترانه ای بلند می شود. نه... خواهش می کنم نگو این تویی که داری گریه می کنی! برای چندمین بار امروز در جایم خشکم می زند و بی حرکت ایستاده ام. دارم حق حق گریه های او را می شنوم. تو که امروز مشکی پوشیدی و با صدای بلند داری گریه می کنی، نگو که به خاطر من خیلی خیلی خیلی ناراحتی. تو که حتا بهم نگفتی نرو. نگفتی باهام بمون. تو می دانی اگه می گفتی می ماندم. پس چرا گریه می کنی؟ پله ی بالا آمده را بر می گردم. برمی گردم توی سالن. او را می بینم که آن انتها صورتش را گرفته و شانه هایش می لرزد.تا به حال ندیده بودم که گریه کنی. تصویرش توی چشم هایم تار می شود. سرش را بلند می کند. دستش را کنار صورتش می گذارد و سرش را چندیدن بار تکان می دهد. قطره های اش از روی چهره اش جاری می شود. بغض همیشگی ام را فرو می دهم. تو می دانی که من نمی توانم گریه ات را ببینم. می خواهم به سویش قدم بردارم. قبل از اینکه کمی جلوتر بیایم. دو دختر و سه پسر دیگه می آیند و دورش را می گیرند. طوری که دیگه نمی بینمش. فقط می خواستم بدانم چرا غمگینه. اخه یه روز بهش قول داده بودم که توی چنین روزی با او خیلی مهربان تر باشم. ولی وقتی الان دوستانش اطرافش ایستادند دیگه نیازی به من ندارد. آن پسرها که می دانم همه شان برایش بیشتر از یه دوستند. اما تا وقتی صدای گریه اش بیاید که نمی توانم ازش دور شوم. ایستاده ام مثل او که دیشب توی تاریکی یه مجسمه بود. چرا دیشب ناراحت نبود. از کی این جوری شده؟ نگو از وقتی که برگه ی انتقالی مرا دیدی. حرف هایش همیشه توی ذهنم پخش می شود و هزاران بار آن ها را می شنوم.

" ببین عزیزم. تو می خوای من چی کار کنم. یعنی چی که دوتایی همیشه با هم باشیم. تو خودت از این خسته نمی شی. بابا زندگی مگه همش چند روزه . ما هنوز هیچ کاری تو این دنیا نکردیم که. الان به من داری می گی دوست دارم چون تا حالا با هیچ دختر دیگه ای نبودی. اصلا به جز من کس دیگه ای هست که باهاش حرف بزنی. دنیات رو محدود کردی به من و خودت. می خوای منم همین کار رو بکنم. من عشق رو باور ندارم. می خوای من زندانیت باشم؟ "

تو چی ؟ تو از من چی می خوای؟ اینکه بیام پیشت و خاطرات مهمونی دیشب رو برام تعریف کنی. حتا بگی کیا رو دیدی و چیا گفتید. بعد عکست رو با یه پسر دیگه ای که کنارت نشسته بهم نشان بدی. همیشه هم جواب می دادی که: " بده بهت دروغ نمی گم. خب مگه چیه؟ فقط یه عکس انداختیم کاری نکردیم که. اینهمه من با تو عکس انداختم چی شد. بعدشم مگه چی می شه من با یکی برم بیرون. کلی خوش می گذره برام کلی خرج می کنه. تو هم باید همین کارو بکنی. ما دوستیم، تو بهترین دوستمی ولی خوش بگذرون بابا. باور کن هیچی ارزش نداره. "

اگه بیشتر اعتراض می کردم می گفتی که از خیر دوستی با من گذشتی. من هیچی نمی گفتم ولی هر بار که کنار یکی دیگه بودی. حتا وقتی که دو کلمه ی کوتاه به هم می گفتید. من می مردم. تو همین رو می خواستی. می خوای برات من بمیرم؟

باشه اگه برم همین چند روز ندیدنت کافیه. فعلا اینجا ایستادم و نمی دانم چرا خیلی خیلی خیلی غمگینی. تو که هرگز گریه ات را ندیدم، فقط نگو که با تمام حرف های گذشته ات یکهو عشق مرا باور کردی. نگو، باور نمی کنم.

از توی جمع دوستانش بیرون می آید. هدفون توی گوشش است و بی توجه آنهایی که اسمش را صدا می زنند، کنار می زند. سرش پایین است و می آید سمت من. بدون اینکه سرش را بلند کند از روبه رویم عبور می کند. تو که هیچ کس را نمی بینی. چرا؟ از سالن خارج می شود. دیدمش که موهای مشکی اش برق همیشگی را ندارد و صورتش رنگ پریده است. انگار که لب هایش کبود بود. گریه کرده و اشک هایش روی آن صورت یه خط مشکی به جا گذاشته . آرایش چشم هایش ریخته و من باروم نمی شود . حتا موهایش را می بینم که مثل همیشه درست نشده و پریشان از مقنعه ی مشکی اش بیرون آمده. او اینجوری قدم بر میدارد و من دارم مثل یه سایه تعقیبش می کنم. توی پله ها می ایستد و من پشت سرش با فاصله ی خیلی کم. عطر وجودش را حس می کنم. همان بوی همیشگی را می دهد. یعنی دیگه هیچ گاه این عطر را توی زندگی ام نخواهم داشت. مگه می شود که یه دختر دیگه این بو را بدهد. تو چه جوری از من می خواستی که بروم و با یکی دیگه خوش باشم؟ می ایستم و می گذارم که تنها برود.بهش نگاه می کنم. حتا راه رفتنش عوض شده. داری یه غم بزرگ را با شانه هایت حمل می کنی واین خودمم که هیچ کاری نمی کنم؟ بهم گفته بود:

" تو یه جوری حرف می زنی که انگار همه ی همه ی همه ی مشکلت توی این دنیا فقط عشقه. که انگار همه چی عالیه و تو هیچ غصه ای نداری. تنها غصه ت اینه که می خوای یه عشق داشته باشی برای خودت. انگار هیچی دیگه مهم نیست. یعنی نمی دونی خیلی چیزا هست که از عشق مهم تره. انقدر مشکلات هست که تو دیگه عشق رو فراموش می کنی. هر روزکلی چیزا هست که من باید بهشون فکر کنم، تا به عشق برسم خوابم برده. چرا بی خیالش نمی شی؟ من فقط می خوام خوش باشم اگه گذاشتی. اگه یه روز عاشق شدم بدون همه ی غصه های دیگه م ته کشیده. اصلا کاشکی یه روز عاشق بشم. "

خب تو که هیچ وقت از غصه هات به من نگفتی. یعنی الان هم به خاطر یکی از آن غصه هاته که اینجوری شدی. اگه بازم بپرسم می تونی بخندی و بگی هیچی؟

دارد ازم دور می شود. هر کسی با دیدنش متعجب و نگران جلو می آید و حالش را می پرسد. بیشتر از هر چیزی اسمش را می شنوم که صدا زده می شود. جلو می آیند و تو بی رمغ نگاهشان می کنی و حتا نمی شنوی که چه گفتند. چرا مثل قبلا با یه لبخند شیرین نمی گویی جانم. وقتی هم بگویند مزاحمت که نشدیم؟ تو بخندی و بگی، نه ای بابا...

حالا که با هر کسی بخندی غمگین نمی شوم و تو حتا کسی را نگاه نمی کنی. صدای موزیک بلندش هنوز توی گوشم است. یعنی الان دیگه توی این دنیا نیست؟ از ساختمان خارج می شود. بدون اینکه بفهمم هنوزدارم دنبالش می روم. روی شانه هایش کیف نینداخته. و دست هایش را می بینم که خالیست. هیچ وقت نگذاشت دستش را بگیرم و با هم قدم بزنیم.می گفت : " خیلی لوسه بابا. من از کارای خشن خوشم می یاد. مثلا کتک کاری. چک و لگدی. از این کارا..."

باشه... حسرت گرفتن دست های تو هم باشه. آرام می رود جای همیشگی اش. روی همان پله کنار درخت می نشیند. زانوهایش را جمع می کند و سرش را روی زانویش می گذارد. باد گرمی می آید و موهایش از گوشه های مقنعه فرار می کنند. او هنوز شانه هایش می لرزد. که نگار باد سردی می اید و مثل همیشه سردش است. نمی دانم واقعا سردت بود هر بار که توی خودت فرو می رفتی و می گفتی به خاطر سرماست. یا داشتی مرا گول می زدی؟ الان هم داری مرا گول می زنی؟ سرش را از روی پاهایش بلند می کند و حالا چشم هایش بسته است. شاید اگر چشم هایش هم باز بود نمی توانست مرا از اینجایی که ایستاده ام و نگاهش می کنم، ببیند. من خیلی دورم. نه تو خیلی دوری. چه جوری از این فاصله مژه های خیس و اشک های سیاهت را می بینم؟ و صدای موزیکت هنوز می آید. صورتش رامی گیرد و باز سرش را چندین بار پیاپی تکان می دهد. او بلند می شود. دنیبالش می روم. از جایی که نشسته بود دور می شود. من به این پله سنگی می رسم. دستم را روی سنگش می گذارم. می خواهم حس کنم که تو اینجا نشسته بودی. ولی چرا این سنگ زیر نور آفتاب یخ زده ست. او اینجا نشسته بود و سرمای تنش را به سنگ داد. یعنی الان انقدر سردی؟ دنبالش می روم. کامل از دانشکده خارج شد. پشت سرش قدم بر می دارم. تا کجا می خواهم دنبالش بروم. فقط با نگاه کردنش از کجا بفهمم چرا این جوری شده. اگه می دانم به خاطر من نیست پس چرا هنوز دنبالشم؟ نه از رفتن من غمگین نیست. او بدون اینکه بهم نگاهی کند گفت برو. می ایستد. سرش را بالا گرفته و خیره جایی شده. دارد به دو درختی نگاه می کند که بهشان می گفت عاشق و معشوق. و باز مجسمه شده. حالا او حرکتی نمی کند و من دارم با قدم های آهسته بهش نزدیک می شوم. انقدر نزدیک می شوم که یه بار دیگه عطرش توی وجودم پخش شود. باید هدفون را از روی گوشش بردارم. باید صدایش کنم. آخه قرار بود من باهاش مهربون باشم. قرار نبود مثل سایه ای که وجود ندارد پشت سرش بایستم. او نگاهش را از روی درخت ها بر می دارد. می خواهد قدم دیگری بردارد. قبل از اینکه حرکت کند می افتد روی زمین. چرا؟ چی شدی؟ ...فقط می بینم که دانشجوهای دیگه دورش جمع می شوند و حلقه ی آن ها مرا کنار می زند. دور از او که روی زمین افتاد ایستاده ام و هیچ کاری نمی توانم بکنم. دوباره دارم صداهایی را می شنوم که صدایش می زنند. اسم خیلی آشنایش را می شنوم. حالا که اینجوری افتادی روی زمین من چه طوری اینهمه آدم را کنار بزنم و ازت بپرسم که چی شده؟ چه جوری بهت محبت کنم. تو که اینهمه آدم نگرانت هستند. چرا امروز اینجوری شدی؟ باید بلند شی. من دوست ندارم که اینجوری ببینمت. دوست ندارم هیچ کس اینجوری ببینت. باید امروز می یومدی و با خنده بهم می گفتی آقای پناهی همکلاسی عزیزم بای بای...

دارم می روم. نمی خواهم بمانم و این تصویر توی ذهنم بماند. فراموش می کنم که یه روز تو را اینجوری دیدم. می خواهم از دانشگاه خارج شوم. تو همان کسی باش که هیچ گاه مشکی نپوشیدی و من صدای گریه ات را نشنیدم. همان کسی که سرت را پایین انداختی و بی تفاوت بهم گفتی باشه برو. تو عشقم را باور نداشتی و با رفتنم هم مثل قبل شادی. تو گفتی برو و من رفتم.



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 توسط zohre

هیچی برای گفتن ندارم. فقط بخونیدش. من عاشق این داستان شدم.

 

 

فکر کن...

ترسناک تر از خواب دیدن چیه؟

خوابت نبردن.

ترسناک تر از واقعیت چیه؟

خیال.

ترسناکتر از مرگ چیه؟

زنده ماندن.

قطار می آید. وسط افکرام از روی صندلی بلند می شوم. پشت خط قرمز می ایستم. در قطار باز می شود. قبل از اینکه یادم بیاید باید قدمی بردارم، همراه جمعیت پرت می شوم. بدنم محکم کوبیده می شود به دیواره ی قطار . صدای تق استخوان هایم را توی شلوغی مترومی شنوم . قطار پر می شود. سنگینی اش را حس می کنم. انگار تلو تلو می خورد. چیزی نمی شه که قطار چپ بشه؟ چیزی نمی شه اگه درِ این سمت قطار که من به آن چسبیده ام و فشار می آید باز شود، همه که نه حداقل من یکی پرت شوم بیرون؟ ...

- خانوم گیست رو جمع کن.

- وا ببخشید خب من موهام پر پشت و بلنده. مثل شما کچل نیستم که موهام نخوره به صورتتون.

با فاصله ی کمی کنار این زن و دختر ایستاده ام. حرف دختر باعث می شه تا زن موهای دختر را بگیرد بکشد. امروز هم مثل همه روزای دیگه، ساعت شش صبح دعوا می شود. زن از توی کیفش قیچی در اورده و می خواهد که موهای دختر را قیچی کند. دختر جیغ می زند. همه به این سمت نگاه می کنند. فکر می کنم چرا او توی کیفش قیچی دارد؟ دختر، زن را وحشی صدا می کند و می خواهد از دستش در رود. بقیه سعی می کنند زن را آرام کنند. از واگن کناری هم مردها به این قسمت خیره شدند. صدای خنده پسر بچه ها هم بلند می شود که : - آخ جون گیس و گیس کشی.

سرم را می اندازم پایین. بذار همدیگر رو بکشند. چیزی نمی شه که. من به چی فکر می کردم؟ شعر تبلیغاتی روبه رویم را می خوانم. یه عکس هم زیرش است. عکسی از آینده ی بهتر. یعنی هیچ کس به طراحش نگفته که چه قدر مسخره ست. داشتم به قیچی زن فکر می کردم. قطار در ایستگاه می ایستد. دنبال قیچی زن می گردم. دختر، زن را هول می دهد و سریع از میان در بیرون می پرد.

- پیش این وحشی واینسید. الان بلا ملا سرتون می یاره.

قبل از پیاده شدن این را می گوید . قطار که حرکت می کنند. صدای کچل، کچل گفتن دختر هنوز می آید. زن هنوز قیچی در دستش است و دیگران ازش دور می شوند. ندیدم چه اتفاقی افتاد. مثلا مگه چی شد ؟ زن درست کنار من ایستاده. هنوز صورتش را ندیده ام. به قیچی اش نگاه می کنم. فکر کن...

زن خیاطه؟ دوست دارم یه روز یه چیزی بدوزم. اما محاله که من یه روز یه قیچی دستم بگیرم و یه چیزی بدوزم. شاید یه روز توی آینده قیچی دستم گرفتم، اما حتما دارم گوشت را تکه تکه می کنم بریزم توی خورشت. یا شاید دارم گل های یه درخت رو می کنم که وقتی گل ها خشک شدند نریزند روی زمین تا دیگه نخوام زمین رو جارو کنم. یا شاید...

قطار می ایستد. باید این ایستگاه پیاده شوم. باز افکارم مرا با خودش برد. نگاه می کنم که چه قدر تا در خروجی فاصله دارم. محاله که بشه پیاده شد. می خواهم به جلو حرکت کنم و به سد آدم های مقابلم نگاه می کنم.

سعی می کنم که حرکتی کنم. بازوی یه نفر کوبیده می شود توی پهلویم. بر نمی گردم ببینم کی بود. همان زن قیچی به دست از پشت سرم مرا هول می دهد. زن آستین هایش را بالا زده ودیگران را کنار می زند.

زن داد می زند:

- برید کنار... برید کنار...

با بازوهایش به پهلوی دیگران می کوبد. پس بازوی او بودکه...

- خوبتون شد. حتما باید کتک بخورید تا به بدنتون تکون بدید.

به کمک هول های زن من هم نزدیک در می رسم. موقع پیاده شدن چادرم زیر پای یکی گیر می کند. تعادلم را از دست می دهم و می افتم روی یک نفر دیگه که کنارم بود. می گوید: - بلدنیستی آخه چرا چادر سر می کنی. انگار مجبورشون کردند.

به چادرم زیر پاهای او نگاه می کنم. همین لحظه در بسته می شود و نمی توانم این ایستگاه پیاده شوم. دختری که پشت سرم ایستاده و چادر سرش است دارد با نیمه فریاد جواب این حرف را می دهد. چادرم هنوز زیر پاهای اوست. فکر کن...

شاید یه روزی ، خب مثلا یه جوری یه اتفاقی افتاد که من مجبور شدم توی چادر زندگی کنم. مثلا برم کنار خیابون. بعد اون موقع حتا پارچه هم برای چادر زدن نداشته باشم من مجبور بشم از همین چادر استفاده کنم. چادرم این جوری به درد می خوره. خودم که توش جا می شم. کنار یه اتوبان چادر را وصل می کنم. هیچی توی چادر نیست، حتی پتو. از چند تا روزنه هم دود ماشین ها می آید تو. اما اشکال نداره. بعد یاد غذا می افتم. اول یاد نان خشک می افتم. می روم کنار یه سطل زباله. اما اونجا پر از گربه است. گربه ها به خاطر نون خشک می خوان بهم حمله کنند. گربه ها به جای گوشت نون خشک می خورند. ولی من که می توانم با همون قیچی گربه ها را بکشم و پوستشون رو بکنم. پس دیگه مشکل غذا ندارم. برمی گردم پیش چادرم که از دود ماشین ها سفید شده. شب می شه. وقتی می روم توی چادر، تو این شهر که هیچ گاه باران نمی بارد شروع به باریدن می کند. رعد و برق می زند و چادر من آتش می گیرد. از توی چادر بیرون می آیم. با اینکه آرام بیرون آمدم و خیلی نزدیک آتش بودم، هنوز زنده ام و چادر دیگه وجود ندارد. به خاکستر های چادرم کنار خیابان نگاه می کنم. باد می آید و خاکسترها را هم از کنار خیابان می برد. حالا هیچی کنار خیابان نیست. راستی من ندیدم زن کچل بود یا نه؟

اصلا نفهمیدم چه جوری رسیدم به مدرسه. خوبیه فکر کردن اینه که مثلا دیگه نمی شنوی اون دختر چادری داشت چی می گفت. یا یادت می ره وقتی داشتی از مترو می اومدی بیرون چه جوری زیر دست پای مردم له شدی. توی حیاط مدرسه هیچ کس نیست. من مثل هر روز دیر رسیده ام. اگه قطار توی راه خراب نمی شد که زود می رسیدم. وقتی می خواهم از پله ها بالا برم ناظم داد می زند.

- وایسا ببینم. مگه بهت نگفتم که همین جا وایسا. ابروت رو مثل زنا برداشتی فرارم می کنی.

از پله ها پایین می روم. پشت سر ناظم وارد دفتر می شوم.

- یه هفته اخراج موقت می شی. دو نمره هم از انظباطت کم می کنم.الان برون تو حیاط تا زنگ بزنم خانوادت.

می خواهم بروم سمت حیاط. چادرم را از زیر پای دختر کشیده بودم بیرون. تا اگه یه وقت خواستم چادر بزنم...

- وایسا ببینمت...

برمی گردم.

- تو که ابروت رو برنداشتی... ( فریاد می زند) پس چرا وقتی من بهت می گم لال مونی می گیری. برو سر کلاست. دو نمره به خاطر این کارت از انظباطت کم می کنم. پس اون دختری که ابروش رو برداشته بود کجا در رفت.

از پله ها بالا می روم. در می زنم. معلمم با دیدنم می گوید :- چرا انقدر دیر اومدی؟ تا حالا کجا بودی. بیرون... این ناظمتون چی فکر می کنه واسه خودش همین جوری می فرستتون بالا... بیرون.

در کلاس رو می بندم. از پله ها پایین می آیم. وقتی باد خاکستر چادرم را برد باید چی کار کنم. آهان چون دیگه هیچ جایی برای زندگی ندارم .و وقتی جایی برای زندگی نداشته باشم. حتما خیلی زودترش از مدرسه اخراجم کرده اند، مجبور می شوم توی سن دوازده سالگی ازدواج کنم. چون هیچی ندارم با یکی ازدواج می کنم که بیست یا سی سال ازم بزرگتره. یا حتی بیشتر. از اون آدمایی که بعد از غذا با صدای بلند آروغ می زنه. با دست دندون هاش رو تمیز می کنه. خیلی چاقه و گوشت های بدنش می لرزه. کلا سه برابر منه و دهن خیلی گشادی داره. بدنش پر از موست و سرش کچله. بهم می گه خونه داره و معتاد نیس. سیگار که اصلا نمی کشه. یه کار عابرومند داره و از راه حلال نون به دست می آره. و فقط از من در مقابل اینهمه خوبی خودش غذا و بچه می خواد. منم به صورت پر از گوشتش که توش فقط مو و جوش دیده می شه نگاه می کنم و فکر می کنم که ظاهر آدم ها اصلا مهم نیست، باطنشون هم مهم نیست. بعدش می بینم که داره توی لباس هاش می ترکه و امکانش هست که الان کت شلوارش پاره بشه. با این آدم ازدواج می کنم. و درست همون لحظه ای که ازدواج می کنیم، قبل از اینکه از دفتر ازدواج خارج بشیم. می فهمم شغلش دزدیه و معتاده. بعد به خونه اش فکر می کنم و او در حالی که سیگارش رو روشن می کنه بهم می گه حالا تو برو تا بعدا برات خونه بگیرم. با اینکه ازدواج کرده ام باز خونه ندارم. حالا چی کار می کنم؟

توی اتوبوس ایستاده ام. وقتی داشتم سر کلاس آخر به همسر آینده ام فکر می کردم معلمم فریاد زد که باز تو فکری و از کلاس بیرونم کرد.اما فکر کردن تنها چیزیه که اجازه نمی خواد. هوا گرمه و اتوبوس شلوغ. بوی عرق آدم ها توی اتوبوس پیچیده. قسمت مردها وحشتناک تره. بوی عرق همسرم مثل کدوم یکی از این آدم هاست؟ مطمئنم که بدبوتر از همه ی این بوهاست که با هم قاطی شده. اتوبوس ترمز می زند. صدای جیغ زن ها بلند می شود و من می بینم که در قسمت مردونه پرت شده ام روی زمین. یه لگد می خورد به پهلویم. صدای داد یه زن از ته اتوبوس بلند می شود.

- آهای عوضی مگه بهت نمی گم ماشین رو نگه دار. نگه دار دیگه...

زن از روی صندلی بلند می شود و سمت راننده می اید.

- من خونم دو تا کوچه عقب تره. کمرمم درد می کنه نمی تونم پیاده برم. سر کوچه بهت گفتم وایسا وانسادی. حالا یالا منو ببر دمه خونه.

- خانوم اتوبوسه تاکسی که نگرفتید.

با این حرف راننده زن می پرد روی مرد و شروع به زدن راننده می کند. مشت می کوبد سر راننده. راننده باز ترمز می کند و این بار بدنم کوبیده می شود به در اتوبوس. فکر می کنم که تازگی ها خیلی دردم نمی گیرد. مسافران دیگه زن را از راننده دور می کند. راننده زن را نزد فقط بهش خیلی فحش داد. من باورم نمی شه چه جوری زن روی راننده پرید مگه نگفت که کمرش درد می کنه. این زن هم قیچی داشت؟

شاید چاقو داشت. اتوبوس می ایستد. باید این ایستگاه پیاده شوم. نگاه می کنم که زن روی صندلی نشسته و برای همه با صدای بلند می گوید که از راننده شکایت می کند و بدبختش می کند. اما اشکال نداره که. چیزی نمی شه که.

- خانوم پول؟

راننده ی اتوبوس دارد صدایم می کند که پول بدهم. مگه ندادم؟ این اتوبوس مگه بلیطی نبود. راننده شروع کرده به فریاد زدن. چرا وقتی زن رویش پرید این جوری فریاد نمی زد؟ به دندون هایش نگاه می کنم که به وحشتناکیه دندان های همسرمه.

- منو مسخره کردی. چرا باهات حرف می زنم جواب نمی دی.

دندون هایش مثله گربه هایی است که می خواستند به خاطر نون خشک بهم حمله کنند. یعنی همسرم هم یه روز بهم حمله می کنه؟ مرد دوباره داد می زند. از بالای شانه ی چپم دستی می آید. دست به مرد پول می دهد و یه صدا می گوید: - این دختر خانوم با منه.

بازویش با چشم چپم فقط یه سانت فاصله دارد. وقتی راننده پول را می گیرد بازو هنگام برگشت به مژه ام می خورد. انگار باد بود. از اتوبوس پیاده می شوم و پشت سرم یکی دیگه پیاده می شود. چند قدم از اتوبوس دور می شوم. بازوی کی بود؟ برمی گردم . یه پسر ایستاده دارد به من نگاه می کند. خودشه؟ آن صدا هم مال یه پسر بود. پسر بهم می خندد. بعد می رود. موهای طلایی اش داشت می درخشید. خیلی برق می زد. من هم می روم. او یه آدم بود ولی بازویش که به مژه ام خورد فقط باد بود. فکر کن...

قبل از اینکه به همسرم درباره ی خانه بگویم، همسرم بهم حمله می کنه و همه ی بدنم کبود می شه. خاکستریه رو به سیاه. رنگ چادرم که با رعد و برق آتش گرفت و خاکسترش را باد برد. دیگه هرگز تنش کت شلوار نمی بینم. او شلوار جین تنگ و رنگ و رو رفته ای می پوشد. یه تی شرت تنگ که... فقط خیلی تنگه. بالاخره ما یه جایی زندگی می کنیم. نمی دونم کجا ولی یه جایی. من هر روز صبح از خواب بیدار می شوم. اول از همه بوی نفس های همسرم را حس می کنم. نفس هایی که بوی آخرین سیگار دیشب را می دهد. دهان باز بدون لبش را می بینم. او با دهان نفس می کشد یا بینی؟ نمی دانم به جز سیگار چه چیز دیگری می کشد که چنین بویی دارد. گاهی دلم برای آن دو دقیقه ای که تنها توی چادرم گوشه ی اتوبان بودم تنگ می شود. اما زندگی هم سختی هایی داره. او معتاده پس همسرم خیلی زود شروع می کنه به فروختن وسایل های خانه. اول ازهمه تلویزیون رو می فروشه برای خریدن... خب خانه که نه، جایی که من زندگی می کنم خیلی وسیله نداره و زود می افتد زندان. به خاطر دزدی دستگیرش می کنند. اشکال نداره که. زندگی این سختی ها رو همیشه داره.

می رسم به مغازه. پشت مغاره می ایستم و به مادرم نگاه می کنم. همه صندلی ها خالی است و مشتری ندارد. وارد مغازه می شوم و مادر می گوید: - زود باش. کجا بودی؟ چرا انقدر دیر کردی؟

به ساعت نگاه می کنم. دیر نشده. هیچ جا نبودم.

- زود باش کف اینجا و میز رو تمیز کن بعد بیا اون پشت ظرف ها رو بشور.

طی را بر می دارم.

- کمرم داره می یفته. از صبح تا حالا جونم دراومده. اون یکی می یاد دو تا پیتزا و ساندویچ درست می کنه. اون یکی دو تا تلفن جواب می ده منم که از صبح اینجا جون می کنم. مردتیکه تو چشم های من نگاه می کنه می گه اگه دخترت می یاد کمکت می کنه از تنبلی خودته من حقوق دو نفر رو بهتون نمی دم.

طی را به روی زمین می کشم. به کف زمین نگاه می کنم که داره برق می زنه. مثل موهای پسر که توی نور خورشید... طی از روی بعضی جاها هم که رد می شه فرقی نداره و هیچ برقی نمی زند. فرچه را بر می دارم و بر روی این قسمت ها می کشم. صدای بدی می ده. کشیده شدن فرچه روی زمین. مادر می آید و دعوای صبحش را با صاحب مغازه تعریف می کند. به صدای مادر گوش می دهم. بعد به زمین نگاه می کنم که حالا همه جایش دارد می درخشد. مادر گفت چه جوری دعوا بالا گرفته که همه ی مغازه های این خیابان آمدند تا کار به کلانتری نرسد.می روم سراغ ظرف ها. فکر کن...

من پنج تا بچه از همسرم دارم. هیچ وقت نمی توانم هیچ کدام از بچه هایم را سیر کنم. اصلا شیر ندارم. سینه هایم خشکه خشکه. غذا هم نیست. می دانم که بچه هایم بزرگ می شوند. نمی دانم چه جوری اما یه جوری بزرگ می شوند. پسرها شغل پدرشان را دارند و دخترها هم از سن دوازده سالگی با مردهایی خیلی بزرگ تر از خودشان ازدواج می کنند و می روند. همین جوری ادامه پیدا می کنه. انگار که تا ابد ادامه داره...

تمام ظرف ها شسته و شده و حالا برق می زنند... چرا امروز از اتوبوس به بعد من می بینم که همه چی برق می زند. قبلا ظرف ها این جوری نبودند. ولی آن پسر فقط یه باد بود. پس چرا می درخشید؟ اصلا چرا مو داشت؟ مادر خیلی خسته بوده و زودتر رفته. هوا تاریک شده و ستاره ها توی آسمان می درخشند، برق می زنند. دوباره می خواهم سوار مترو شوم. فکر می کنم که توی این ساعت چه قدر شلوغه. پهلویم تیر می کشد. همون جایی که صبح زنی که قیچی داشت بهش زد. پیاده تا مترو می روم. داخل می شوم. پله برقی کار نمی کند. از پله ها بالا می روم و می بینم که قطار ایستاده و درش باز است. سریع می دوم توی اولین واگن. وقتی داخل می شوم در بسته می شود. به در بسته شده نگاه می کنم و خط هایی که بر روی در افتاده. انگار جای چنگ های یه حیوانه. جای ضربه های همسرم بر روی بدن من هم همین طوری باید باشه. دستی بر روی کمرم حرکت می کند. برمی گردم و می بینم مردی پشت سرم ایستاده و نگاهم می کند. حالا می بینم که دویده ام در واگن مردانه. می خواهم وقتی قطار ایستاد واگنم را عوض کنم. قطار می ایستد و قبل از اینکه بتوانم بیایم بیرون همراه موج ادم ها عقب تر می روم. چادرم زیر پای یکی گیر می کند و از سرم می افتد. روی زمین دنبال چادرم می گردم. حتا نمی توانم کف قطار را ببینم. قطار حرکت می کند. آخه قرار بود با چادرم یه روزی چادر بزنم. شاید این دفعه آتش نگیرد و خاکسترش را باد نبرد. دوباره آن دست را روی پاهایم حس می کنم. مردی که خیلی نزدیک بهم ایستاده دستش را روی بدنم حرکت می دهد. نمی دانم همان مرد جلوی در است یا یکی دیگه. چه فرقی می کنه. او خیلی نزدیک می آید. راستی من به این جایش فکر نکرده بودم. من چه جوری از دواج می کنم؟ من کم تر از سنم نشان می دهم. توی دوازده سالگی هنوز اندامم کامل نشده. درسته زندگی سخته اما چه جوری تحمل کنم؟ با یه مرد که پر از گوشت و مو و جوشه. یعنی می شه خیلی زودتر از همه ی این اتفاق ها بمیرم. نه نمیشه. من تحمل می کنم و یه روز یکی از بچه هایم بهم می گوید که چرا او را به این دنیا آورده ام. و می گوید که چندشم نشد وقتی از پدرش او را بچه دار شدم. شاید آن موقع بمیرم... قطار می ایستد. سرم را بلند می کنم تا صورت این مرد که هنوز این جاست و دستش روی بدن من ببینم. او می خندد. انگار می خواهد این ایستگاه پیاده شود. اما قبل از اینکه ازم دور شود یه بار دیگه سینه ام را چنگ می اندازد. از درد می شینم روی زمین و توی چشم هایم اب جمع می شود. چه قدر خوشحالم که بالاخره رفت. فکر کن... یه قطره آب از چشمم می افتد روی دستم و برق می زند. دیگه فکر نمی کنم. مگه می شه که باد مو داشته باشه و بدرخشد. برای رسیدن به خانه باید تاکسی سوار شوم. دیگه نمی خواهم کنار یه مرد بنشینم. صبر می کنم تا ماشینی بیاید که صندلی جلویش خالی باشد. خیلی طول می کشد ولی بالاخره می اید. سمت ماشین می روم. دستگیره اش را می گیرم. هنوز در صندلی جلو را باز نکرده ام که یه نفر هولم میدهد. هولم می دهد و از ماشین دور می شوم. پایم محکم می خورد به تابلوی ایستگاه تاکسی. پیرمردی که هولم داده در حالی که جلوی ماشین می شیند می گوید: - من حال ندارم عقب وسط راه پیاده شم برو بچه بشین سر جات.

یه بار دیگه به پیرمرد نگاه می کنم. نمی دانم، فقط نمی دانم چرا باورم نمی شه که اینجوری هولم داده؟ پایم تیر می کشد. شاید ماشین دیگه ای به این زودی ها نیاید. دو مرد عقب ماشین نشسته اند. اشکال نداره که پیاده برمی گردم. از ماشین دور می شوم. فکر می کنم که مرد خیلی هم پیر نبود. فقط موهایش سفید شده . آنقدر پیر نبود که از پا درد ... باید بدوم تا زود برسم خانه. شاید این جوری درد پایم یادم بره. فکر کن...

چادرم روی سرم نیست. اصلا ندیدم کجا ناپدید شد. حالا قبل از اینکه بخواهم باهاش کنار اتوبان چادر بزنم تا با رعد و برق آتش بگیرد و خاکسترش را باد ببرد گم شده. حداقل دویدن بدون چادر خیلی راحت تره. و حداقل مرگ که وجود داره. اگه حتا همسرم معتاد و دزد باشه و بچه هایم هم یه تکرارا از ما باشند که ادامه داره. اگه همه ی این اتفاق ها یا هر اتفاق بد دیگه ای بیفته بالاخره یه روز که زندگیم تموم می شه. یه روز که ترکش می کنم. همه ی همه ی قشنگیش به اینه که من یه روز از اینجا می رم... آب توی جوب داره برق می زنه. می خندم. امروز حتا آب توی جوب می درخشد. بالاخره به خانه رسیدم.

پدر با دیدنم می گوید: - چادرت کو؟

به مادر نگاه می کنم و او می گوید: - ای بابا تا کرد گذاشت تو کیفش.

به مادرم نگاه می کنم. تا وقتی که از اینجا نرفته ام باید به خوبی او باشم. می روم توی آشپزخانه. غذا را حاضر می کنم. می روم توی اتاقم. باید لباس هایم را عوض کنم. دارم درد همه ی ضربه های امروز را الان حس می کنم. جای آرنج زنی که قیچی داشت توی پهلویم. لگد توی اتوبوس... لباس هایم را در می آورم. جای چنگ مرد توی مترو کبود شده. جای ضربه های همسرم هم همین طوری کبود می شه؟ اما سیاه و خاکستری نیست. لباس می پوشم. یه صدای خیلی بلند می آید. دو برادرم جیغ می زنند و مادر صدایم می کند. می دوم. یه تیکه سقف اتاق ریخته روی زمین. نگاه می کنم به کاهگل ها و گچ های ریخته روی فرش. انقدر زیاد که دیگه فرش دیده نمی شود. به سقف نگاه می کنم. آجرهای این قسمت سقف مشخص شده. آجرهایی که خیلی شلخته کنار همند. چرا آجرها نریخت؟ سقف ترک خورده. انگار یه خط سیاه پر رنگ از اینجا تا آن طرف سقف کشیده شده. برادر های کوچکم ترسیده اند . مادر نگران به من نگاه می کند. به زمین نگاه می کنم. با دست تکه های بزرگ کاه گل را بر میدارم. خیلی سنگین اند. حس می کنم دست هایم دارد کش می آید و جای ضربه های بدنم درد می گیرد. اما باید خیلی زود تکه های بزرگ را بردارم تا اینجا را جارو بکشم و بعد... میان کاهگل های توی دستم ذرات کوچکی را می بینم. ذرات وکوچکی که می درخشند. سرم را نزدیک تر می برم. با دقت تر نگته می کنم. مگه می شه یه چیزی میان این خاک ها و ذرات گچ باشد که بدرخشد. پس چرا نمی توانم توی دستم بگیرمش. انگار وجود ندارند.

- به چی زل زدی؟ زود باش اینجا رو جمع کن ببینیم چه خاکی باید توی سرمون بریزیم.حالا هی به این صاحب خونه بگو که سقف نم داره کی گوش می ده.

سریع خاک ها را جارو می کنم. تمیز کردن سقف ریخته روی زمین از تمیز کردن کف مغازه خیلی سخت تره. دارم نفس نفس می زنم بیشتر از وقتی که از مترو تا خانه دویدم. به فرش نگاه می کنم که بالاخره شد مثل اولش. تا سه ساعت دیگه باید لباس بپوشم و باز سوار مترو شوم. باید بخوابم. دراز کشیده ام و به سقف بالای سرم نگاه می کنم. حداقل دیشب اینجوری سوراخ نبود. حس می کنم که ذرات گچ می ریزد توی چشمم. چشم هایم را می بندم. این اجرها چند سال دارند. از من بزرگترند؟ کاهگل ها می درخشیدند. چرا امروز چیزهایی که وجود ندارند برق می زنند؟ می توانم فردا به جای فکر کردن به سرنوشتم به چیزهایی که برق می زنند فکر کنم. پسری که امروز برایم پول داد و خندید. موهای طلایی... نه نمی توانم به چیزهایی که وجود ندارند فکر کنم. آن پسر که بازویش به مژه ام خورد فقط باد بود. نمی دانم چه طوری موهای طلایی اش می درخشید ولی او فقط باد بود. مطمئنم. آخه اتفاق های خوب هرگز نمی افتند. اتفاق های خوب وجود ندارند. نمی توانم فردا به باد فکر کنم. دو ساعت و نیم دیگه باید چشم هایم را باز کنم. توی مترو فکر می کنم. ولی الان باید بخوابم. توی مترو فکر میکنم نه به اتفاق های خوب. به باد هم فکر نمی کنم. انفاق های خوب هرگز نمی افتند. پسر وجود نداشت. آن موهای طلایی که می درخشیدند هرگز وجود نداشتند. باد را نمی شود دید. نمی شود به یه خیال فکر کرد. هیچ اتفاق خوبی نمی افتد. پسر فقط باد بود. فکر نمی کنم. باید بخوابم.

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 توسط zohre

این یه داستان نیست. یعنی داستان که هست اما نه با اون چارچوب نرمال داستان نویسی که همه انتظار دارند. یه کم فرق می کنه. یه داستان خاص و متفاوته. ( البته استادم گفت من که از داستان تعریف نمی کنم) یه حس عجیب باعث شد بنویسمش. و حالا این داستان به خواننده فقط یه حسه عجیب می ده. توش دنبال قصه نباشید. اگر علاقه به داستان ندارید پیشنهاد می دم اصلا نخونیدش. کسایی که زشت رو خوندند بعضی هاشون حس عجیبه توی داستان رو گرفته بودند و گفتند که خیلی حال کردند. بعضی هام بهم گفتند چرت نوشتی و هیچی نداره. یه سری هم دفعه اول هیچی نگرفتند و گفتند بعدا هر چی بیشتر خوندنش بیشتر داستان رو حس کردند. اینا رو گفتم که یه وقت نگی وقتت پای این داستان هدر رفت. یه بارم یه پسری بهم گفت انقدر زیبا بود که دوست داشت زشت یه رمانه ده جلدی بود و صفحات بیشتری رو با نگارش داستان سر می کرد. من کلی حال کردم. شما هم برام از این نظرات بدید حتا بگید مزخرف بود.

( بعد از اینکه یکی ازدوستان عزیز بهم گفت ای تنبل، به خودم اومدم و داستان گذاشتم. دوست باید این جوری باشه دیگه. مثلا شما دوستم که می خونی و نظر نمی دی من از کجا اشکال کارم رو بفهمم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دارم دوباره جدی می نویسم. حتا اگه سال ها چاپ نشه. بالاخره که من چاپشون می کنم. هر کی می گه نمی کنی باهاش شرط می بندم. می بینیم.)

 

 

 

 

- من دوست دارم. تو چرا از من متنفری؟ چرا چشم هایت را بسته ای؟ چرا نگاهم نمی کنی؟

برگی از درخت لخت تیره ای که کلاغی رویش نشسته، روی آسفالت ترک خورده ای که آب دهان مردی به آن چسبیده می افتد. بعد همراه بادی که فضا را تیره می کند در جوی آبی فرو می رود که آب نیست. جوی آب می ریزد پای درختی که درخت نیست. درخت را مردی قطع می کند که مرد نیست. مرد که خاطره ی پدر را زنده می کند می رود. و خاطره ی پدر با چشم هایی که نمی دانم چه رنگیست، نگاهم می کند و می گوید:- نه اینکه...

می رود. شاید می خواست بگوید...نه اینکه چه پدر؟

می خواهم آسمان را پیدا کنم. اما آسمان را پیدا نمی کنم. خسته می شوم از چشم گرداندن و خیره به آن برج می شوم. شاید روزی این برج بلند بیفتد بر سر آن خانه ی خیلی کوچک، زیبا نیست.

خورشید نمی دانم از کجا؟ شاید اینبار از غرب طلوع کرده، می زند به چشمانم و اگر باران امده بود... من رنگین کمان تا به حال ندیدم. چه رنگی بود؟

مردی رد می شود که لباسش... نه نمی دانم چه رنگی است. رنگین کمانی نبود. مرد بعدی و بعدی. پس رنگ های رنگین کمان کجاست؟ این مردها این رنگ های بی رنگ را از کجا آورده اند. پدر که می گفت: " رنگین کمان رنگ خنده ست. " خب پدر هیچ وقت نخندید تا من رنگین کمان را ببینم.

سعی می کنم پا بر روی آسفالت ها نگذارم. حداقل می دانم این یکی چه رنگی است. پدر که صدایم می زد. نگاهش می کردم. دست هایش را نشسته بود. رنگ آسفالت بود. پدر می گفت این دست ها مردونست. می گفتم این دست ها کثیفه، زشته. پدر عصبانی می شد و باز: نه اینکه...

این جا پر است از درخت و جوی و آسفالت و نیم کت هایی که به بی رنگی درخت ها هستند. من این ها را نمی خواهم. همه شان با هم رنگ دست های پدرند. صدای غیر مردانه ای می گوید:

- دختر خانم یه ادامس بخر.

نگاهش می کنم. بچه است. زشت ست. کثیف است. پدر فریاد می زند:" برید گم شید گداها."

و من چشم هایم را خواهم بست. اما پدر این جا نیست تا این را بگوید و پسر باز تکرار می کند. ناچار پا بر همان آسفالت می گذارم و می روم. تا خاطره ی پدر به من نرسد و بگوید:

" نه اینکه همیشه می خواستم بزرگ بشم و مثل خودشون داد بزنم. "

و پدر بزرگ شد و خیلی داد زد. و من گوش هایم درد گرفت. من که می دوم ماشین ها بوق می زنند. ماشین هایی که سفید نیستند. بوقی به بلندی فریاد های پدر. هر چه می دوم پدر و فریادش نزدیک تر می آید. و من چشم هایم را میبندم.

گرسنه ام. دست های سیاهش می آید و غذا می آورد. به غذا که دست می زند، غذا رنگ دست ها می شود. آنگاه از میان نه اینکه گفتن هایش چهره ی کریح غذاهای خورد شده نمایان می شود.دیگر گرسنه نیستم. زمستان که بیاید او کتش را بر روی شانه ام می اندازد. و من بو می کشم. بوی دود و غذاست. بوی چربی. بوی اب جوی، سیمان، بوی روغن. و من کت را کنار می گذارم و می گویم:

" زمستان امد که احساس سرما کنیم. اگر قرار بود لباس گرم بپوشیم، چرا او زمستان را آفرید؟ " و او داد می زند نه اینکه...

خانه مان تاریک بود. پدر در تاریک غرق می شد. آنگاه خودش و تاریکی یکی می شدند. وقتی دودش را به راه می انداخت. دیگر پدر را نمی دیدم. پدری نبود. او یک خیال می شد که میان دودها و تاریکی گم شده بود. و من ساعت ها چشم می گرداندم تا نشانی از او بیابم. آن وقت رنگ ها را گم می کردم. آن رنگ ها ی بی رنگ را دود و تاریکی می پوشاند و آن ها هیچ می شدند. به پدر می گویم:

- خانه مان چه رنگی شده؟ نه رنگی ست نه بی رنگ.

- نه اینکه زندگی همینه.

نمی دانم پدر می گفت یا ان توده هوای دودی. اگر زندگی اینه، پس زندگی را نمی خواهم. می دیدمش. زندگی دیدنی شده بود. شکل عجیبی داشت. شاید از جنس دود بود و تاریکی. شاید از رنگ دست ها ی پدر. او همه ی بی رنگ ی ها ر در خود گرفته بود و من جز او هیچ نمی دیدم. صبر کردم تا برود. اما ماندنی شد و او خیلی زشت بود. زندگی با تمامیت خود چهره ی کریح اش را نشانم داده بود. حال باید چه می کردم؟ به پدر گفته بود. پدر گفته بود: نه اینکه...

شاید نه اینکه او چون شبحی مشکی رنگ در اطرافم می چرخید. نه می توانستم ازش بترسم و نه بیزار باشم. پس چه طور دوستش می داشتم. نه اینکه او زشت بود و هیچ گونه دوست داشتنی نبود.

از پدر پرسیده بودم: زشتی این از چیست؟ و جای پدر توده هوا خودش شاعرانه جوابم داده بود: از زشتی نگاهت.

نه دروغگو. چشم های من آبیست. ببینم. اما آن زشت بدقواره چشم هم نداشت.

صدای پاهایش را می شنیدم. نه اینکه تق ...تق... صدا می داد. تندتر از او می رفتم. او تندتر می آمد. تق تق... تق تق... می دویدم. می دوید. نباید به من می رسید. پاهایم را می گرفت. نه اینکه من نمی توانستم پرواز کنم و او پرواز هم می کرد. من می باختم و او میخندید: هاه هاه... هاه هاه.

در میان تاریکی و بی رنگی اش. در میان دودهایش چیزی می درخشید. نه اینکه انعکاس خودش بود که چاقو را نشانم می داد. چاقو را بر میداشتم. هی زشتی! دیگر باکی ندارم بیا سراغم. و نه اینکه او همین نزدیکی بود که پیدایش می شد. چاقو را بالا می بردم. فریاد نمی زدم تا پدر نیاید و نگوید: - نه اینکه...

چاقو را در دل سیاهی فرو بردم. جایی که باید قلبش می بود. نه اینکه سیاهی محو می شد. چاقو رفته بود در عمق دیوار و سیاهی هنوز روی سقف به من لبخند می زد. چاقو را به سختی از گچ دیوار بیرون کشیدم. گچ آنجا فرو ریخت بر زمین و من به روی توده هوا. نه اینکه قلبش هیچ جا نبود، و من قلب اشیا را تکه تکه کرده بودم. خسته بودم. گریه می کردم.

- مگه تو از من بدت نمی آید؟ چرا رهایم نمی کنی؟ چرا نمی روی؟ چرا تنهایم نمی گذاری؟ برو و بی رنگی ها را با خودت ببر . من رنگین کمان ندیده ام.

او هو هو می کرد. شاید آواز می خواند: هوهوهوهو هوهوهوووو...

شب ها کنارم این آواز را می خواند. آنگاه از همیشه ترسناک تر، پر رنگ تر و زشت تر بود. ابر رگباری بود که می خواست با سیل هایش آزارم دهد. نه اینکه من از سیل می ترسیدم. با خستگی پاها پله ها را بالا و پایین می رفتم. نه اینکه دیگر نمی توانستم جلوی صدای پله ها را بگیرم تا پدر نیاید. او با نه اینکه هایش به من خیره می شد. می گفتم: - پدر زندگی قصد جانم کرده.

پدر به من خیره می شد و من به چشم های پدر. آن شب چشم های پدر خیلی بی رنگ نبود. داشت به ابی می زد. اما توده هوا جلوی چشم هایم را گرفت و رنگ چشم های پدر را تاریک کرد. بعد پدر فریاد زد: - نه اینکه دیوونه ای...

بهش نگفتم من دیوونه نیستم. چون او هم چنان با فریاد این جوری صدایم می زد. ولی بعد آرام شد.نمی دانم به خاطر آن بود که پدر هم سیاهی را دیده بود یا اینکه چشم هایش داشت رنگی می شد. خیلی آرام شد. گفت تو مریض شدی. گفت من از این خونه می برمت تا از دست سیاهی راحت بشی. با ارام ترین صدایی که از پدر شنیده بودم. دیگه نگفت دیوانه. نگفت مرا می برد پیش همه ی دیوانه ها. نگفت مرا انجا ترک می کند. نگفت خسته شده و حرف هایم را باور ندارد. نگفت در خانه ی جدید مثل بیمار بستری ام و زندانی. هیچ کدام از این حرف ها را نگفت. شاید همه شان را در سکوت گفت و من شنیدم.

پدر مرا از خانه و کنارش برد تا از سیاهی جدا شوم. اما سیاهی باز آمد و ایبار حتا پدر هم نبود.دراین خانه ی بزرگ و شلوغ نه اینکه همیشه خواب بودم. سیاهی هم از جنس خواب شده بود و رهایم نکرد. اینجا خیلی بزرگ بود. نه اینکه مثل خانه ی ما هشت تا پله نداشت. شصت و چهار تا بودند. سیاهی بزرگتر شده بود. بلند تر اواز می خواند. بیش تر پرواز می کرد.

یه روزی. روزی که اومدنش خیلی طول کشید. یه روز که از آن موقع خیلی گذشته بود. پدر بعد از آنهمه مدت امده بود. پدر را دیدم. به سویش دویدم. باید چشم های پدر را می دیدم قبل از اینکه... قبل از اینکه سیاهی او را ببیند. قبل از اینکه پشت آن ابر سیاه محو شود. اما سیاهی که همیشه از من تندتر بود زودتر به پدر رسید. من باز باختم. توده هوای مشکی رفته بود و پدررا در خود گرفته بود. نه اینکه او پدرم بود و آن شب داشت چشم هایش رنگی می شد. نه اینکه همیشه منتطرم تا رنگ چشم هایش را ببینم. و آن توده هوای زشت سیاه و دودی بود. من به سویش دویدم تا با چنگال هایم غبارهایش را ذره ذره پودر کنم. نه اینکه توده هوا مثل همیشه محو می شد. و اینبار چنگال هایم بر صورت پدر امده بود. آنگاه پدر فریاد زد: - دیوانه...

و بعد تمام آن حرف ها را گفت. تمام حرف هایی که ان روز در سکوت گفت را فریاد زد. فریاد زد که حرف هایم را باور ندارد. که مرا اینجا ترک کرده است. که جایم پیش همه ی دیوانه هاست.

نه اینکه آدم های بی رنگ با دیدن جای چنگال ها بر روی صورت پدر مرا بر روی تخت خواباندند. و به دست هایم سوزن زدند. من خوابیدم. خواب زندگی ترسناک را دوباره دیدم. اما نترسیدم. نه اینکه زندگی ترسناک بی رنگ نبود. دودی بود. و من به دودی بودن عادت داشتم.

 

پرندگان یکدیگر را صدا می کردند.گوش ها را درد می آوردند. میان برگ های عجیب درختان قایم می شدند. و باز همدیگر را صدا می کردند. باد سرد می آمد و پرهای گنجشکان را می لرزاند. گنجشکان باد می شدند. برگ ها می ریخت، من عطسه ام می گرفت و برگ ها... انگار برگ ها رنگی بودند. نارنجی، قرمز. من خواب نمی بینم. اینجا بودنم میان این رنگ ها خواب نیست. من از خواب بیدار شدم. انگار سال ها در ان بیمارستانی که پدر می گفت خانه است خواب بودم. الان بیرون از آنجا ایستاده ام و بالاخره از خواب بیدار شدم. من بیدارم و نگاه می کنم به این برگ ها. برگ های ریخته که کم کم خیس می شدند. نم نم باران می امد تک تک صدا می داد. من خیس می شدم و رد جوی را دنبال می کردم که می رفت به سوی یک سیاهی. سیاهی که به زمین چسبیده بود. رفتم به سوی سیاهی و نگاهش کردم. تا به حال سیاهی را بر روی زمین. زیر برگ ها و باد و باران، و قدم عابران ندیده بودم. سیاهی دیگر تکان نمی خورد. از پدر پرسیده بودم: نکنه سیاهی رفته؟

صدای جیک جیک گنجشکان، خش خش برگ ها، شر شر باران و هو هوی باد. پس نه اینکه پدر کجاست؟

نه اینکه پدر نمی آید. در ذهنم هم طنین نمی اندازد. انگار روزگاری است نه اینکه هایش را نشنیده ام. پدر کجایی؟

دنبال پدر می گردم. میان آن برگ های رنگی. نه رنگین کمانی. پشت درخت ها. میان خاطره ها. پدر را گم کرده ام.

- سیاهی تو همیشه با من بودی. نه اینکه پدر هم بود. چه شده هر دوتان رفته اید؟ تو اینجا روی زمین افتاده ای و پدر نیست.

سیاهی نگاهم نکرد. من نگاهش کردم. نگاهش کردم... پدر و سیاهی با هم رفته بودند. پدر رفته و سیاهی را با خود برده بود. سیاهی رفته و پدر را با خودش برده بود. هر دو خواب بودند. پدر زیر آن تکه سنگ سیاه خوابیده بود. سیاهی سنگ شده بود.

- سیاهی پدر رفته و من هنوز نفهمیدم چشم هایش چه رنگی بودند...

چشم از آن همه زشتی برداشته بودم. چشم هایم را به روی ان برگ های رنگی بسته بودم.وقتی که حتا پدر و سیاهی نباشند.

چشم هایم را بسته بودم و هنوز بسته ام. سنگینی برگی را بر روی سرم احساس می کنم. باد می آید و برگ را با خودش می برد. باد که می آید بچه ها از خوشحالی جیغ می کشند. شاید باد با خودش برف هم آورده است. صدای گلوله های برفی که به هدف نمی خورند می آید. گلوله ای بر سرمی خورد. سرمایش را حس نمی کنم. دردی هم در سرم نمی پیچد. بچه ها باز جیغ می زنند. گوشم درد نمی گیرد. صدای مرد دست فروش میان خنده و هیاهو گم شده است. مرد خوردنی می فروشد. می گویند خوشمزه است. خوشمزه چه مزه ای دارد؟ آدم ها به سرعت از کنارم عبور می کنند. به من تنه می زنند. برف زیر پایم له می شود. صدا می دهد و من مثل آدم ها سر نمی خورم. ماشین ها با آمدن من به خیابان بوق می زنند. دیگر بوق هایشان خیلی بلند نیست. من نمی شنوم. ماشین ها به من نمی خورند تا دردی را احساس کنم. این گوشه دیگر برف نیست. اگر چشم هایم باز بود باز آن آسفالت ها را می دیدم. و من چشم هایم بسته است.

- من دوست دارم. تو چرا از من متنفری؟ چرا چشم هایت را بسته ای؟ چرا نگاهم نمی کنی؟

 

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 توسط zohre

این جنجالی ترین داستانی بوده که تا حالا نوشتم. به خاطر این داستان محکوم شده به بی اعتقادی و بی دین و ایمانی. گرچه که من خندیدم ولی دوس دارم بخوندید و بگید سزاوار چنین حکمی ام؟؟؟؟؟؟ این داستان رو برای همه ی دوستای هم کلاسیم خوندم همون  بیشتر مهربونایی که اینجا برام کامنت می ذارن. با اینکه نظراتتون رو بهم گفتید اگه اینجا هم بنویسید که یادگاری بمونه کلی مهربون ترید.

و اینکه داستان جدید نمی ذارم چون که ه ه ه ه... خب تنبلم دیگه و ناامید که اینهمه نوشتم چی شد که یه نوشته دیگه به همه شون اضافه بشه. واقعا که چی؟ همین الانشم میان و می گند که می دونی من حس داستان خوندن ندارم. حالا انگار من گفتم تو رو خدا بخونید... من نمی خوام که ملت رو داستان خون بکنم. اصلا مگه من کی هستم؟ اصلا ولش کن. 

 

سرش را به سمت پایین کج کرد. یه نگاه به ارتفاع انداخت. سرش را به سمت من می چرخاند و می گوید: - یعنی از همین جا بپریم؟

بهش نگاه می کنم. می فهمد که می گویم چه فرقی می کنه ؟ و او همین جوری بهم می گوید:- قبلش قراره یه کاری بکنیم.

- آره یه کاری می کنیم.

- یه چیزی بخوریم؟

- تو که غذا نمی خوری.

او می خندد. باد می آید و موهایش روی صورتش پخش می شود. اخم می کند وسعی ندارد که موها را از جلوی چشم هایش کنار بزند. آخه الان سرش را رو به من گرفته. هر دو می دانیم که با چشم های بسته هم همدیگه را می بینیم. و من با چشم های تماما باز جز او هیچی نمی بینم. او سنگ کوچکی را در دستانش گرفته. به جلو خم می شود و سنگ را پرتاب می کند. سنگ حتا دیده هم نمی شود، که چه طور به آن انتها می رسد. عمیق می خندد: - یعنی ما مثل این پودر می شیم؟

من او را از بحرم. و با این خنده به من گفت که پشیمان نیست. پشیمان نیست که الان اینجا کنار من نشسته. مثل من نمی تواند چیزی بخورد، بخوابد. و اگه الان اینجا نبود نفس کشیدن هم محال بود. هر چه قدر که بخواهد باد بیاید. انقدر شدید که چهره او را پشت موهایش مخفی کند. صدایش آرام از کنار گوشم عبور می کند.

- قبلا اینجا اومدیم؟

بهش نگاه می کنم. می خندد. خودش هم می داند که همه جا مثل هم و یک جور است. مگه فرقی می کرد که ما به جای لبه این ارتفاع هر جای دیگه ای بودیم؟ او از نزدیکی من بلند می شود. نگاهی به اطرافش می اندازد. از این دور بهش نگاه می کنم. همراه باد شدیدی که می آید تکان می خورد. می ترسم باد او را بدون من ببرد. بهش گفته بودم چون غدا نمی خوری انقدر سبک شدی. او خندید و بهم گفت: _ آخه من که به زمین نچسبیدم.

من نمی دانم چه جوری شروع شد. فقط هر روز دختری را می دیدم، که چشم های غمگینش عصبانی ام می کرد. و لب هایش که بهم لبخند تلخ می زد. بعد همه چیزم را مسخره می کرد. اینکه من به چی می خندم؟ چرا شادم؟ اول هر صبح چشمم به چشم هایش می افتاد و تمام روزم را خراب می کرد. تا اینکه یه روز بهش گفتم:

_تو با دنیا جنگ داری؟ کلا با من مشکلی داری؟

او بدون اینکه نگاهم کند گفته بود: - مگه من شما رو تا حالا دیدم؟ من که با خودم مشکلی ندارم.

من همانجا بی خیالش شدم. گفتم دختره دیوانه است. اما بعدش. بعد از یه مدتی. یه مدتی که برام خیلی سخت گذشت. یه روز دیگه روبه رویش ایستادم و گفتم:

_ دنیا، من دوست دارم تو رو هر روز ببینم.

و ایندفعه مرا می شناخت. از بس در این مدت خیره از دور نگاهش کرده بودم. بهم گفت: - من از دیدن هر روزه ی خودم توی آینه خسته ام. تو چه جوری می گی که دوست داری هر روز من رو ببینی؟

من کم آوردم. هنوز هم در مقابلش کم می آورم. باد هم چنان می آید. او را می بینم که کنار یک نفرایستاده و با او صحبت می کند. به سمتش قدم برمی دارم. دارد خنده هایش را تحویل زنی که روبه رویش ایستاده می دهد. من می توانم با چشم های بسته بهش برسم. می توانم بوی او را حس کنم. حتا اگه باد به هر جا پخشش کند. زنی که کنار دنیا ایستاده بهم می گوید: - پسرم این دختر راست می گه که می خواید بپرید؟ آخه چه چیزی دلیل می شه که شما با هم خودکشی کنید.

دنیا می خندد. من به صدای خنده ی او گوش می دهم و برای لحظه ای یادم می رود که زن چه گفت. دنیا بهم نگاه می کند. و چون سکوت کرده ام مثل همیشه جای من می گوید: - پس چی کار کنیم؟ ما خیلی فکر کردیم. هیچ راهی نیست. ما نمی تونیم غدا بخوریم. بخوابیم. اگه کیا اینجا نبود من نفس هم نمی کشیدم. دنیا تموم شده خانوم.

- دخترم ازدواج کنید.

- یعنی از هم متنفر بشیم؟

- دعوا نمک زندگیه.

- اما نمی شه که لبی را بوسید و بعد بهش سیلی زد.

زن از حرف های عجیب دنیا فرار می کند. آخه فقط من به شنیدن حرف هایش عادت دارم. فقط من می فهمم که چه می گوید. قبل از اینکه زن برود دنیا دنبالش دوید و ازش پرسید: - فقط ما قبلش چی کار کنیم؟ یه کاری رو بگید که ما قبلش انجام بدیم. برای آخرین کاری که با هم انجام دادیم.

زن گفته بود:- ازدواج کنید. بچه دار بشید. بچه همه ی مشکلات رو حل می کنه.

او هنوز به فرار زن و حرف هایش می خندد. آرام بهم می گوید: - انگار می شه که آدم یکهو ازدواج کنه و بچه دار بشه. انگار ما انقدر وقت داریم.

به زن نگاه می کنم که دارد تنهایی از ما دور می شود. آره من حاضرم اینجا بارها و بارها همراه دنیا به پایین سقوط کنم و دنیا را برای همیشه ترک کنم. تا اینکه یه روز، توی این سن، مثل این زن تنها به چنین جایی بیایم. دنیا چشم هایش را روی من ثابت کرده. چشم هایی که هر بار یه جوربه نظر می آیند.اول ها همیشه مشکی بود. اما حالا که می خندد قهوه ای می شود. و اگه خیلی بخندد رنگ چشم های من می شود.

- کیا؟

- بله؟

- تا اون ته بریم. بعد از دور بدویم بپریم.

او به جای من دوست دارد بدود. ما که تمام خیابان های این شهر را با هم دویده ایم. اول من می خواستم تا آخر دنیا با هم بدویم. اما حالا دوست دارم ساعت ها بی حرکت بایستم، هیچ حرفی نزنم. نخندم. دنیا بهم گفته بود: - تو مثل من شدی.

ودنیا سکوتش را شکسته بود. حالا همش می خندد و دیگه چشم های غمگینش را به رخ دنیا نمی کشد. به جای من هم حرف می زند. ما خیلی عوض شدیم. اما نه،انگار یه نفر جای ما را با هم عوض کرده. دنیا به مردی نگاه می کند که دارد به سوی ما می آید. این مرد با ریش های سپیدش، درست به اندازه ی بودن دنیا اینجا کنار من مثل یه خوابه. مرد خیلی نزدیک می ایستد و عمیق به ما نگاه می کند. خیره به دنیا می گوید: - دخترم این وقت صبح با این پسر اینجا چی کار می کنی؟

دنیا بلند می خندد:- آقا باور کن کار بدی نمی کنیم.

مرد هم چنان پر از شک به ما خیره است. چه فکری می کند؟ دو جوان هم سن ما جز این که از دنیا دل کنده باشند و بخواهند بروند، چرا باید به چنین جایی بیایند. با این ریش های سپید حتا این را نمی داند. دنیا به جای هر دویمان صحبت می کند:- می دونی آقا، ما نمی دونیم چرا هیچی قشنگ نیست. هیچ کاری نمی تونیم بکنیم. من به جز اون هیچی توی این دنیا نمی بینم. چند وقته که ما غذا نمی خوریم. نمی خوابیم. اگه کیااینجا نبود من نفس هم نمی کشیدم. وقتی هم که با همیم دنیا از حرکت می ایسته. آخه دیگه تا کجا می خواد بره. ما که کارمون با دنیا تموم شده.

مرد ریش سپید سرش را تاسف بار تکان می دهد. حالت موعظه به خودش می گیرد. مثل همه ی همه ی آدم هایی که این مدت پندمان دادند. آدم هایی که حرف ما را نمی فهمیدند و ما هم نفهمیدیم آن ها چه گفتند.

- ای وای. ای وای. چرا باید جوون های ما به چنین جایی برسند. به خدا قسم به خدا قسم این عمل حرامه. انسان آفریده شده برای عشق به آفریدگارش. نباید یه پدیده را این طور پرستید. نباید جز خودش بخواید برای دیگری فنا بشید. این عشق های زمینی باید شما را به خودش برساند. باید به خدا برسید نه اینکه آخرش خودتان را به این پرتگاه برسانید که با هم بمیرید. باید توی این دنیا زندگی کنید تا خودش صدایمان کند. نمی شه که همین طور از روی دنیا پر بکشید و برید. نمی شه که آخر دنیا رو خودتون رقم بزنید.

- آقا شما مثل کتاب های دینیمون حرف می زنید. من اصلا نفهمیدم چی گفتید؟

مرد حالا رو به من می کند: - آخه جوان من یه عاشقم. عاشق خودش.

مرد اشک می ریزد. بهش می گم: - پس چرا اینجایی؟

- اومدم بهش بگم صدام کنه. برم پیش خودش. خسته شدم از اینهمه دوری. بهش بگم من از این دنیا دل کندم و دل به آن دنیا بستم.

و دنیا از او هم پرسید: - ما قبلش چی کار کنیم؟ بالاخره باید یه کاری بکنیم.

مرد میان هق هق گریه هایش می گوید: - توبه، توبه کنید. بخواید که بعد از همه ی گناهاتون بخشیده بشید. توبه کنید.

ما مرد را همراه گریه هایش تنها می گذاریم. نمی دانم ما چه گناهی کرده ایم ولی حداقل او هم مثل ما بود. او هم مثل من به یه دنیای دیگه دل بسته بود.

- تو فهمیدی مرد چی گفت؟

برایش سر تکان می دهم او هم می خندد. دنیا از کنارم دور می شود. حالا که من مثل یه مجسمه شده ام، او گاهی بدون من می دود. دنیایی که اول ها دویدن را دوست نداشت. مثل همیشه سریع روی نوک انگشت هایش حرکت می کند. بیشتر شبیه رقصیدن می ماند تا راه رفتن. من هیچ وقت صدای قدم هایش را نمی شنوم. پس هر وقت صدای گام هایی را نشنیدم، می فهمم که مال اوست. باد همراه با سوزشش شروع به بارش می کند. دانه های برف آرام روی زمین می نشیند. انگار فقط برف کم بود. حالا من واقعا شک کرده ام که خواب می بینم؟ دنیا با همان قدم های آرام باز می آید کنارم. سویشرت نازکش را در آغوش گرفته و می لرزد.

او نگران بهم می گوید:- قرار نبود که برف بیاد.

برف تنها دلیل توی این دنیاست که او دوستش دارد. شاید حالا که برف می آید شک کرده. اشک هایش را روی گونه اش حس می کنم. با چشم های پر از اشکش نگاهم می کند. من خیره آن چشم ها می شوم. این روزها چشم هایش را زیاد اشکی دیدم. اولین بار وقتی بود که بهش گفتم:- به آخرش رسیدم. من دیگه از دنیا هیچی نمی خوام. کارم اینجا تموم شده.

او گریه کرد و گفت: - بدون من؟

و او هیچ جوری قبول نکرد که من نمی توانم حتا تصور کنم. دوست دارم برای همیشه زنده باشه. او انقدر اشک ریخت تا من تسلیم شدم. و حالا که دارد برف می آید امکانش هست که شک کند؟ بگذارد من بروم. و الان این طور از سرما نلرزد. کتم را روی شانه اش می اندازم. اشک چشم هایش محو شده و خیلی راحت به تی شرت نازک من می خندد.

- تیریپ لاو اومدیا.

این صدای نا آشنا شنیده می شود. بعد دختری که با خنده اش مسخره مان می کند کنارمان می ایستد.

- آخه کی؟ کدوم عاشقی قرار می ذاره شیش صبح اونم اینجا؟ که شما دو تا گذاشتید.

سرم را به سوی دنیا می چرخانم. به این دلیل در مقابل دختر سکوت کرده چون هنوز دارد به من می خندد. به من که دانه های برف روی مژه هایم نشسته و دارم می لرزم.

- نه مثل اینکه واقعا عاشقیدا. نگاهاتون منو کشته...

دنیا با خنده اش می گوید: -آره. اینم آخرین برف ماست.

و دختر بالاخره ما را جدی می گیرد. او هم شروع کرده است به صحبت کردن. نزدیک تر به دنیا ایستاده و طوری حرف می زند که انگار او را بیشتر از من می شناسد. ولی من خوشحال نخواهم شد. پس اگه آخرین برف است او پشیمان نشده.

- ببین دنیا جون. تو مگه تا حالا چند تا پسر رو دیدی. با چند تاشون این ور اون ور رفتی که فهمیدی دیگه هیچی از این دنیا نمی خوای. اصلا عشق چیه؟ عشق کشکه. اینو هم نمی دونید. قرار نیست که با یه نفر تا همیشه بمونی که بعدش بخوای باهاش بمیری. خرهم نشی بری تو خط ازدواج و بچه و هزار تا کوفت دیگه. برو خوش باش عشق و حال کن تا یکی خسته ات کرد دیلیتش کن بروبا یکی دیگه. باید همین جوری توی این دنیا زندگی کرد.

- یعنی مثل حیوونا باشیم.

- چی میگی بابا دلت خوشه. صد رحمت به حیوونا. نمی دونم کی گفته که آدم ها از حیوونا بالاترند. باز حیوونا برای همه چی یه پایانی دارند. این آدم هاند که از هیچی سیر نمی شند و همه جا رو به گند می کشند.

دختر به من نگاه می کند و منتظر جوابی از من است. صدای آشنای دنیا جواب مرا بهش می دهد:- ما کاری با دنیا نداریم. ما کاری نداریم که چه قدر زشته و همه ی آدم ها چی کار می کنند. مگه من چند تا قلب دارم که هر دفعه بدمش به یکی.

- اصلا شما دو تا چند وقته که با همید؟

نمی دانم. ما روزهای بودنمان با همدیگه را نشماردیم. فقط من حس می کنم او همیشه در زندگی من و کنار من بوده. دنیا هم مثل من در مقابل این سوال سکوت می کند.

- حالا رابتطون در چه حد بوده؟ تا کجا رفتید که آخرش به اینجا رسیدید.

- کیا ما کجاها رفتیم؟ نمی دونیم اخه همه جا که شبیه به همه.

- کجاها نه گوگولی، تا کجا. اصلا من می گم قبل از اینکه خر بشی. البته خر که شدی ولی...

او دنیا را از من دور می کند و می خواهد که نظرش را عوض کند. دانه های برف هنوز آرام می ریزند. اگه نپریم و فقط توی این برف باقی بمانیم، یخ خواهیم زد. و یا اگه دو روز دیگه نخوریم و نخوابیم. برف روی موهای دنیا نشسته. کتم دارد از روی شانه هایش می افتد. یخ زدگی دست هایش را حس می کنم. دختر هم می رود و دنیا کنار من می آید. با چشم های متعجب نگاهم می کند.

- چرا من نمی فهمم که بقیه چی می گند؟ من ازش پرسیدم که چی کار کنیم؟ می گفت که من یک شب رو با تو باشم، اینجوری هم یه کاری کردم هم عشقم در جا تموم می شه. آخه چه طور ممکنه که من شب بخوابم و صبح که بیدار شدم...

- دنیا؟

- هان؟

- زیاد بهش فکر نکن.

باز کنار همدیگه می ایستیم. من به دنیا نگاه می کنم. او بهم گفته بود که از دیدن خودش توی آینه خسته است. خوب بعد از آن روز شاید او به خودش توی آینه نگاه نکرد. به جایش من همیشه نگاهش می کنم. زیر پایمان از برف سفید شده. جای پاهای دنیا را روی برف دنبال می کنم. انگار یک جا ایستادن برای او محال شده. کاری که من همیشه می کنم. او یک جایی کنار جای پایش ایستاده. پسری مشکی پوش روی زمین نشسته و با او حرف می زند. حتما الان دنیا دارد به او می گوید که: - ما نمی تونیم چیزی بخوریم، بخوابیم. اگه کیا اینجا نبود...

کنار دنیا می ایستم. پسر به من نگاهی می کند و می گوید: - پس واقعا با همید.

رنگ مشکی لباسش چشمم را می زند. به مشکی عادت ندارم. پسر دوباره نگاهی به ما کنار همدیگه می اندازد. یه سیگار روشن می کند. بوی دود را زودتر از شعله کبریت حس می کنم. پسر سیگار را گوشه ی دهانش می گذارد. سرش را چندین بار پیاپی تکان می دهد و می گوید: - ای ول، ای ول. واقعا خوشم اومد. واقعا ای ول دارید. حتما این کار رو بکنید.

دنیا می خندد. - تونصیحتمون نمی کنی؟

- نه من خوشم اومد. خیلی. اگه خودمم یه روز یه بامرام پیدا کردم همین کار رو می کنم. حتما میام همین جا. بالاخره دو نفر رو توی این دنیا دیدم که می دونند واقعا چی می خواند. آره خوشم اومد.

پسر به دودهای سیگارش خیره شده و چندین بار می گوید، که حتما این کار رو بکینم. معطلش نکینم. دنیا سوالی را ازش می پرسد که جوابش را نمی دانیم. سوالی که هیچ کس جوابش را نمی داند. پسر بالاخره سیگار را از گوشه ی لبش بر می دارد. سیگار را رو به من می گیرد.

- این رو بگیربا هم بکشید. بهت قول می دم این تنها کاریه که توی دنیا ارزش انجام دادنش رو داشته باشه.

سیگار را از پسر می گیرم و بهش نگاه می کنم. به اینکه چه طور می سوزد. پسر از روی برف ها بلند می شود. قبل از اینکه برود می گوید: - بعد از سیگارم از طرف من یه تف بنداز به دنیا.

پسر می رود و جای پاهای سیاهش روی برف می ماند. دنیا شانه به شانه ام ایستاده. او هم به سیگار توی دستانم نگاه می کند. سیگار می سوزد. خاکسترش می ریزد روی برف و دودش بالا می رود. انقدر نگاهش می کنیم تا تمام می شود.

- خوب حالا چی کار کنیم؟ قبلش باید یه کاری انجام بدیم دیگه. یه کاری که همه می کنند. آخرین کاری که با هم انجام داده باشیم.

و من ذهنم از هر کاری خالی است. اصلا همه چی کار می کنند؟ چه کارهایی هست که برایشان هیچ وقت تمام شدنی نیست؟ چرا یکی از آن ها به ذهن من نمی رسد؟ و دنیا تنها کاری که می داند را تکرار می کند:- یه چیزی بخوریم؟

- تو که غذا نمی خوری.



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 توسط zohre
 

 

( اولین داستان کوتاهیه که نوشتم. دوسش دارم و چون قبولش دارم می ذارمش پیش بقیه. و چون الان کارای نا تموم دارم و وقت و حس برای نوشتن داستان جدید ندارم مجبورم از داستان های قدیمی استفاده کنم. نظر بدید. و قابل توجه بعضی ها و این بعضی ها و اون بعضی ها نظر خصوصی ندید.بذارید بقیه هم نظرتون رو بخونند. این نوشته های دل منه. شما هم حرف دلتون رو برام بنویسید. )

 

خورشید از میون اینهمه پنجره اینهمه طبقه ی آخر وارد این جا شده بود و خودش را بر روی کاهوها انداخته بود. کاهوهای نازک خوش رنگ زیر نور خورشید رنگ می باختند. به زردی می زدند. چه قدر کاهو! چه کسی اینهمه کاهو را می خواهد؟ باد گرمی که از پنجره ی باز می آمد می زد به کاهوها. به پشم های کثیف گربه. به دانه های عرقی که از پیشانیش سرازیر بود. سردش شد. هوا دم داشت.

پسر آمده بود و به کاهوها نگاه می کرد. اما خریدارشان نبود. سعی کرد که لبخند بزند. خودش فکر کرد که خندیده. ما که ندیدیم. شما هم فکر کنید او خندیده. اتاقک کوچک پر از کاهو را از نظر گذراند. آن گوشه هم چندین گوجه بود. خیار هم داشت. همه چیز برای یک سالاد. حالا چه کسی سالاد می خواهد! معده ی پسر اینهمه جا نداشت. شیر آب را باز کرد. خنکایش را حس کرد. گربه نزدیک تر آمد. کاهویی را له کرد. پسر اخم کرد. انگار صاحب کاهوها بود. گربه را پیش کرد. گربه لنگان لنگان دور شد. شاید گربه چلاق بود. از خود خشمگین رو به گربه کرد. ( حالا فقط او بود و کاهوها. باد و آب و گربه.)

پسر با آن ابروهای پر پشت نگاه مظلومی داشت. خودش نمی دانست. نگاه گربه از او مظلوم تره. پس چه کسی دلش برای دیگری بسوزد؟ پسر شروع کرد:

" هی گربه کاهویی که له کردی جوون ترین کاهویی بود که میون یه دسته ی خیلی بزرگ جا داشت. انگار اونهمه کاهو به ترتیب سن از تیرگی به روشنی دور هم جمع شده بودند که از یکی مراقبت کنند. خوب تو لهش کردی! کاش می خوردیش. می دونی برای چی اینجام؟ اینجام از میون اینهمه کاهو خوباشو گلچین کنم. باهاش یک سالاد درست کنم. با هر کاهویی می شه سالاد درست کرد. اما اون سالاد یه چیز دیگه ست. سالادی که قراره شب روی میز کنار غذایی که مادر پخته قرار بگیره. با نوشابه ای که پدر خریده. باید حرف نداشته باشه. همه چیز خوبه کیف می کنی؟ تو که نمی فهمی. لهش کردی. حالا یه کاهو کم دارم. "

پسر در این مدت چندین دسته از کاهو ها را شسته و خرد کرده بود. سریع کار می کرد. دستانش به کار آشنا بود.

" گربه کاش ما مثل کاهوها بودیم. خانواده های پر جمعیتی هستند. صمیمی اند. ما همش سه نفریم. خب کمه دیگه. تو هم که تنهایی. از اون برگ هایی هستی که زود کنده شدند. فکر کن کاهوها وقتی از هم جدا می شند عوض می شند. اونی نیستند که قبلا بودند. اول از همه تنها می شند بعد شسته و تکه تکه. . اگه میان هزاران کاهوی عوض شدهمثل خودشان باشند نمی شه بشناسیش. حالا فکر کن من از پدر و مادرم جدا بشم. نه امکان نداره که جدا بشم. "

پسر سن کمی دارد پس دست های کوچکی دارد به رنگ سبز. سبز کاهویی. حرف که می زد لب را می گزید. حالا هم سکوت کرده و قرمز شده. گربه از او ساکت تره. نه خرخر می کند نه میو میو. فقط گاهی پای لنگش را نشان می دهد.

" بذار از خودم بگم اسمم آقا جواده. آقا جواد آخرشه. تو دوستی باهات کم نمی ذاره. مثل خودت بامرامه. مرامتو گربه که ساکت به حرف های آدم گوش می دی. "

باز ساکت شد. پسر داشت بغض می خورد. نه آقا جواد داشت بغض می خورد. با چشم های مظلومش کاهوهای قشنگ را انتخاب می کرد. چندین ظرف هم آورده بود. اتاقک پر شده بود از یه عالمه ظرف های کوچک سالاد. تمام مدت که گوجه ها و خیار را خورد می کرد فقط گفت:

" گوجه ها رو دوست ندارم. خیارو هم. فقط کاهو. اما کاریش نمی شه کرد. همه می گند سالاد بدون این دو تا یکم زشته. راستی گربه! این کاهوها مثل دنیا می مونند. چند تا گوجه و خیار می ذاری روشون. هیچ به درد نمی خورند. فقط خوشگلتر می شند. شاید برای اینکه دنیا باید خوشگل باشه. شاید هم برای وسوسه خوردن سالاده...

 ولی گربه سالاد به این خوشگلی به این رنگی یه ذره که ازش بخوری میذاریش کنار. نگاش هم نمی کنی. چون یه چیزی کم داره. یه ماده ی سفید که ترشه. شیرین هم هست. بهش می گن سس. همون مزه ی زندگی که اگه نباشه باید دنیا رو با همه ی خرت و پرت هاش بندازی دور. چرا داری این جوری به این سالاد نگاه می کنی. آره خوشگلند ولی یادت نره که یه دقیقه ی دیگه خورده می شه. رنگش رو هم فراموش می کنی. "

یه عالمه سالاد وسوسه انگیز درست کرده بود. خیره شان بود.

" گربه هنوز نظرت راجع به کاهوها عوض نشده. نبینم دیگه لهشون کنی. من و این کاهوها با هم زندگی کردیم. دوست داشتم یه کاهو بودم. اونا هوای همدیگه رو دارند. "

گربه لنگان لنگان به سمت جواد آمد. خودش را به پاهایش مالید. نوازش می خواست. اما جواد در عالم دیگری بود. شاید جای آن تک کاهوی زیبا و باریکی که میان صد کاهوی دیگر خوابیده بود. جواد قصد خواب داشت. انگار جواد خسته بود. اما ثانیه ای نگذشته بود. نگران شد. چهره اش سرخ تر می شد. آشفته به ساعت نگاه می کرد. با دستان لرزان آن سالاد خوش رنگ سه نفره را درست کرد. نگاه از ساعت بر نمی داشت. شروع به شمارش کرده بود. یک. دو... ده. چه زود تمام شد. بیشتر از ده را نمی دانست!

" هی گربه بهت گفتم آقا جواد باحالا نه! گفتم آخرشه. تو دوستی و همه چی نه؟ گفتم اهل دروغ و اینا نیست. مثل خودت با مرامه. خب حالا شاید دیگه تو رو نبینم. شاید تو مثل این کاهو خورد بشی شاید من. پس آقا جواد یه دروغ بهت گفت."

گربه به آن سالاد کوچک نگاه می کرد. اما جواد عجله داشت. سریع سالاد را روبه روی گربه گذاشت. گربه از سالاد دور شد. انگار می گفت : جایش کنار غذای دست پخت مامان نوشابه ی خرید باباست. که جواد گفت:

" مال تو... ندارم...صاحبای این سالاد رو ..."

گربه هم کمی از سس سالاد را لیس زد. آنگاه میان اولین خنده ی جواد. صدای زمختی برخاست: " هی جواد! چند تا سالاد بیار باسه مشتری. " جواد نفس راحتی کشید. انگار ترس از وجودش رفته بود. مرامش را در مقابل گربه خریده بود. خواست برود که گربه میو میو صدا کرد. پای لنگش را که بالا گرفته بود پایین گذاشت و با ان جستی زد. جواد فقط خندید.



نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم اردیبهشت 1389 توسط zohre

 یه مدت طولانی داستان نذاشتم چون خسته مریص داغون بودم. در ضمن عید بود و لب تاب نازنینم هنگ کرده بود. این داستان رو هم خیلی دوست دارم. ولی تا حالا هیچ جایی ارائه اش نکردم. پس چون تا حالا داستانم نقد نشده لطفا برام نقد ( نظرات گرامیتون) خوشگل بذارید. زیاد نظر بدید اونقد  طولانی که نیست...

یه سی دی گذاشت توی دستگاه گفت: " بیا ببین. "

نشست روی مبل. خودش را ولو کرد. پایش را انداخت روی میز که جای پایش رویش یادگاری شده. هر گاه گردگیری می کنم پاکش نمی کنم. بگذارجای پایش روی میز بماند که نگاهش کنم. تخمه ای را که خریده برمی دارم جلویش می گذارم. یه نگاه به تخمه ها می اندازد. کنارش می نشینم. فیلم شروع می شود. به تصویر بزرگ تلویزیون خیره می شوم. ساعت باید چند باشد؟ شاید اگر برگردم و نگاهی به ساعت بیندازم فکر کند از فیلمش خوشم نیامده. ناراحت شود.پس به ساعت فکر نمی کنم. آسمان که تاریکه. اما شهر روشنه. هر لامپ یک خانه است. هر خانه یک آدم. هر آدم یک دنیا. بلند می شود وبرق را خاموش می کند. اینجوری تلویزیون تصویر سینمایی اش را به رخ می کشد. اما اگر یک نفر مثل من از پنجره به بیرون خیره شود و چراق ما خاموش باشد و فکر کند کسی اینجا نیست چه؟ چه قدر سرده!

" سردمه "

سرش را به طرفم می گیرد. توی نور کم تلویزیون هیچی توی چشماش نمی بینم. کت سردش را در می آورد و بر روی شانه ام می اندازد. مثل همیشه توی کتش گم می شوم. به او نزدیک تر می شوم. به شانه هایش نگاه می کنم. باید سه برابر شانه های من باشد. این کت اندازه ی اوست. شاید برای همین است که هنوز آغوشش را دوست دارم. پنهان شدن پشت بازوهای قوی اش... اما هیچ وقت ازش نپرسیدم که او هم دوست دارد؟ اصلا هیچ وقت دوست داشت؟

هنوز به تلویزیون خیره است. تخمه هم نشکانده. به من نزدیک تر می شود. شاید او هم سردشه. نیمی از کت را به او می دهم. شاید با هم گرم بشیم. دستش را زیر کت می گیرم. با حلقه ی توی دستش بازی می کنم. سرم را می برم زیر کت. توی تاریکی حلقه می درخشه و می گوید که چه قدر تازه است. کت را از روی صورتم کنار می زند. حلقه اش را در می آورم کنار حلقه ی خودم. فقط آن یکی بزرگتر است. خیلی بزرگتر. انگار همه چیز او از من خیلی بزرگ تر است. دستش را دوباره می گیرم مثل آن کت دست من گم می شود. شاید برای همین بود که من دستهایش را دوست داشتم. دیگه ندارم؟ مگه او هیچ وقت داشت؟ هیچ وقت هیچی نگفت. می ترسم دنیایش هم خیلی از من بزرگتر باشد و من توی دنیاش گم شده باشم. مثل کتش. مثل بازوهاش. دستهاش...

حلقهه ها روبه رویمان روی میز مانده. انگار این دو دایره ی سرد فلزی می گه که ما با همیم. صدای بلندی می آید. لرزش دستش را حس می کنم ولی از تلویزیون چشم برنداشته. یه صدایی از پشت این پنجره ها و آن بیرون که روشن است بلند می شود. انگار کسی فریاد زد. نگاهم روی شیشه های پنجره گره می خورد. کاش این شیشه ها اینجا نبود. من همیشه دلم می خواسته وقتی اینجا هستیم و بیرون شلوغ است . یه جایی آن بیرون باشم. توی روشنایی باشم. صداها بالا می رود. حتا نمی توانم حدس بزنم صدای کسانی است که همه با هم فریاد می زنند یا صدای ماشین هاست. صدای تلویزیون توی صداها گم می شود. او صدای تلویزیون را هم بیشتر نمی کند. چه بهتر. من به این صداهای زنده دلخوشم. احساس می کنم فنرهای این قسمت مبل فرو رفتند. از بس ما هر دو ساکت به یکدیگه تکیه داده اینجا می نشینیم. انگار بیرون دعوا شده. کاش ما با یکدیگر دعوا می کردیم. کتک کاری هم می کردیم . اما این گونه برق ها خاموش. او ساکت و خانه سرد نبود.

" شومینه خاموشه؟ "

" نمی دونم "

نمی دونی؟ من هم خیلی چیزهاست که نمی دونم. در آغوشش فرو می روم. حتا اگه گم شوم. دستش را دور بازوهایم حلقه می کند. یه چیزی بگو. خواهش می کنم. باید فردا شب همراه ظرف تخمه. قبل از اینکه به تلویزیون خیره بشویم، نگاهی به ساعت بیندازم. این جوری اصلا نمی فهمم چه زمانی از شبه. هنوز گرم نشده ام که دستش ازدور بازوهایم رها می شود. بدون اینکه حرکتی بکنم دست روی پلک های بسته اش می کشم. دستم را پایین می آورم. تیزی ریش نتراشیده اش در دستم فرو می رود. و پایین تر لب خشکش مثل همیشه کمی بازه. بدون دیدن هم می دانم که دندان هایش را به روی هم فشار می دهد. مثل همیشه خوابیده. .من خوابم نمی آید. حالا که خواب است به انتهای خانه و اتاق خوابمان نگاه می کنم. سرم را روی پاهایش می گذارم. چرا وقتی اتاق خوابی به این بزرگی و یه تخت هست ما اینجا می خوابیم؟ نمی دونم اینجا سردتره یا توی تخت. هر چی باشه اینجا روی کاناپه دونفره او به من نزدیک تره. چشم هایم خیره مانده به پنجره ی روبه رو. آن بیرون که هنوز روشن است.دیگه فکر نمی کنم که هر خانه یه آدم هر آدم یه دنیا. اصلا دیگه فکر نمی کنم. فقط می دانم اینجا توی این خانه یه ادم و یه دنیای تاریک هست که در آغوش سرد یه غریبه خوابیده. با اینکه شوفاژهای خانه روشن است.

چشم هایم را می بندم. تاریک می شه. با اینکه می دونم بیرون روشنه. این ساعت و زمانی که ما خوابیم دیگران ان بیرون چه کار می کنند؟ تو چرا دیگه دوستم نداری؟  

 

                                                ***

 

چشم هایم را باز می کنم. سنگینی سرش را روی پاهایم حس می کنم. همون طوری که تمام شب احساس می کردم. همه شب وزنی که رو ی پاهایم بود می گفت که او هست.تکیه ام را از روی مبل برمی دارم و به ساعت نگاه می کنم. ساعته که همیشه بهم می گوید باید بلند شوم و سرش را از روی پاهایم بلند کنم. مگرنه که هیچ گاه او را کنار نمی زدم. بلند می شوم و لباس های چروکم را می بینم. به کتم که دور بازوهای او مچاله شده. به لباس های فرمم نگاه می کنم. من که هیچی  ولی این لباس ها برای سر او هم راحت نبود.  همه شب سرش را اینجا می گذارد. باید احساس خوبی داشته باشم اما او حتا نمی خواهد که لباس هایم را عوض کنم. اینجوری احساس خوبی ندارم. تخمه ای که برایش خریدم و نشکاند را بر می دارم. فیلمی که برایش گذاشتم و ندید را خاموش می کنم. همه شب تلویزیون روشن می ماند و تنها روشنایی خانه می شود. به صورت او نگاه می کنم. یخ زدگی گونه هایش را حس می کنم. وقتی می بینم گونه های برجسته اش سرخ شده و اینکه دیشب می گفت که سردشه. چرا بعد از در آغوش گرفتنش باز گفت که سردمه؟ یعنی گرمایی از من حس نکرد؟ اصلا مرا حس نمی کند؟ نگاه خیره ام را از رویش برمی دارم. اگه چشم هایش را باز کند و ببیند که من مات نگاهش می کنم می ترسد. دیشب حلقه ام را از دستم در آورد. حلقه ام را از روی میز بر میدارم. سریع دستم می کند. دیشب خیلی ترسیدم. انقدر که دیگه نخواهد حلقه را به من پس دهد. انگار که دوست نداشت این حلقه توی دستهای من باشد. با انگشتم حلقه را محکم نگه می دارم. یعنی می خواست بدش به یکی دیگه؟

می روم آشپزخانه. نان توی فریزر است. چای توی کابینت... من که اصلا صبحانه نمی خورم. می روم توی اتاقمان. در کمد را باز می کنم. دستم به سوی لباس هایش می رود. لباس هایش را لمس می کنم. سایز کوچک لباس توی دست هام گم می شود. مثل خودش. هر صبح به لباس هایش خیره می شوم و بدن ظریفش را تجسم می کنم. انقدر ظریف که همیشه حس می کردم اگه در آغوش من باشد بشکند. شاید برای همین است که آغوش مرا دوست ندارد. اصلا هیچ وقت دوست داشت؟  یه لباس فرم دیگه می پوشم. در کمد را می بندم. کنار کمد تخت دو نفره خالی است. دیشب باید اینجا کنارم می خوابید. باید لباس هایم را عوض می کردم. باید او را گرم می کردم...

 آماده رفتنم. اما خ فعلا که کنار او ایستاده ام.فعلا دارم نگاهش می کنم. سرش روی مبل است و نوری که این موقع صبح نمی دانم از کجا می آید بر روی گونه اش افتاده. سرم را جلو می برم. یه بوسه از استخوان برجسته ی گونه اش. حتا اینجا هم سرده. یخ زده.صدایش می کنم. تکانی نمی خورد. شاید انقدر اسمش را آرام صدا زدم نشنید.

" بیداری؟ "

مژه هایش آرام می لرزد. خیلی زیباست. باید ساعت ها اینجا بایستم و این چهره را نگاه  کنم. باید باهاش حرف بزنم. باید ازش بپرسم چرادیگه دوستم نداری؟

از خانه خارج می شوم.

 



نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم فروردین 1389 توسط zohre
این پست طولانی رو می ذارم با اینکه می دونم هیچ کس انقدر حس نداره که بخونش. اشکال نداره این داستان رو خیلی دوست دارم. یه بار توی کلاس های نقد اشک یکی از جدی ترین پسرای نویسندمون را در آورد. استادم شک کرده بود که واقعا خودم در چنین خانه ای زندگی می کنم. و بهترین کسی که می شناختم تا مدت ها توی بهت بود و فکر می کرد که من یه مشکل خیلی جدی دارم و می خواست کمکم کنه. ( من کلی خندیدم ) گرچه این داستان اصلا غمگین و گریه دار نیست. باید بخندی. و شاید مثل خیلی ها گریه کنی. البته اگه بخونیش...

 

 

ما عید هیچ جا نرفتیم. آقا معلم تکلیف نوروزی داده بود از جاهایی که در عید رفتیم گزارش بنویسیم. این گزارش درباره ی خانه مان است. تنها جایی که سیزده روز عید حسابی ان را گشتم.

تنها اتاق خانه مان دیدنش پنج روز طول کشید شاید به این دلیل که هم پذیرایی بود هم اتاق خواب و هم آشپزخانه و سه منظوره استفاده می شد. از بزرگی اش بگویم که سه قدم پای من طول و دو قدم پای من عرض دارد. قدمت رنگش به نظر صد سال پیش می رسد. دقیقا نمی دانم چه رنگی بوده ولی حالا کمی از سیاه روشن تر است. دقیقا مربعی شکل است از سمت چپ که شروع کردم جای رنگ های ریخته شده روی دیوار یه دایناسور به وجود آمده. بچه های این محل از دایناسورش می ترسند. چون او دهانش را باز گذاشته و دندان های تیزش را نشان داده. به فکرم رسید اگرکمی دیگر از رنگ دیوار را ان قسمت که مربوط به دندان های دایناسور است بکنم. شاید کمکی به این پنج بچه ی ساکن اتاق کرده باشم. اما از کجا معلوم دایناسور دهانش را نتواند ببندد؟

کنار دایناسور به اندازه ی کف دست من دیوار رنگ دارد و بعد از ان دیوار به طور کلی ریخته. من می گویم به خاطر بخارهایی که از آتش فشان زیر دیوار که در تمام روز چایی دم می کرد بود . ان همه بخار ان زمان که دیوار بود قطره قطره روی دیوار می نشست و حالا رو کاهگل ها می نشیند و بوی جای خالی می دهد. آن پنج بچه که اصلا سمت دایناسور نمی رفتند. با احتیاط هم از این طرف عبور می کنند. می دانیم اگر بدویم دیوار حتما فرو می ریزد!

یک جورایی کاش دیوار فرو می ریخت تا مادر خودش پدر را در خانه ی بقلی ببنید . اما انگار مادر چشم هایش را بسته است.

به هر حال با اینکه در کتاب های درسی مان از مضریات آتش فشان نوشته. اما آتش فشان خانه ی ما خیلی بد نیست و همه ساعت به مهمان های مادر چای می دهد. و چه قدر خوب بود که نوزاد ها به جای شیر چای می خوردند. این جوری یکی از آن پنج بچه همیشه گرسنه نبود و گریه نمی کرد.

جلوی ضلع بقلی اتاق اول به نظر می رسد که یه کوه سنگی یا یه عالمه سنگ های قدیمی ساییده شده روی هم دیگر است. اگر بروی جلوتر دست بزنی می فهمی که نرمه. و من امروز فهمیدم که رخت خواب هستند. تعجب کردم چرا اهالی اتاق از این ها استفاده نمی کنند! ما شب ها روی دست ها ی همدیگر می خوابیم.

خب من می خواستم همه ی خانه را بگردم پس رخت خواب ها را کنار زدم. سه طبقه بودند. طبقه اول خالی بودو طبقه دوم و سوم موریانه ها شهر ساخته بوند. من یک روز تمام به شهر موریانه ها خیره شدم. ای کاش نقاشی بلد بودم تا می کشیدم یا دوربین داشتم عکس می گرفتم. این جوری گزارشم تصویری هم می شد.

شهر موریانه ها چند تا میدان اصلی داشت که بزرگ راههایی به ان ختم می شدند. به هرکدام از بزرگ راهها چندین راه کوچک و کوچه هایی تا به بن بست ها می رسیدیم. پنج بچه ی ساکن آن اتاق را صدا کردم با من شش تا شدیم. قرار بود تمام خانه را ببینیم. پس یه تکه چوب برداشتم و سقف بزرگترین میدان را خراب کردم. میلیارد میلیارد موریانه روی همدیگه لولیدند. ما شش تایی جیغ زدیم. مادر از صدای جیغ ما ترسید و غش و کرد. نمی دانم صدای جیغ ما وحشتناک بود یا انهمه موریانه؟ من خیلی زود رخت خواب ها را روی هم انداختم. موریانه ها و شهرشان دفن شدند.

و حالا بچه ها به جز دوری کردن از دایناسور و دیوار نازک به این سمت هم نمی آیند.

خوب است که اتاق دو ضلع دیگر دارد. راستی کی فکر می کرد در اتاق سه قدم د دو قدمی ما یک شهر وجود داشته باشد؟ اما من با چشم های خودم دیدم و چه وحشتناک بود.

در کنار ضلع سوم شش تا گلدان بود. به تعداد بچه های این خانه. هر شش گدان زرد بودند. بعضی اصلا گل نبودند گلدان خای بودند. این گلدان ها اینجا هستند! ما گاهی خاک هایش را زیرو رو می کنیم و با کرم ها بازی می کنیم. همین کرم ها را می کشیم. چرا این گلدان های خالی و پژمرده اینجا بوند؟ من در این پنج روز جوابش را نیافتم. این جا هم بچه ها نمی ایند. دخترها از کرمش می ترسند و ما... شاید چون دخترها نمی رفتند نمی رفتیم.

ضلع چهارم یک کمد در بسته بود. لباس های مادر این ها در آن بود. و همین طور لوازم کارش. با این که قرار بود کل خانه را بگردم به کمد نگاه هم نینداختم. مال مادر بود! پس ما انجا هم نمی رفتیم. همگی می نشستیم ان وسط. آن وسط که یک گلیم پاره بود. دیروز گلیم را بلند کردم. شاید دنبال سوسک یا یا حشره ی دیگه ای می گشتم. اما به جای آن فرش بود. یک لحظه ی کوتاه روی فرش نشستم. نشستن روی فرش عجیب بود. یک جورایی بود. انگار کرک هایش زیر پایت وول می خوردند. مثل آب. چرا این گلیم کهنه روی فرش است؟ این اتاق پر از راز است که احتیاج به تحقیقات بیشتری دارد. یک کاشف می خواهد من که نفهمیدم. راستی زیر فرش کنج دیوارها یک عالمه گیاه عجیب ریشه کرده بود. گیاهانی سفید با شاحه هایی خشک. مثل جارو. اما سفت تر از ان. من گیاه شناس نبودم.

این اتاق برای ساکنانش خورشید کم داشت. آن وسط که بچه ها می نشستند هیچ خورشیدی رویشان نمی تابید. نه از پشت شیشه پنجره ای که وجود نداشت. و نه از روی سقف. ما که عید جایی نمی رویم. اما اگر کسی امد و عیدی به من داد. مادر نگرفت و من خریدم. به این زودی ها نشکند و نسوزد. شش تایی دعا کردیم.

یک روز تمام راهرویی را دیدم که اتاقمان را به آشپزخانه همین محل کار مادر وصل می کرد. جالب ترین چیز راهرو این بود که همه جایش رنگ داشت. و من پس تحقیقاتم به این نتیجه رسیدم نقاشی که راهرو را رنگ می کرده هیچ ترسی از سوسک ها نداشته!چون من می توانم رد سوسک هایی که هنگام رنگ زدن به جا مانده است را ببینم. مثلا همین قسمت که وسط راهرو قرار دارد. رنگ خیلی شلخته ریخته و چکه کرده. و مطمئنم سوسکی از قلمو فرار می کرده و نظم رنگ ها را به هم می ریخته. سوسکه یه دور کامل زده. از قسمت شمالی و شرقی هم عبور کرده. در قسمت مرکزی یا خسته شده یا از قطره های رنگی که رویش چکیده مرده و بیحرکت ایستاده. آنگاه نقاش آن را زیر رنگ ها درست همین جای دیوار که به اندازه ی یک سوسک یک وجبی باد کرده دفن شده.

 خدا کند رنگ تقریبا سیاه راهرو مثل رنگ اتاق نریزد. مخصوصا همین قسمت. گرچه اینجا به اندازه ی کافی سوسک دارد که اگه رنگ دیوار هم بریزد چند جنازه ی مومیای شده اضافه فرقی به حال ما ندارد. ما در هر حال می ترسیم. شاید به همین خاطر راهرو همیشه خالیه.

ما شش تایی در کنار همدیگه به اندازه طول راهرو هستیم. اما عرضش فقط به اندازه ی دوتایمان است. خواستیم ارتفاعش را اندازه بگیریم نشد. این پنج بچه ی خنگ هیچ کدام نتوانستند روز شانه های من بایستند. کلی بگم راهرو قشنگی نیست جاذبه ی خانه گردی زیادی ندارد. خالی هم هست. ما که توش نیستیم. دوستش هم نداریم.

دو روز محل کار مادر را دیدم. یعنی ندیدم از پشت شیشه ی پنجره نگاهش کردم. خوبه که آشپزخانه یک پنجره دارد. توی این دو روز دیدم آشپزخانه اونقدر هام بد نیست. هر چی بود توش یه مادر داشت. شش تایی اول وایساده بودیم دم درش. نشد یواشکی لابه لای مهمان ها بریم تو. مادر پرت مان کرد بیرون. فحش هم داد. شش تایی دلمان گرفت. یکی مان با اینکه از سوسک ها می ترسید نشست توی راهرو و زانوهاش را بغل کرد. دو تایمان رفتند کوچه. یکی رفت حیاط. دیگری رفت وسط همون اتاق. من موندم پشت پنجره. از پشت پنجره انگار وایساده بودی وسط مهمون ها. مهمون ها که همش چای می خوردند. شاید اگه کمتر اونهمه عکس زن به دیوار بود می شد دیوارش را دید. پس نمی توانم از دیوارش بگویم. ولی مطمئنم زیر رنگ دیوار سوسکی دفن نشده. اصلا همون بهتر که دیوارش معلوم نبود. اینجا تقریبا اندازه ی اتاقمان است. حیف که توش نیستیم. یه عالمه صندلی دارد. با یک عالمه خانم که روی صندلی ها نشسته اند. یک آینه ی خیلی بزرگ و یه عالمه هم وسیله. کفش فرش ندارد. مادر دمپایی های خوشگل پوشیده.

جاذبه ی خانه گردی اینجا توی آدم هاشه . مادر اینجا شکل دیگری است. لباس هایش قشنگ تره . قیافه اش. و تازه من تا حالا ندیدم بچه بغل کند. ولی حالا بچه خانم عینکی را بغل کرده و قربان صدقه اش می رود. تا به حال موهای هیچ کدام از ما را شانه نکرده بود و ایجا این کار را برای دیگران می کند. خنده های مادر را هم کم دیده بودیم. و او اینجا خیلی می خندد. و بچه ی خانم چاق را بوسید. قیافه اش موقع بوسیدن عجیب شده بود. انگار مادر فضایی شده بود. شاید به خاطر جادوی اتاق باشد. هیچ جایش به آدمیزاد نرفته.

آن خانم مو طلایی را می شناسم. همیشه موقع نان خریدن یه جوری که انگار من نمی شنوم از مادرم بد می گفت. ولی من می شنیدم. می گفت مادرم چه قدر بی عرضه ست که نمی تونه جلوی شوهرش را بگیره تا دنبال دخترهای مردم نباشه. تقصیر بابا نبود. دخترهای آن ها رویشان را باز می گذاشتند برای پسرهای تازه وارد دانشجو. خب بابا نمی دانست که برای او این کار را نمی کنند. آخه او هنوز فکر می کند مثل جوانی اش خوش تیپه. و من نمی دانم چرا نگاهشان می کند؟

حالا آن زن در نزدیک مادر نشسته و از چایی اش می خورد. الان هم یکی از آن دخترها نشسته و دارد ارایش می کند. شاید چون که فردا پسرها برای تعطیلات می روند. مادر قیچی را برداشت و موهای همان دختر جوان را کوتاه کرد. اما نه مثل وقت هایی که موهای ما را کوتاه می کرد. یک جورایی انگار هیچ وقت موهای ما را نگاه نمی کرد. اما حالا فقط ده بار صاف بودن موها را امتحان می کند. کاش همه جای خانه جادوی اینجا را داشت. نمی دانم دل ادم چه قدر می تواند جای چایی داشته باشد. ما فقط صبح ها چای می خوریم که تازه آن را هم مادر درست نکرده.

آخه می ترسم یه روز کل دیوار بریزد.

 یکهو رعد و برق زد. یکی از آن پنج بچه دوید تا رخت ها را جمع کند. مادر که خواست از پنجره رعد و برق را ببیند اشتباهی مرا دید. جیغ زد... یه برس پرت کرد طرفم. از دم پنجره فرار کردم. مادر دنبالم آمد و خانه انقدر کوچک بود که زود مرا گرفت. نمی دانم توی این وسط کمربند از کجا اورد.

از هر چی تکلیف نوروزیه متنفرم. به خاطر جای کمربند یه روز خانه گردی تعطیل شد. می خواستم گزارش نیمه کاره بمونه. جواب اقا معلم را چی میدادم؟ یک روز حیاط را دیدم. ما یک درخت مو اینجا داریم. همش یه باغچه ی کوچیکه. چه جوری درخت به این بزرگی از تویش در امده؟ دور درخت پر از مگسه. خوبه این مگس ها این جاست. ما شش تایی تابستان مگس می گیریم می دهیم به جوجه های توی کوچه. بعضی وقت ها مگس ها را می گذاریم زیر ذره بین یا قطعه قطعه شان می کنیم. یک بار یه مشت مگس زنده که بال هایشان را کنده بودیم با ذره بین سوزاندیم. عجب بوی گندی داد!

این درخت مو غوره می ده. یک بار دوست مادر آمده بود و می گفت : درخت انگورتون رو قطع کنید و از شر مگس ها راحت شید. من بهش گفتم: اول که درخت غوره بعدش ما تابستون ها بدون مگس چی کار کنیم؟  و  بعدش از مامان کتک خوردم. بیچاره مشتری های مامان. زیر دست های سنگینش چه می کشند.

بگذارید بگم حیاط چه شکلیه. ما که همش توشیم. یک تکه پلاستیک هست که از وقتی که یادمه بوده. مادر مثل یک اتاقک درستش کرده. اول ها انباری بود ولی حالا خونه ی گربه هاست. و لوازم های بابا. ما اینجا یک گربه ماده داریم با چهار تا بچه. حیف هیچ وقت آشغال گوشت و استخوان نداریم بهشان بدهیم. شاید یه روز از خسیسی ما بروند و ما را تنها بگذارند. من که گریه نمی کنم. اما دلم برای اکبر تنگ می شود. با آن راه راه های سیاه و سفیدش. بده که ما همیشه نمی توانیم اینجا باشیم. آخه اینجا خورشید هست.

وقتی پدر بیاید. مشتری هایش بیایند. ما باید برویم و من باز از پشت پنجره می بینم. بابا می رود پیش اکبر. نمی دانم چی برمی دارد؟ دستش را مشت می کند. اول پول می گیرد و بعد باد هوا را به مردم می دهد. فکر کنم پدر باد هوا بفروشد. آخه در دستش فقط باد جا می شود. مردم چرا باد هوا را می خرند؟ گرون. به من چه؟ طفلک اکبر.  

حیاط مان به جز مگس و گربه . موش گنجشک و کبوتر هم دارد. اکبر موش می گیرد و با پرنده ها کاری ندارد. همون من دوستش دارم. ملخ و مارمولک و هزارپا هم هست. و فقط یه بار یه پروانه بزرگ پیدایش شد. نمی دانم چه بلایی سرش آمد؟ کار اکبر نبود.

یه شیر آب هم هست که ما درخت غوره را آب می دهیم. غوره می شوریم و می خوریم. و چه بد که نوزادها غوره هم نمی خورند!

شش تا از موزاییک های حیاط شکسته. شاید از بس که بعضی از ما شش تا روی شان لی لی بازی کردند. خوبه یه کسی لی لی را اختراع کرد! وقتی که شیر آب را باز می کنیم می ریزد در شکستگی های موزاییک و شلپ شلپ آب می پاچد بیرون. لباس هایشان خیس می شود. مادر نمی شورد. دعوا می کند و باز کمربند.

راستی دیوار حیاط خوشگله. نمی دانم جنسش از چیست. اما دیوارش می درخشه. سیاهه مثل همه جا. اما یه چیزایی داره که می درخشه. بهم چشمک می زنه. مثل ستاره های توی آسمان. تازه می توانی روی موزاییک های سالم حیاط بنشینی و به اینهمه ستاره و سیاهی قشنگ شب خیره بشی. این سیاهی قشنگه! مثل سیاهی سماور دیوار اتاق و وسایل پدر و مادر نیست.

اگر پدر نباشه. مشتری هایش نباشند. و مهمان های مادر هی از حیاط عبور نکنند. ما همش اینجا می مانیم.

هنوز توالت خانه مان مانده. من ان جا را دیدم. هیچ جاذبه ی خانه گردی نداشت. فقط جاذبه ی حال به هم زنی داشت. فقط بدانید خانه ی آن سوسک بال دارهاست که شب ها بیرون می آیند. برای همین ما شش تایی قبل از اینکه خورشید برود  چندین بار دستشویی می رویم. و بعد از رفتن خورشید آنجا را تحویل سوسک های بال دار می دهیم. یک بار نمی دانم چرا خورشید زود رفت؟ من مجبور شدم بعد از رفتن خورشید بروم پیش سوسک های بال دار. نیم ساعت در حیاط ایستادم. آنهمه ستاره را نگاه کردم. می گن پشت این ستاره ها خداست. به خدا گفتم: " اگه اونجایی به سوسک ها بگو برن .فقط دو دقیقه. "

مامان بهم خندید که از سوسک ها می ترسم. اما ان پنج تا با من به ستاره ها نگاه کردند. وقتی رفتم دستشویی همش دو تا سوسک دیدم. یه سوسک سفید و یه سوسک قهوه ای روشن خال خالی. نمی دانستم سوسک خوشگل هم داریم. یکی از ما شش تا می گفت اگه باهاشون کاری نداشته باشی کاریت ندارند. و من فقط نگاهشان کردم. گفتم که چه قدر خوشگلند و تا به حال سوسک هایی به ان خوشگلی ندیده ام. هیچ کدام بال نزدند تا بر سرم فرود آیند. اما آن بی ریخت ها در حیاط هم این کار را می کردند. چه رسد به اینجا که خانه ی ان هاست و مال ما نیست. کاش می شد توالتمان را از سوسک ها پس بگیریم.

از ان شب ما شش تایی به آسمان نگاه می کنیم. یعنی او انجاست؟ یعنی آن شب صدایم را شنید؟ انگار واقعی بود. نمی دانم اگر هست و صدایم را شنیده مرا هم می بیند؟ اگه مرا می بیند خانه مان را هم دیده؟ پس این جوری دیگه احتیاجی نیست که او گزارشم را بخواند. ولی من دوست دارم باشد. دوست دارم همین جوری که من می دانم او پشت ستاره هاست و نگاهش می کنم. او هم بداند که من این طرف ستاره ها هستم و نگاهم کند.

بالاخره تمام شد. خانه گردی من ده روز طول کشید. پس سه روز دیگه تعطیلات را چی کار کنیم؟

ولی خودمانیم. خانه مان عجب جنگلی بود!



نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم اسفند 1388 توسط zohre

 

داشتم فکر می کردم کسی رو دوس داری؟ اگه داری بهش می گی؟ اگه نمی گی چرا نمی گی؟ من می گم بگو، باور کن هیچی ازت کم نمی شه. آخه می ترسم نگی و یه تیکه از قلبت کم بشه.

اول شخصیت های داستانم رو معرفی کنم: ماکوتو وچیاکی.

چیاکی پسر داستان. دبیرستانی. موهای لخت، بلند و نارنجی. موهایی که همیشه چشم هایش را می پوشاند. لاغر و قد بلند. بند کتانی اش همیشه باز است. کتانی که خیلی تمیز نیست. شانه های پهنش کمک می کنه توی لباس های گشادش گم نشه. شلوار جینش حداقل مشکلی نداره. یه ساعت مچی سیاه همیشه دستشه. یه بازوبند مشکی روی بازوهای تیره اش بسته. اگه پوستش را آفتاب تیره نکرده بود باید سفید می بود. حداقل برنزه باشه خوش تیپ تره. چیاکی رو در ذهنت یه پسر خیلی دوس داشتنی تصور کن. واقعا دوس داشتنی. من خیلی دوسش دارم. اسمش هم ادم رو دیوونه می کنه. چند بار پشت سر هم بگو:" چیاکی...چیاکی...چیاکی..." دیدی گفتم. درباره چشم هاش نمی تونم چیزی بگم. چون چشم هاش همیشه پشت یه دسته موی نارنجی مخفی شده. من تا حالا چشم هاش رو ندیدم. شاید ماکوتو دیده باشه.

ماکوتو دختر داستان. دبیرستانی. تو راه دبیرستان همش با چیاکیه.مثل یه پسر بچه می مونه. فکر نمی کنم تا حالا لاک زده باشه. میکاب که صد در صد نداشته. لاغر و مو مشکی. خیلی سفیده. نمی دانم چی او رو از بقیه دخترها خاص می کنه. شاید همین که وقتی باهاش حرف می زنی فقط و فقط به حرف های تو گوش می ده و توی ذهنش به این فکر نمی کنه که مدل موهایش خراب شده یا نه. و اینکه او خیلی راحت گریه می کنه و می خنده. بدون اینکه فکر کنه الان جاش نیست. شاید به خاطر همین باشه که چیاکی دوستش داره.

ماکوتو: "هی چیاکی ..."

چیاکی: "هی ماکوتو... همیشه باید انقدر دیر کنی و من رو منتظر بذاری. "

ماکوتو: " هه هه هه هه..... "

چیاکی: " هی ماکوتو... تو داری به من می خندی؟ من عصبانیم. "

ماکوتو: " هه هه هه... چیاکی من نمی تونم جلو خندم رو بگیرم . وقتی عصبانی خیلی خنده دار می شی. هه هه... هیچ وقت تو زندگیت عصبانی نشو..."

چیاکی: " هی ماکوتو..."

همیشه برام یه سواله، چی میشه که آدم از یه نفر خوشش می یاد؟ آدم یهو توی یه نگاه از یه نفر خوشش می یاد؟ یا اینکه یه مدت طول می کشه؟ خب توی یه نگاه که فقط چهره ی آدم به چشم می آید. می شه یه نفر روفقط به خاطر چهره اش دوست داشت؟ اصلا نمی شه. وقتی چشم های یه نفر رو میبینی اول نگاه می کنی که چه رنگیه؟ بعد نگاه می کنی که چه حالتی داره؟ ولی آخرش به جایی می رسی که اون چشم ها چه طوری تو رو نگاه می کنه؟ بعد اگه چشم ها تو رو جوری نگاه کنه که دوست نداشته باشی اصلا یادت می ره که چشم هاش چه رنگی بوده. لطفا گیج نشید فقط خواستم بگم... خودم گیج شدم. اصلا به من چه ادم بعضی وقت ها بدون هیچ دلیلی از یکی خوشش می یاد دیگه.

 

چیاکی: " ماکوتو با من قرار می ذاری؟ "

ماکوتو: "یه دقیقه وایسا. تو الان چی گفتی؟ این فکر از کجا پیدا شد؟ "

چیاکی: " خب از اونجا که تو گفتی تا حالا اولین قرارت رو نداشتی گفتم اگه بخوای ... "

ماکوتو: " اَاَاَاَاَه ه ه ه ه.... "

و من همیشه به این هم فکر میکنم که چه جوری می خواهی بگی. بدترین حالتش اینه که یهو مثل ... نمی دانم چه حیوانی یهو ابراز عشق می کنه. ولی هیچ وقت مثل آن حیوان نباشید. اگه طرفت رو خوب شناخته باشی و جوری بهش بگی که می دونی دوست داره. حتا اگه بهت نه بگه برای هیشه یه خاطره ی زیبا ازت توی ذهنش باقی می مونه. بعضی ها دوست دارند کم کم بهشون گفته بشه. بعضی ها دوست دارند غافلگیر بشند. من هیچ کدوم از این دو روش رو دوس ندارم. اصلا من چی دوس دارم؟ اگه خنده بهتون می یاد بخندید و بگید. اگه گریه می یاد گریه کنید. در کل در زیبایی و به زیبایی بگویید. ولی یه چیز رو مطمئنم که با خجالت بگید. بدترین حالتش اینه که مغرور و از خود راضی باشید و مطمئن حرف بزنید.یه بار یه نفر با همین لحن به من گفت و شانس آورد که ...

چیاکی: "هی ماکوتو تواز من فرار می کنی؟"

ماکوتو: " آخه ما با هم دوست بودیم. "

چیاکی: " مگه دیگه نیستیم؟ "

ماکوتو: "خب تو چرا اون حرف رو زدی؟ "

چیاکی: " خب با تو هستم خیلی خوش می گذره. با تو همه چی یه جوریه... وقتی با هم برمی گشتیم خیلی خوش می گذشت. "

ماکوتو: "...... "

حالا اگه گفتی و شنیدی که او هم دقیقا احساسات تو را داره. خوش به حالت. اما اگه این رو نشنیدی ببین کجای کار اشتباه کردی. اگه حیلی محکم بهت نه گفته باشه که پیشنهاد می کنم بی خیال بشی. نگو که نمی تونی بی خیال بشی چون عشق نبوده. و نگو که عشقه چون معنی عشق رو هنوز نمی دونی. آخرش من عشق رو معنی می کنم. ولی بعضی وقت ها یه شانس و امیدی هست. مثلا بهت فهموند که باید فکر کنه. بذار که فکر کنه. ولی خوبی گفتنش اینه که دیگه وزن یه جمله ی نگفته روی قلبت سنگینی نمی کنه.

ماکوتو: " چیاکی؟...چیاکی؟...وایسا. "

چیاکی: " هی ماکوتو... چرا میدویی؟"

ماکوتو: " تو چراهر روز می ذاری میری؟ مگه ما با هم برنمی گشتیم؟ اینجوری همش دارم تنها می رم. تنها اصلا خوش نمی گذره. "

چیاکی: " باید برم دنبال میکا. خوب شد دیدمت تو بهترین دوستمی. بگو توی اولین قرارم باید چی کار کنم؟ "

ماکوتو: " اولین قرارت؟... خب کجا می رید" "

چیاکی: " میریم سینما."

ماکوتو: " اِ مگه قرار نبود اون فیلم رو با هم ببینیم. چه جوری به این زودی می ری سر قرار بعد از اینکه... گفتی من رو دوست داری؟ "

چیاکی: " هی ماکوتو داری با خودت حرف می زنی؟ من نشنیدم. "

ماکوتو: " هیچی، هیچی نگفتم. بای چیاکی. "

اگه نه شنیده باشی بدترین کارش اینه که بری سراغ یکی دیگه. یکی که نمی دونی چه حسی بهش داری اما می دونی که بهت نه نمی گه. اینجوری سردرگم می شی. به صورت یکی دیگه نگاه میکنی و توی چهره اش دنبال یه نشونی هر چند کوچک از اونی که توی ذهنته می گردی. حتا بعضی وقت ها هم چشم هایت را می بندی و حرف هایت را به کسی می زنی که او نیست. شاید اینجوری از اینکه بهت نه گفته پشیمون بشه. ولی او فقط پشیمون می شه و تو داغون. بذار کم کم فراموش بشه. وقتی فراموشش کنی مطمئنم دوباره یکی دیگه توی زندگیت پیدا می شه که تو ازش خوشت بیاد. قول میدم.

چیاکی: " هی ... ماکوتو. "

ماکوتو: " هی... چیاکی. "

چیاکی : " خیلی وقته ندیدمت. "

ماکوتو: " دیگه با هم برنمی گردیم. تو مسیرت رو عوض کردی؟ "

چیاکی : " آخه تو اون مسیر همش یکی رو می دیدم و ناراحت می شدم... تو ناراحتی؟ "

ماکوتو: " آخه یکی رو داشتم. بعد اون گفت که دوستم داره. بعد من دیگه ندارمش."

چیاکی: " هی ماکوتو گریه می کنی؟ "

ماکوتو: " چرا من نفهمیدم که من هم دوسش دارم؟ "

چیاکی: " خب تو توی این چیزا زیاد خوب نیستی. "

ماکوتو: " من توی چی خوبم؟ "

چیاکی: " م م م م ... خب نمی دونم. تو توی هیچی خوب نیستی ... هی ماکوتو گریه می کنی؟ "

ماکوتو: "......."

چیاکی: " من می خوام که با هم برگردیم. آخه اون وقت همش به این فکر می کنم که هیچ جا باهیچ کی خوش نمی گذره."

ماکوتو: " حتا سینما؟ "

چیاکی: " هیچ جا "

ماکوتو: ".........."

چیاکی: " من بالاخره دارم از اینجا می رم. "

ماکوتو: " چیاکی؟ ...چرا؟"

چیاکی: " من که اولش بهت گفته بودم. باید خیلی زودتر از اینا می رفتم. همش عقب انداختمش آخه با تو که برمی گشتم خیلی خوش می گذشت. "

ماکوتو: " چه قدر زوداومد. "

بعضی وقت ها هست که خودت هم نمی دونی کی رو دوست داری. واقعا خیلی سخته. من همیشه به این فکر می کنم که آدم از کجا باید بفهمه احساسش به بقیه دقیقا چه جوریه. و اینکه کدومشون واقعیه واقیعه. بعضی وقت ها توی زندگیت می فهمی کسی رو که حتا بهش نگاه هم نمی کردی چه قدر دوس داری. یا کسی رو که همیشه در حسرت نگاهش بوده ای هیچ وقت جایی تو قلبت نداشته. وبدتر از اون اینه که بعضی وقت ها خیلی طول می کشه تا می فهمی احساس واقعیت چی بوده. وقتی که دیگه خیلی دیر شده. بعد با خودت می گی چه قدر زود دیر شد. امیدوارم هیچ وقت چنین عشقی رو تجربه نکنید . اگه براتون اتفاق افتاد یه عالمه حس مزخرف خواهید داشت که ساده ترینش پشیمونیه. و اینکه دلتون یه نیروی خیلی قدرتمند می خواد که زمان رو براتون به عقب برگردونه. اما زمان هرگز به پشت سرش نگاه نمی کنه...

ماکوتو: " چیاکی؟ ... چیاکی؟...چیاکی؟... "

چیاکی: " هی ماکوتو...ایتجا چی کار میکنی؟... تو که گفتی هیچ وقت خداحافظی نمی کنی."

ماکوتو: " چیاکی، من باید یه چیزی رو بهت بگم."

چیاکی: " هی ماکوتو...... "

ماکوتو: " دوست دارم زمان برگرده به عقب. همین یه بار بره توی گذشته و بمونه. "

چیاکی: " اون موقع که باهم برمیگشتیم؟ آره خیلی خوش می گذشت. ماکوتو تو توی این کار خیلی خوب بودی. "

ماکوتو: " تو بهم هیچی نمی گی؟ "

چیاکی: " خب آهان چرا. تو راه برگشت خونه مواظب خودت باش. تو از جوب هم نمی تونی رد شی چه برسه از خیابون. همیشه من ردت می کردم حالا که من نیستم... "

ماکوتو: " اَاَاَاَه ه ه ه ه ... بعد این همه مدت چیاکی فقط همین رو داری که بهم بگی. "

چیاکی: " ماکوتو گریه می کنی؟ "

ماکوتو:" زود باش برو. زود باش. با بای. "

.

.

.

.

چیاکی: " هی ماکوتو زمان به گذشته برنمی گرده، توی آینده منتظرتم. تو آینده بیا پیشم. با من بمون. "

ماکوتو :" زود میام پیشت. می دوام و میام... "

 

حالا به جایی می رسیم که عشق رو معنی کنم. اگه یه نفر رو در معنی عشق دوست داشته باشی. فقط می خوای که او وجود داشته باشه. همین که بدونی روی زمینی هستی که او هم رویش می ایسته. هر دو با هم به یه آسمان نگاه می کنید. اینکه او جایی بین همین زمین و آسمان می خنده و گریه می کنه....

از این بیشتر احساساتی نشیم چون چنین عشقی احتمالش میتونه صفر باشه. یا یک بر روی میلیارد. ولی قشنگه که بعد از این همه مصیبت و گذروندن همه این مراحل کسی رو داشته باشی که باهاش بهت خیلی خوش می گذره. اینجوری شاد ی. همین کافیه کافیه. شاید یه روز هم مثل ماکوتو و چیاکی شدید.



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 توسط zohre
بر حسب تصادف و اتفاق بود که گوشه ی آن خیابان ایستادم. و برحسب اتفاق بود که دستم را برای ماشین بلند کردم. همش یه اتفاق بود که آن ماشین برایم ایستاد. ماشینی که یه مسافر دختر داشت. در ماشین را باز کرده بودم. داشتم به کجا نگاه می کردم؟ من مات یه جایی شده بودم. قبل از اینکه بفهمم یکی به جای من سوار  شد. دیدم مردی کنار آن دختر نشست. من آخرین مسافر ماشین شدم. یا شاید آخرین مسافر این راننده. ماشین حرکت کرد. خواستم مثل هر بار و هر بار از پنجره ی ماشین به بیرون نگاه کنم. خیره بشوم به درخت های سبز. اما درخت ها همیشه بودند. این بار سرم چرخید به سمت مردی که خیلی نزدیک به آن  دختر نشسته بود . هنوز دختر را ندیده ام. و حالا شانه های پهن مردی که اینجاست او را مخفی کرده. اصلا چرا باید دختر را ببینم؟ سرم را می چرخانم اما هیچ درختی آن بیرون نیست. فاصله ی مرد از من دور می شود. او به دختر نزدیک و نزدیک تر می شود. به مرد نگاه می کنم. مرد نگاه ماتش را از آینه جلو ماشین برنمی دارد. توی آینه چهره ی دختر نقش بسته که سرش را پایین انداخته. و من باز چشم هایش را نمی بینم. مرد به روی آینه لبختد می زند. دختر کوله بزرگش را میان خودش و مرد قرار می دهد. باید فکر می کردم که چرا آن کوله انقدر بزرگ است؟ مرد را دیدم. انگار دختر می دانست و چنین کیف بزرگی را با خودش حمل می کرد. یه محافظ بود؟ مرد دست در جیبش کرد. کیف پولش را بیرون آورد. فکر کرده بودم می خواهد کرایه اش را حساب کند. برود. ولی من فقط فکر کردم. مرد از میان پول هایش یک تراول صد تومانی بیرون در آورد. پول را توی دستش گرفت یه جوری که آن دختر ببیند. ولی دختر هنوز سرش پایین بود. یه جوری که دیگه هیچ گاه سرش را بلند نخواهد کرد. مرد اینبار پول میان دست هایش را روبه روی صورت دختر گرفت. می دانم اینبار دختر پول را دید. باید از پنجره به درخت ها نگاه کنم. درخت ها یه جوری شدند. یه جوری که انگار...

صدای باز شدن کیف پولش دوباره بلند شد. سرم چرخید. یه تراول دیگه گذاشت روی قبلی. مرد چه کار می کند؟ دارد روی دختر قیمت گذاری می کند؟ مگر کسی گفته که او فروشی است؟فکر نکرده بودم آدم ها قیمت دارند. چرا تا حالا به هیچی فکر نکرده بودم. فقط خیره درخت ها می شدم. فکر کردم قیمت این مرد چه قدر است؟ نه مرد خریدنی نبود. چهره ی دختر توی آینه بود. نمی دانم دیدم یا فقط فکر کردم که یه چیزی توی آینه درخشید. و می شود آن چیزی که توی آینه درخشیده بود یه قطره اشک باشد؟ یعنی گریه کردی؟ من که هنوز ندیدمش. دیگه به درخت ها کاری نداشتم. مگر آن بیرون درختی هم وجود دارد؟مرد برای سومین بار کیف پولش را باز کرد شد سیصد هزار تومان. فکر کردم توی ماشین چه معامله هایی انجام می شود. در ذهنم صدایی پیچید. که کسی چکش رابر روی میز می کوبد و پایان حراج را اعلام می کند. می گوید: " سیصدهزار تومان. فروخته شد به آقایی که..." سرم به سوی آینه می چرخد. اینبار شانه های مرد عقب تر از هر بار بود. طوری که چشم هایش دیده بشود. دختر را توی آینه می بینم. نگاهش می کنم. زیبایی اش پشت غم محو شده بود. نمی دانم شاید هم غم پشت آن زیبایی مخفی شده بود. چون آن مرد با لذت به چهره ی توی آینه نگاه می کرد و هیچ غمی نمی دید. سیصد هزار تومان هنوز بین دست های مرد و صورت دختر بود. دختر سرش خم و خم تر می شد. از سنگینی چشم هایی بود که غمگین و غمگین تر می شد.از پنجره به بیرون نگاه می کنم. درخت ها هستند. اما دیگه سبز نیستند. درخت ها همیشه انقدر سیاه بودند؟ صدای دختر بلند می شود: "آقا من پیاده می شم..."

به اطرافم نگاه می کنم. او می خواهد وسط این اتوبان پیاده شود؟ چونکه مرد نزدیک و نزدیک تر می شد؟ چشم های سرخ مرد که هنوز توی آینه بود. در ماشین باز می شود و دختر به سمت راننده می رود. دست هایش را رو به راننده می گیرد تا بهای این سواری غمگین را بدهد. راننده به جاب گرفتن پول دست های دختر را نوازش می کند. بعد بهش می خندد. دست دختر در هوا می ماند و پول از دستش می افتد توی ماشین. راننده هم تمام مدت به آینه ی جلوی ماشین خیره بود و لبخند داشت. یعنی او هم خریدار بود؟ اوبیشتر پول می داد یا مرد؟ دختر از ماشین دور می شود. در مقابل صدای راننده که می خواهد باقی پولش را بدهد فقط می رود. او بدون نگاهی به عقب کنار اتوبان می ایستد. سرش را بلند می کند و اینبار رو می کند به من. من که خیره اش شده ام و هیچی نمی گویم. ولی او با این نگاه چه می خواهد به من بگوید؟ می خواهد بگوید چرا دیدم و هیچ کاری نکردم؟ چرا خودش هیچ کاری نکرد.تنها دفاعش این بود که از ماشین پیاده شد. اما این ها را نمی گوید. چشم های غمگینش را یک جور دیگه به من دوخته. دارد حرف های خودم را به خودم می زند. به اینکه من یه پسرم. یه روز مرد می شوم و از توی آینه ی یه ماشین نگاهش می کنم. به اینکه من هم یه روز خریدارش می شوم. یه روز رویش قیمت می گذارم. وقتی حرفش را می فهمم چشم هایش را می بندد. چشم هایش را که می بندد غم از چهره اش محو می شود. قدم برمی دارد به سوی خیابان. سرم را از آن طرف برمی گردانم و دیگه نگاهش نمی کنم. چشم هایم را مثل خودش محکم می بندم تا نبینم. و گوش هایم را می گیرم تا صدای برخورد یه ماشین به یه دختر را نشنوم. ماشینی که بر حسب تصادف و اتفاق در این لحطه ار خیابان عبور می کند و نمی داند که دختری با چشم های بسته خیابان را طی می کند. همه اش یه اتفاق بود. مرد و راننده از توی آینه ی جلوی ماشین به عقب نگاه می کنند. هنوز هم دارند از توی آینه به دختر نگاه می کنند. او که دقیقه ای پیش همین جا نشسته بود. و هنوز تصویرش توی آینه است. همش تقصیر همین آینه بود...

 

 

"خواستم بگم این داستان نبود. داستان که هست فقط واقعیه واقیه. از این اتفاق ها که توی شهر ما پره. توی همه جای دنیا پره. هیچ وقت تمام شدنی نیست. خودم این ماجرا رو برای همه با خنده تعریف کردم. همه هم خندیدند. اما اون قدر هام که خنده دار نیست. نه اصلا خنده دار نیست.این داستان واقعیه با این فرق که وقتی دختر چشم هایش را بست و خواست از خیابان رد شود، بر حسب تصادف و اتفاق هیچ ماشینی آن لحظه رد نشد. دختر محکوم شده به اینکه باز توی یه ماشین دیگه بنشیند. ماشین هایی که همه آینه دارند... " 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 توسط zohre
                                                           فراموش کرده ام

تا چشم هایش را می فهمم

چه گفتند

حرف تازه می زند

غریب می شود گم می شود

قدم در جاده ی فراموشی می گذا‌رد

گاه نگاهم می کند

تیرهایش

می خورد به قلب یه رهگذر

یا به یک خیال

تا از برقش آتش می گیرم

با یک اشک کدر می شود

و قلب من همان خاموشکده

سنگین و سنگین تر می شود

گاه صنوبر می شود کمر خم کرده

و گاه بارش را خالی می کند

در این سرخ رگ باریک

وقتی دریایش آرام است

بادی نمی وزد

خط مژگانش فراتر می رود

جاده ای می شود که به انتهایش نمی رسم

آنگاه می ترسم

راهی سفر شوند

نه خیلی دور

شاید قلب بقلی

و من طلوع را فراموش کنم

طول موج خنده را گم کنم

رنگ گل ها را ندانم

و زندگی را نبینم

و اگر آشنا بپرسد چرا؟

بگویم چشم هایش را به یاد نمی آورم



نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم بهمن 1388 توسط zohre
درباره وبلاگ

به عشق نوشتن زندگی می کنم. تنها اسم رمانمه که چاپ نشده. 4 سال روش زحمت کشیدم اما الان زیر تخت خاک می خوره. من می نویسم تا شاید یه روزی یه جایی یه وقتی یه چیزی یه کسی...
zori_neyney@yahoo.com
bahar 20