تبليغاتX
my stories--->>> WWW.TTANHA.COM my stories

my stories

این یه داستان نیست. یعنی داستان که هست اما نه با اون چارچوب نرمال داستان نویسی که همه انتظار دارند. یه کم فرق می کنه. یه داستان خاص و متفاوته. ( البته استادم گفت من که از داستان تعریف نمی کنم) یه حس عجیب باعث شد بنویسمش. و حالا این داستان به خواننده فقط یه حسه عجیب می ده. توش دنبال قصه نباشید. اگر علاقه به داستان ندارید پیشنهاد می دم اصلا نخونیدش. کسایی که زشت رو خوندند بعضی هاشون حس عجیبه توی داستان رو گرفته بودند و گفتند که خیلی حال کردند. بعضی هام بهم گفتند چرت نوشتی و هیچی نداره. یه سری هم دفعه اول هیچی نگرفتند و گفتند بعدا هر چی بیشتر خوندنش بیشتر داستان رو حس کردند. اینا رو گفتم که یه وقت نگی وقتت پای این داستان هدر رفت. یه بارم یه پسری بهم گفت انقدر زیبا بود که دوست داشت زشت یه رمانه ده جلدی بود و صفحات بیشتری رو با نگارش داستان سر می کرد. من کلی حال کردم. شما هم برام از این نظرات بدید حتا بگید مزخرف بود.

( بعد از اینکه یکی ازدوستان عزیز بهم گفت ای تنبل، به خودم اومدم و داستان گذاشتم. دوست باید این جوری باشه دیگه. مثلا شما دوستم که می خونی و نظر نمی دی من از کجا اشکال کارم رو بفهمم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دارم دوباره جدی می نویسم. حتا اگه سال ها چاپ نشه. بالاخره که من چاپشون می کنم. هر کی می گه نمی کنی باهاش شرط می بندم. می بینیم.)

 

 

 

 

- من دوست دارم. تو چرا از من متنفری؟ چرا چشم هایت را بسته ای؟ چرا نگاهم نمی کنی؟

برگی از درخت لخت تیره ای که کلاغی رویش نشسته، روی آسفالت ترک خورده ای که آب دهان مردی به آن چسبیده می افتد. بعد همراه بادی که فضا را تیره می کند در جوی آبی فرو می رود که آب نیست. جوی آب می ریزد پای درختی که درخت نیست. درخت را مردی قطع می کند که مرد نیست. مرد که خاطره ی پدر را زنده می کند می رود. و خاطره ی پدر با چشم هایی که نمی دانم چه رنگیست، نگاهم می کند و می گوید:- نه اینکه...

می رود. شاید می خواست بگوید...نه اینکه چه پدر؟

می خواهم آسمان را پیدا کنم. اما آسمان را پیدا نمی کنم. خسته می شوم از چشم گرداندن و خیره به آن برج می شوم. شاید روزی این برج بلند بیفتد بر سر آن خانه ی خیلی کوچک، زیبا نیست.

خورشید نمی دانم از کجا؟ شاید اینبار از غرب طلوع کرده، می زند به چشمانم و اگر باران امده بود... من رنگین کمان تا به حال ندیدم. چه رنگی بود؟

مردی رد می شود که لباسش... نه نمی دانم چه رنگی است. رنگین کمانی نبود. مرد بعدی و بعدی. پس رنگ های رنگین کمان کجاست؟ این مردها این رنگ های بی رنگ را از کجا آورده اند. پدر که می گفت: " رنگین کمان رنگ خنده ست. " خب پدر هیچ وقت نخندید تا من رنگین کمان را ببینم.

سعی می کنم پا بر روی آسفالت ها نگذارم. حداقل می دانم این یکی چه رنگی است. پدر که صدایم می زد. نگاهش می کردم. دست هایش را نشسته بود. رنگ آسفالت بود. پدر می گفت این دست ها مردونست. می گفتم این دست ها کثیفه، زشته. پدر عصبانی می شد و باز: نه اینکه...

این جا پر است از درخت و جوی و آسفالت و نیم کت هایی که به بی رنگی درخت ها هستند. من این ها را نمی خواهم. همه شان با هم رنگ دست های پدرند. صدای غیر مردانه ای می گوید:

- دختر خانم یه ادامس بخر.

نگاهش می کنم. بچه است. زشت ست. کثیف است. پدر فریاد می زند:" برید گم شید گداها."

و من چشم هایم را خواهم بست. اما پدر این جا نیست تا این را بگوید و پسر باز تکرار می کند. ناچار پا بر همان آسفالت می گذارم و می روم. تا خاطره ی پدر به من نرسد و بگوید:

" نه اینکه همیشه می خواستم بزرگ بشم و مثل خودشون داد بزنم. "

و پدر بزرگ شد و خیلی داد زد. و من گوش هایم درد گرفت. من که می دوم ماشین ها بوق می زنند. ماشین هایی که سفید نیستند. بوقی به بلندی فریاد های پدر. هر چه می دوم پدر و فریادش نزدیک تر می آید. و من چشم هایم را میبندم.

گرسنه ام. دست های سیاهش می آید و غذا می آورد. به غذا که دست می زند، غذا رنگ دست ها می شود. آنگاه از میان نه اینکه گفتن هایش چهره ی کریح غذاهای خورد شده نمایان می شود.دیگر گرسنه نیستم. زمستان که بیاید او کتش را بر روی شانه ام می اندازد. و من بو می کشم. بوی دود و غذاست. بوی چربی. بوی اب جوی، سیمان، بوی روغن. و من کت را کنار می گذارم و می گویم:

" زمستان امد که احساس سرما کنیم. اگر قرار بود لباس گرم بپوشیم، چرا او زمستان را آفرید؟ " و او داد می زند نه اینکه...

خانه مان تاریک بود. پدر در تاریک غرق می شد. آنگاه خودش و تاریکی یکی می شدند. وقتی دودش را به راه می انداخت. دیگر پدر را نمی دیدم. پدری نبود. او یک خیال می شد که میان دودها و تاریکی گم شده بود. و من ساعت ها چشم می گرداندم تا نشانی از او بیابم. آن وقت رنگ ها را گم می کردم. آن رنگ ها ی بی رنگ را دود و تاریکی می پوشاند و آن ها هیچ می شدند. به پدر می گویم:

- خانه مان چه رنگی شده؟ نه رنگی ست نه بی رنگ.

- نه اینکه زندگی همینه.

نمی دانم پدر می گفت یا ان توده هوای دودی. اگر زندگی اینه، پس زندگی را نمی خواهم. می دیدمش. زندگی دیدنی شده بود. شکل عجیبی داشت. شاید از جنس دود بود و تاریکی. شاید از رنگ دست ها ی پدر. او همه ی بی رنگ ی ها ر در خود گرفته بود و من جز او هیچ نمی دیدم. صبر کردم تا برود. اما ماندنی شد و او خیلی زشت بود. زندگی با تمامیت خود چهره ی کریح اش را نشانم داده بود. حال باید چه می کردم؟ به پدر گفته بود. پدر گفته بود: نه اینکه...

شاید نه اینکه او چون شبحی مشکی رنگ در اطرافم می چرخید. نه می توانستم ازش بترسم و نه بیزار باشم. پس چه طور دوستش می داشتم. نه اینکه او زشت بود و هیچ گونه دوست داشتنی نبود.

از پدر پرسیده بودم: زشتی این از چیست؟ و جای پدر توده هوا خودش شاعرانه جوابم داده بود: از زشتی نگاهت.

نه دروغگو. چشم های من آبیست. ببینم. اما آن زشت بدقواره چشم هم نداشت.

صدای پاهایش را می شنیدم. نه اینکه تق ...تق... صدا می داد. تندتر از او می رفتم. او تندتر می آمد. تق تق... تق تق... می دویدم. می دوید. نباید به من می رسید. پاهایم را می گرفت. نه اینکه من نمی توانستم پرواز کنم و او پرواز هم می کرد. من می باختم و او میخندید: هاه هاه... هاه هاه.

در میان تاریکی و بی رنگی اش. در میان دودهایش چیزی می درخشید. نه اینکه انعکاس خودش بود که چاقو را نشانم می داد. چاقو را بر میداشتم. هی زشتی! دیگر باکی ندارم بیا سراغم. و نه اینکه او همین نزدیکی بود که پیدایش می شد. چاقو را بالا می بردم. فریاد نمی زدم تا پدر نیاید و نگوید: - نه اینکه...

چاقو را در دل سیاهی فرو بردم. جایی که باید قلبش می بود. نه اینکه سیاهی محو می شد. چاقو رفته بود در عمق دیوار و سیاهی هنوز روی سقف به من لبخند می زد. چاقو را به سختی از گچ دیوار بیرون کشیدم. گچ آنجا فرو ریخت بر زمین و من به روی توده هوا. نه اینکه قلبش هیچ جا نبود، و من قلب اشیا را تکه تکه کرده بودم. خسته بودم. گریه می کردم.

- مگه تو از من بدت نمی آید؟ چرا رهایم نمی کنی؟ چرا نمی روی؟ چرا تنهایم نمی گذاری؟ برو و بی رنگی ها را با خودت ببر . من رنگین کمان ندیده ام.

او هو هو می کرد. شاید آواز می خواند: هوهوهوهو هوهوهوووو...

شب ها کنارم این آواز را می خواند. آنگاه از همیشه ترسناک تر، پر رنگ تر و زشت تر بود. ابر رگباری بود که می خواست با سیل هایش آزارم دهد. نه اینکه من از سیل می ترسیدم. با خستگی پاها پله ها را بالا و پایین می رفتم. نه اینکه دیگر نمی توانستم جلوی صدای پله ها را بگیرم تا پدر نیاید. او با نه اینکه هایش به من خیره می شد. می گفتم: - پدر زندگی قصد جانم کرده.

پدر به من خیره می شد و من به چشم های پدر. آن شب چشم های پدر خیلی بی رنگ نبود. داشت به ابی می زد. اما توده هوا جلوی چشم هایم را گرفت و رنگ چشم های پدر را تاریک کرد. بعد پدر فریاد زد: - نه اینکه دیوونه ای...

بهش نگفتم من دیوونه نیستم. چون او هم چنان با فریاد این جوری صدایم می زد. ولی بعد آرام شد.نمی دانم به خاطر آن بود که پدر هم سیاهی را دیده بود یا اینکه چشم هایش داشت رنگی می شد. خیلی آرام شد. گفت تو مریض شدی. گفت من از این خونه می برمت تا از دست سیاهی راحت بشی. با ارام ترین صدایی که از پدر شنیده بودم. دیگه نگفت دیوانه. نگفت مرا می برد پیش همه ی دیوانه ها. نگفت مرا انجا ترک می کند. نگفت خسته شده و حرف هایم را باور ندارد. نگفت در خانه ی جدید مثل بیمار بستری ام و زندانی. هیچ کدام از این حرف ها را نگفت. شاید همه شان را در سکوت گفت و من شنیدم.

پدر مرا از خانه و کنارش برد تا از سیاهی جدا شوم. اما سیاهی باز آمد و ایبار حتا پدر هم نبود.دراین خانه ی بزرگ و شلوغ نه اینکه همیشه خواب بودم. سیاهی هم از جنس خواب شده بود و رهایم نکرد. اینجا خیلی بزرگ بود. نه اینکه مثل خانه ی ما هشت تا پله نداشت. شصت و چهار تا بودند. سیاهی بزرگتر شده بود. بلند تر اواز می خواند. بیش تر پرواز می کرد.

یه روزی. روزی که اومدنش خیلی طول کشید. یه روز که از آن موقع خیلی گذشته بود. پدر بعد از آنهمه مدت امده بود. پدر را دیدم. به سویش دویدم. باید چشم های پدر را می دیدم قبل از اینکه... قبل از اینکه سیاهی او را ببیند. قبل از اینکه پشت آن ابر سیاه محو شود. اما سیاهی که همیشه از من تندتر بود زودتر به پدر رسید. من باز باختم. توده هوای مشکی رفته بود و پدررا در خود گرفته بود. نه اینکه او پدرم بود و آن شب داشت چشم هایش رنگی می شد. نه اینکه همیشه منتطرم تا رنگ چشم هایش را ببینم. و آن توده هوای زشت سیاه و دودی بود. من به سویش دویدم تا با چنگال هایم غبارهایش را ذره ذره پودر کنم. نه اینکه توده هوا مثل همیشه محو می شد. و اینبار چنگال هایم بر صورت پدر امده بود. آنگاه پدر فریاد زد: - دیوانه...

و بعد تمام آن حرف ها را گفت. تمام حرف هایی که ان روز در سکوت گفت را فریاد زد. فریاد زد که حرف هایم را باور ندارد. که مرا اینجا ترک کرده است. که جایم پیش همه ی دیوانه هاست.

نه اینکه آدم های بی رنگ با دیدن جای چنگال ها بر روی صورت پدر مرا بر روی تخت خواباندند. و به دست هایم سوزن زدند. من خوابیدم. خواب زندگی ترسناک را دوباره دیدم. اما نترسیدم. نه اینکه زندگی ترسناک بی رنگ نبود. دودی بود. و من به دودی بودن عادت داشتم.

 

پرندگان یکدیگر را صدا می کردند.گوش ها را درد می آوردند. میان برگ های عجیب درختان قایم می شدند. و باز همدیگر را صدا می کردند. باد سرد می آمد و پرهای گنجشکان را می لرزاند. گنجشکان باد می شدند. برگ ها می ریخت، من عطسه ام می گرفت و برگ ها... انگار برگ ها رنگی بودند. نارنجی، قرمز. من خواب نمی بینم. اینجا بودنم میان این رنگ ها خواب نیست. من از خواب بیدار شدم. انگار سال ها در ان بیمارستانی که پدر می گفت خانه است خواب بودم. الان بیرون از آنجا ایستاده ام و بالاخره از خواب بیدار شدم. من بیدارم و نگاه می کنم به این برگ ها. برگ های ریخته که کم کم خیس می شدند. نم نم باران می امد تک تک صدا می داد. من خیس می شدم و رد جوی را دنبال می کردم که می رفت به سوی یک سیاهی. سیاهی که به زمین چسبیده بود. رفتم به سوی سیاهی و نگاهش کردم. تا به حال سیاهی را بر روی زمین. زیر برگ ها و باد و باران، و قدم عابران ندیده بودم. سیاهی دیگر تکان نمی خورد. از پدر پرسیده بودم: نکنه سیاهی رفته؟

صدای جیک جیک گنجشکان، خش خش برگ ها، شر شر باران و هو هوی باد. پس نه اینکه پدر کجاست؟

نه اینکه پدر نمی آید. در ذهنم هم طنین نمی اندازد. انگار روزگاری است نه اینکه هایش را نشنیده ام. پدر کجایی؟

دنبال پدر می گردم. میان آن برگ های رنگی. نه رنگین کمانی. پشت درخت ها. میان خاطره ها. پدر را گم کرده ام.

- سیاهی تو همیشه با من بودی. نه اینکه پدر هم بود. چه شده هر دوتان رفته اید؟ تو اینجا روی زمین افتاده ای و پدر نیست.

سیاهی نگاهم نکرد. من نگاهش کردم. نگاهش کردم... پدر و سیاهی با هم رفته بودند. پدر رفته و سیاهی را با خود برده بود. سیاهی رفته و پدر را با خودش برده بود. هر دو خواب بودند. پدر زیر آن تکه سنگ سیاه خوابیده بود. سیاهی سنگ شده بود.

- سیاهی پدر رفته و من هنوز نفهمیدم چشم هایش چه رنگی بودند...

چشم از آن همه زشتی برداشته بودم. چشم هایم را به روی ان برگ های رنگی بسته بودم.وقتی که حتا پدر و سیاهی نباشند.

چشم هایم را بسته بودم و هنوز بسته ام. سنگینی برگی را بر روی سرم احساس می کنم. باد می آید و برگ را با خودش می برد. باد که می آید بچه ها از خوشحالی جیغ می کشند. شاید باد با خودش برف هم آورده است. صدای گلوله های برفی که به هدف نمی خورند می آید. گلوله ای بر سرمی خورد. سرمایش را حس نمی کنم. دردی هم در سرم نمی پیچد. بچه ها باز جیغ می زنند. گوشم درد نمی گیرد. صدای مرد دست فروش میان خنده و هیاهو گم شده است. مرد خوردنی می فروشد. می گویند خوشمزه است. خوشمزه چه مزه ای دارد؟ آدم ها به سرعت از کنارم عبور می کنند. به من تنه می زنند. برف زیر پایم له می شود. صدا می دهد و من مثل آدم ها سر نمی خورم. ماشین ها با آمدن من به خیابان بوق می زنند. دیگر بوق هایشان خیلی بلند نیست. من نمی شنوم. ماشین ها به من نمی خورند تا دردی را احساس کنم. این گوشه دیگر برف نیست. اگر چشم هایم باز بود باز آن آسفالت ها را می دیدم. و من چشم هایم بسته است.

- من دوست دارم. تو چرا از من متنفری؟ چرا چشم هایت را بسته ای؟ چرا نگاهم نمی کنی؟

 

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 توسط zohre
درباره وبلاگ

به عشق نوشتن زندگی می کنم. تنها اسم رمانمه که چاپ نشده. 4 سال روش زحمت کشیدم اما الان زیر تخت خاک می خوره. من می نویسم تا شاید یه روزی یه جایی یه وقتی یه چیزی یه کسی...
zori_neyney@yahoo.com
bahar 20