یه داستان قدیمیه. اما در عین سادگی و اینکه وقتی نوشتمش خیلی تازه کار بودم هنوز خیلی دوسش دارم.
( برای اینکه چرا انقدر دیر آپ می کنم هیچ حرفی ندارم. همه ی حرفام ته کشیده)
امروز از صبح حرف نزد. همیشه انقدر حرف می زد که من خسته می شدم. صبح آمدم توی کلاس و او نبود. آخه بقل دستی ام همیشه اولین نفری بود که وارد مدرسه می شد. همیشه فکر می کنم که چه جوری او صبح ها خسته نیست و انقدر راحت از خواب بیدار می شود. حتما مادرش صبح همه ی کارهایش را می کند. حتما راننده اش او را تا مدرسه می آورد که انقدر زود می رسد. امروز اولین روزی است که من از او زودتررسیدم. یعنی همه از او زودتر رسیدند. من منتظرش نبودم. آخه فکر می کردم اگه مدرسه نیامده حتما یه جاییه که خیلی بیشتر از مدرسه داره بهش خوش می گذره. آخه او بلده هر جایی حتا توی مدرسه خوش بگذرونه. ولی او یکهو اومد تو. در را باز کرد و وسط کلاس ایستاد. معلمم که خیلی دوستش داره باهاش خیلی مهربون حرف زد. آخه همه خیلی دوستش دارند. با اینکه او خیلی شیطونه ولی همیشه همه تکلیفاشو انجام می ده. حتما یه برادر یا خواهر بزرگتری داره که این کارو براش می کنه. مثل من تنها نیست که هیچ کس نباشه توی خونه بهم دیکته بگه.خانم معلممون داره شانه اش رو نوازش می کنه و می گه: - چرا دیر اومدی پسره خوب؟
او همیشه تا یه سوال ازش می پرسیدند کلی حرف می زد و جواب های چرت و پرت می داد. ولی ایندفعه هیچی نگفت. بعد سرش را پایین انداخت و آمد سمت نیمکت که بنشیند. من بلند شدم و دیدم که امروز موهایش چه قدر شلخته است. اخه همیشه مادرش موهایش را خیلی قشنگ مثل این مدل ها برایش درست می کرد. کاش یکی هم موهای مرا درست می کرد. یعنی امروز برای اولین بار خواب مانده؟ به من چه، خب اگه اصلا نمی امد یه امروز از دست خالی بندی هایش راحت می شدم. الان تا معلم درس را شروع کند او هم شروع می کند به خالی بندی. که دیشب یه ادم فضایی آمده توی اتاقش و باهاش جنگیده آدم فضایی در مقابل زور او کم آورده و شکست خورده. بهش نگاه می کنم که هنوز سرش را پایین گرفته. حتا کیفش را از روی شانه هایش بر نداشته. حتما دارد فکر می کند که ادم فضایی تکراری شده و بگه دیشب یه دیو هفت سر نصفه شب از پنجره ی اتاقش آمده تو و هر بار که یکی از سر های دیو رو قطع می رده به جاش دو تا سر در می اومده. آخر سر می گذاره دیوه قورتش بده تا بتونه قلبش رو پاره کنه. من همه ی خالی هاش رو از بحرم. یعنی نمی دونه که همه می فهمند داره خالی می بنده. دیگه بچه که نیست داره می یاد مدرسه. تازه من هیچ وقت بهش نگفتم تو با این هیکل کوچولوت چه جوری اون ادم فضایی رو بلند کردی و کوبیدیش رو زمین و خردش کردی؟ خانم معلم درسش رو شروع کرده و او هنوز هیچی نگفته. نگاهش می کنم که سرش را روی میز گذاشته. تا حالا ندیده بودم که سرش را روی میز بگذارد و خوابش بیاید. تازه باید سرش را بلند کند خانم معلم اصلا خوشش نمی یاد. دستش را تکان می دهم که چشم هایش را باز کند. او دست هایش خیلی یخه. چشم هایش را باز می کند و رنگ لپ هایش مثل همیشه قرمز نیست. همیشه هی حرف می زد و همیشه حرفاش رو هم نشون می داد. مثلا می خواست بگه ادم آهنی رو بلند کرده دستاش را بالا می برد و محکم می آورد پایین و همش وول می خورد. هر وقت می خواستم بهش بگم ساکت باشه دستش رو می گرفتم و دستاش داغ بود. انقدر بالا پایین می پرید که همیشه ازش حرارت می آمد. من همیشه می خواستم که بقل دستی ام رو عوض کنم اما هیچ وقت کسی نمی اومد مدرسه تا به معلمم بگه. ولی آخه حالا چرا دستاش یخه و حرف نمی زنه؟ کل زنگ اول همین جوری گذشت. زنگ تفریح او هیچی نخورد. نمی دونم شاید گشنش بود. فقط نگاش کردم. یعنی امروز مادرش براش خوراکی نگذاشته بود. او که همیشه کلی خوراکی های خوشمزه با خودش می آورد و به همه می داد. من ازش نمی گرفتم. آخه او فقط بقل دستی ام بود. چرا حالا که هیچی نمی خوره اونایی که ازش خوراکی می گرفتند نمی پرسند که گشنشه؟ من روم نمیشد ازش بپرسم. آخه من همیشه نشون می دادم که به خالی بندی هایش گوش نمی دم. ولی من که همش رو یادمه. زنگ دوم هم اینجوری بود. چرا هیچ کس ازش نمی پرسید که چش شده. انگار هر روز اینجوری بوده و خیلی عادیه. پس چرا برای من عادی نیست؟ زنگ دوم من همش نگاهش می کردم. او که اینجوری بود نمی تونستم به درس گوش بدم. پس چرا همیشه فکر می کردم اگه بقل دستیم یکی دیگه باشه خیلی درسم بهتر می شه. خب حالا چی می شه اگه الان فقط یه خالی ببنده. من مثل همیشه گوش می دم. زنگ تفریح دوم براش خوراکی گرفتم. کلی تلاش کردم که بهش خوراکی بدم. ولی نتونستم. آخه یه جوری سرش روی میز بود که انگار بلند کردنش براش خیلی سخته. خودم خیلی وقت ها اینجوری می شم. به هر کی گفتم بعضی وقت ها سخته که سرم رو نگه دارم بهم خندید. اما او حالا مثل من شده. من بهش نمی خندم.
خوراکی هنوز توی دستمه و زنگ خونه می خوره. همه بلند می شوند و می روند. الان یه عالمه ماشین جلوی در مدرسه منتظره که ببرشون خونه. تا همین دیروز وقتی زنگ می خورد او با صدای بلند با همه خداحافظی می کرد وغیبش می زد. اما هنوز بی حال روی نیمکت نشسته. اگه من تا بیرون مدرسه ببرمش می تونه با ماشینی که منتظرشه بره خونه. حرف زدن با او سخته اما می تونم کیفش را بردارم و دستش را بگیرم تا بلند شود. دو تا کیف روی شانه ام می اندازم و وقتی دستش را می گیرم باز هم نمی تواند بلند شود. دستش را دور گردنم می اندازم و راحت می توانم هیکل کوچکش رو بلند کنم.
بیرون مدرسه می ایستیم و همه ی ماشین هایی که منتظر بودند رفته اند. پس او چی؟
- کسی نمی یاد دنبالت؟
- نه.
او هم کسی دنبالش نمی آید. همیشه فکر می کردم فقط من توی کلاسمان کسی دنبالم نمی آید. اخه چون او زود می رفت و غیبش می رفت فکر می کردم با یه ماشین پر سرعت رفته. پس او چه جوری می رفت و محو می شد؟ حالا نمی دانم باید چی کار کنیم. من ایستاده ام و او دستش را از دور شانه ام بر می دارد و می خواهد که خودش برود. به سختی قدم بر می دارد.
- کجا می ری؟
- خونه.
- حالت خوبه؟
- خوبم فقط مریض شدم.
- دکتر رفتی؟
- بعدا می رم.
قدم بعدی را نتوانست بردارد و خودم را بهش می رسانم. یه بار دیگه سنگینی کمش را روی شانه هایم می اندازد.
- می خوای ماشین بگیرم.
- نه بابا حالم خوبه. من همیشه تا خونه می دوام برا من زشته با ماشین برم.
فقط با گفتن همین جمله همان بقل دستی شد که می شناختم. حداقل ایندفعه دیگه خالی نبست. اگه هیچ ماشین پر سرعتی دنبالش نمی آمده او تمام راه را می دویده. او خیلی تند می دود. برای مسابقات دو هم رفته. شاید اصلا آن داستان های دیو و آدم فضایی اش هم واقعیت بود.
- من خودم می رم.
- نه.
- آخه تو از بدت می یاد.
- تو فقط خیلی حرف می زنی. ازت بدم نمی یاد.
- یعنی مثل امروز باشم. حرف نزنم.
- نه دیگه هیچ وقت مثل امروز نباش.
با هم آرام حرکت می کنیم. من دو تا کیف روی شانه ام است و بقل دستی ام را هم با خود می آورم. مثل یه مرد پر زور شده ام. او خیلی ضعیفه و باز سکوت کرده.داشتیم می رفتیم که یکهو حالش به هم خورد. دوید و کنار جوب بالا اورد. من حالم بد نشدم. فقط نمی دانم چرا او انقدر مریضه و الان اینجاست. من تا مریض می شوم مادر و پدرم مرا می برند دکتر. او که مادرش همیشه موهایش را قشنگ درست می کند پس چرا... شاید هیچ وقت مادرش موهایش را درست نمی کرده. این که امروز مریضه و موهایش شلخته است یعنی مدل قشنگ موهاش کار خودشه؟... باید ازش بخوام مال منم درست کنه. او چند بار دیگه بالا آورد. آخر سر به خانه شان رسیدیم. خانه شان توی برج نبود. توی ساختمان کنار برج بود. با اینکه همیشه فکر می کردم او هم مثل بیشتر بچه ها ساکن برجه ولی ایندفعه زیاد تعجب نکردم. با هم رفتیم بالا. خانه خالی بود. او مثل من زنگ نزد. انگار می دانست کسی نیست. بهم کلید داد. وقتی وارد شد کتش را در اورد و افتاد روی مبل. باید بهش می گفتم برود توی اتاقش و استراحت کند. باید غذا بخورد. باید برود دکتر. دفعه ی پیش که من مریض شدم مادرم برایم سوپ درست کرد و پدرم یه عالمه آبمیوه و کمپوت گرفت. من که نمی تونم این کارها رو براش بکنم.
- پدر مادرت کجان؟
او چشم های بسته اش را نیمه باز می کند و به سختی جواب می دهد:
- اونا شب می یان.
