بیایی و پنهانی چراغ اتاقم را روشن کنی
بیایی و به تاریکی اینجا بخندی
بیایی و نزدیک تر بیایی
تا انتهای یلدا اشک هایم را بشماری
باز بخندی
الکی از قلب یخ زده بپرسی
تو تب داری؟
نامم را دلنشین، بخوانی
توی گوشم عاشقانه زمزمه کنی
بیایی و نوازش کنی
در آغوش بگیری، ببوسی
با من بیدار را زیبا ببینی
باز به اشک ها نگاه کنی و بگویی:
تو زیباتری
بیایی و به روی لب های سنگی ام
بیایی و مدام زمزمه کنی، تو رو دوست دارم
می آیی بی خیال من
می آیی بی خیال تاریکی اینجا که پنهانم کرده
به اشک هایی که با من نفس می کشند
می آیی و تا صبح از عشق می گویی
نمی دانی دیگه نمی شنوم
می آیی و در آغوش می گیری
منتظری گرم شوم؟
نمی دانی یخ قطب ها آب نمی شود
تو می خندی وقتی می گریم
می آیی و از زیبایی ام می گویی
وقتی معنایش را فراموش کرده ام
نمی بینم
بی خیال من که فقط یه تکه سنگم
می بوسی
تا صبح کنارم می مانی و نمی دانی
نفهمیدی
شب و اشک ها تمام شد و
یادم رفت زنده بمانم
