نمی دونم جدیدا چم شده به جای داستان نوشتن شعر می گم!!!
بر من داد نزن دوست دارم همیشه منتظرم در اضطرابم
جای قلبت تیک تاک نزن تو تک رویامی به تو می نگرم
لمسم نکن نگیر دست هایم بگی حسرت یک بوسه دارم
این آغوش را از تنهاییم بگیر یک بار نگاهم کن اینبار ببینم
از تو گیجم مست حرفاتم بیگانه رفتی و هنوز خوابم
اینجا در باور دروغ هایت تنها غریقی بی نجاتم
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم فروردین 1390 توسط zohre
