تبليغاتX
my stories--->>> WWW.TTANHA.COM my stories

my stories
 

 

( اولین داستان کوتاهیه که نوشتم. دوسش دارم و چون قبولش دارم می ذارمش پیش بقیه. و چون الان کارای نا تموم دارم و وقت و حس برای نوشتن داستان جدید ندارم مجبورم از داستان های قدیمی استفاده کنم. نظر بدید. و قابل توجه بعضی ها و این بعضی ها و اون بعضی ها نظر خصوصی ندید.بذارید بقیه هم نظرتون رو بخونند. این نوشته های دل منه. شما هم حرف دلتون رو برام بنویسید. )

 

خورشید از میون اینهمه پنجره اینهمه طبقه ی آخر وارد این جا شده بود و خودش را بر روی کاهوها انداخته بود. کاهوهای نازک خوش رنگ زیر نور خورشید رنگ می باختند. به زردی می زدند. چه قدر کاهو! چه کسی اینهمه کاهو را می خواهد؟ باد گرمی که از پنجره ی باز می آمد می زد به کاهوها. به پشم های کثیف گربه. به دانه های عرقی که از پیشانیش سرازیر بود. سردش شد. هوا دم داشت.

پسر آمده بود و به کاهوها نگاه می کرد. اما خریدارشان نبود. سعی کرد که لبخند بزند. خودش فکر کرد که خندیده. ما که ندیدیم. شما هم فکر کنید او خندیده. اتاقک کوچک پر از کاهو را از نظر گذراند. آن گوشه هم چندین گوجه بود. خیار هم داشت. همه چیز برای یک سالاد. حالا چه کسی سالاد می خواهد! معده ی پسر اینهمه جا نداشت. شیر آب را باز کرد. خنکایش را حس کرد. گربه نزدیک تر آمد. کاهویی را له کرد. پسر اخم کرد. انگار صاحب کاهوها بود. گربه را پیش کرد. گربه لنگان لنگان دور شد. شاید گربه چلاق بود. از خود خشمگین رو به گربه کرد. ( حالا فقط او بود و کاهوها. باد و آب و گربه.)

پسر با آن ابروهای پر پشت نگاه مظلومی داشت. خودش نمی دانست. نگاه گربه از او مظلوم تره. پس چه کسی دلش برای دیگری بسوزد؟ پسر شروع کرد:

" هی گربه کاهویی که له کردی جوون ترین کاهویی بود که میون یه دسته ی خیلی بزرگ جا داشت. انگار اونهمه کاهو به ترتیب سن از تیرگی به روشنی دور هم جمع شده بودند که از یکی مراقبت کنند. خوب تو لهش کردی! کاش می خوردیش. می دونی برای چی اینجام؟ اینجام از میون اینهمه کاهو خوباشو گلچین کنم. باهاش یک سالاد درست کنم. با هر کاهویی می شه سالاد درست کرد. اما اون سالاد یه چیز دیگه ست. سالادی که قراره شب روی میز کنار غذایی که مادر پخته قرار بگیره. با نوشابه ای که پدر خریده. باید حرف نداشته باشه. همه چیز خوبه کیف می کنی؟ تو که نمی فهمی. لهش کردی. حالا یه کاهو کم دارم. "

پسر در این مدت چندین دسته از کاهو ها را شسته و خرد کرده بود. سریع کار می کرد. دستانش به کار آشنا بود.

" گربه کاش ما مثل کاهوها بودیم. خانواده های پر جمعیتی هستند. صمیمی اند. ما همش سه نفریم. خب کمه دیگه. تو هم که تنهایی. از اون برگ هایی هستی که زود کنده شدند. فکر کن کاهوها وقتی از هم جدا می شند عوض می شند. اونی نیستند که قبلا بودند. اول از همه تنها می شند بعد شسته و تکه تکه. . اگه میان هزاران کاهوی عوض شدهمثل خودشان باشند نمی شه بشناسیش. حالا فکر کن من از پدر و مادرم جدا بشم. نه امکان نداره که جدا بشم. "

پسر سن کمی دارد پس دست های کوچکی دارد به رنگ سبز. سبز کاهویی. حرف که می زد لب را می گزید. حالا هم سکوت کرده و قرمز شده. گربه از او ساکت تره. نه خرخر می کند نه میو میو. فقط گاهی پای لنگش را نشان می دهد.

" بذار از خودم بگم اسمم آقا جواده. آقا جواد آخرشه. تو دوستی باهات کم نمی ذاره. مثل خودت بامرامه. مرامتو گربه که ساکت به حرف های آدم گوش می دی. "

باز ساکت شد. پسر داشت بغض می خورد. نه آقا جواد داشت بغض می خورد. با چشم های مظلومش کاهوهای قشنگ را انتخاب می کرد. چندین ظرف هم آورده بود. اتاقک پر شده بود از یه عالمه ظرف های کوچک سالاد. تمام مدت که گوجه ها و خیار را خورد می کرد فقط گفت:

" گوجه ها رو دوست ندارم. خیارو هم. فقط کاهو. اما کاریش نمی شه کرد. همه می گند سالاد بدون این دو تا یکم زشته. راستی گربه! این کاهوها مثل دنیا می مونند. چند تا گوجه و خیار می ذاری روشون. هیچ به درد نمی خورند. فقط خوشگلتر می شند. شاید برای اینکه دنیا باید خوشگل باشه. شاید هم برای وسوسه خوردن سالاده...

 ولی گربه سالاد به این خوشگلی به این رنگی یه ذره که ازش بخوری میذاریش کنار. نگاش هم نمی کنی. چون یه چیزی کم داره. یه ماده ی سفید که ترشه. شیرین هم هست. بهش می گن سس. همون مزه ی زندگی که اگه نباشه باید دنیا رو با همه ی خرت و پرت هاش بندازی دور. چرا داری این جوری به این سالاد نگاه می کنی. آره خوشگلند ولی یادت نره که یه دقیقه ی دیگه خورده می شه. رنگش رو هم فراموش می کنی. "

یه عالمه سالاد وسوسه انگیز درست کرده بود. خیره شان بود.

" گربه هنوز نظرت راجع به کاهوها عوض نشده. نبینم دیگه لهشون کنی. من و این کاهوها با هم زندگی کردیم. دوست داشتم یه کاهو بودم. اونا هوای همدیگه رو دارند. "

گربه لنگان لنگان به سمت جواد آمد. خودش را به پاهایش مالید. نوازش می خواست. اما جواد در عالم دیگری بود. شاید جای آن تک کاهوی زیبا و باریکی که میان صد کاهوی دیگر خوابیده بود. جواد قصد خواب داشت. انگار جواد خسته بود. اما ثانیه ای نگذشته بود. نگران شد. چهره اش سرخ تر می شد. آشفته به ساعت نگاه می کرد. با دستان لرزان آن سالاد خوش رنگ سه نفره را درست کرد. نگاه از ساعت بر نمی داشت. شروع به شمارش کرده بود. یک. دو... ده. چه زود تمام شد. بیشتر از ده را نمی دانست!

" هی گربه بهت گفتم آقا جواد باحالا نه! گفتم آخرشه. تو دوستی و همه چی نه؟ گفتم اهل دروغ و اینا نیست. مثل خودت با مرامه. خب حالا شاید دیگه تو رو نبینم. شاید تو مثل این کاهو خورد بشی شاید من. پس آقا جواد یه دروغ بهت گفت."

گربه به آن سالاد کوچک نگاه می کرد. اما جواد عجله داشت. سریع سالاد را روبه روی گربه گذاشت. گربه از سالاد دور شد. انگار می گفت : جایش کنار غذای دست پخت مامان نوشابه ی خرید باباست. که جواد گفت:

" مال تو... ندارم...صاحبای این سالاد رو ..."

گربه هم کمی از سس سالاد را لیس زد. آنگاه میان اولین خنده ی جواد. صدای زمختی برخاست: " هی جواد! چند تا سالاد بیار باسه مشتری. " جواد نفس راحتی کشید. انگار ترس از وجودش رفته بود. مرامش را در مقابل گربه خریده بود. خواست برود که گربه میو میو صدا کرد. پای لنگش را که بالا گرفته بود پایین گذاشت و با ان جستی زد. جواد فقط خندید.



نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم اردیبهشت 1389 توسط zohre
درباره وبلاگ

به عشق نوشتن زندگی می کنم. تنها اسم رمانمه که چاپ نشده. 4 سال روش زحمت کشیدم اما الان زیر تخت خاک می خوره. من می نویسم تا شاید یه روزی یه جایی یه وقتی یه چیزی یه کسی...
zori_neyney@yahoo.com
bahar 20