این جنجالی ترین داستانی بوده که تا حالا نوشتم. به خاطر این داستان محکوم شده به بی اعتقادی و بی دین و ایمانی. گرچه که من خندیدم ولی دوس دارم بخوندید و بگید سزاوار چنین حکمی ام؟؟؟؟؟؟ این داستان رو برای همه ی دوستای هم کلاسیم خوندم همون بیشتر مهربونایی که اینجا برام کامنت می ذارن. با اینکه نظراتتون رو بهم گفتید اگه اینجا هم بنویسید که یادگاری بمونه کلی مهربون ترید.
و اینکه داستان جدید نمی ذارم چون که ه ه ه ه... خب تنبلم دیگه و ناامید که اینهمه نوشتم چی شد که یه نوشته دیگه به همه شون اضافه بشه. واقعا که چی؟ همین الانشم میان و می گند که می دونی من حس داستان خوندن ندارم. حالا انگار من گفتم تو رو خدا بخونید... من نمی خوام که ملت رو داستان خون بکنم. اصلا مگه من کی هستم؟ اصلا ولش کن.
سرش را به سمت پایین کج کرد
. یه نگاه به ارتفاع انداخت. سرش را به سمت من می چرخاند و می گوید: - یعنی از همین جا بپریم؟بهش نگاه می کنم
. می فهمد که می گویم چه فرقی می کنه ؟ و او همین جوری بهم می گوید:- قبلش قراره یه کاری بکنیم.-
آره یه کاری می کنیم.-
یه چیزی بخوریم؟-
تو که غذا نمی خوری.او می خندد
. باد می آید و موهایش روی صورتش پخش می شود. اخم می کند وسعی ندارد که موها را از جلوی چشم هایش کنار بزند. آخه الان سرش را رو به من گرفته. هر دو می دانیم که با چشم های بسته هم همدیگه را می بینیم. و من با چشم های تماما باز جز او هیچی نمی بینم. او سنگ کوچکی را در دستانش گرفته. به جلو خم می شود و سنگ را پرتاب می کند. سنگ حتا دیده هم نمی شود، که چه طور به آن انتها می رسد. عمیق می خندد: - یعنی ما مثل این پودر می شیم؟من او را از بحرم
. و با این خنده به من گفت که پشیمان نیست. پشیمان نیست که الان اینجا کنار من نشسته. مثل من نمی تواند چیزی بخورد، بخوابد. و اگه الان اینجا نبود نفس کشیدن هم محال بود. هر چه قدر که بخواهد باد بیاید. انقدر شدید که چهره او را پشت موهایش مخفی کند. صدایش آرام از کنار گوشم عبور می کند.-
قبلا اینجا اومدیم؟بهش نگاه می کنم
. می خندد. خودش هم می داند که همه جا مثل هم و یک جور است. مگه فرقی می کرد که ما به جای لبه این ارتفاع هر جای دیگه ای بودیم؟ او از نزدیکی من بلند می شود. نگاهی به اطرافش می اندازد. از این دور بهش نگاه می کنم. همراه باد شدیدی که می آید تکان می خورد. می ترسم باد او را بدون من ببرد. بهش گفته بودم چون غدا نمی خوری انقدر سبک شدی. او خندید و بهم گفت: _ آخه من که به زمین نچسبیدم.من نمی دانم چه جوری شروع شد
. فقط هر روز دختری را می دیدم، که چشم های غمگینش عصبانی ام می کرد. و لب هایش که بهم لبخند تلخ می زد. بعد همه چیزم را مسخره می کرد. اینکه من به چی می خندم؟ چرا شادم؟ اول هر صبح چشمم به چشم هایش می افتاد و تمام روزم را خراب می کرد. تا اینکه یه روز بهش گفتم:_
تو با دنیا جنگ داری؟ کلا با من مشکلی داری؟او بدون اینکه نگاهم کند گفته بود
: - مگه من شما رو تا حالا دیدم؟ من که با خودم مشکلی ندارم.من همانجا بی خیالش شدم
. گفتم دختره دیوانه است. اما بعدش. بعد از یه مدتی. یه مدتی که برام خیلی سخت گذشت. یه روز دیگه روبه رویش ایستادم و گفتم:_
دنیا، من دوست دارم تو رو هر روز ببینم.و ایندفعه مرا می شناخت
. از بس در این مدت خیره از دور نگاهش کرده بودم. بهم گفت: - من از دیدن هر روزه ی خودم توی آینه خسته ام. تو چه جوری می گی که دوست داری هر روز من رو ببینی؟من کم آوردم
. هنوز هم در مقابلش کم می آورم. باد هم چنان می آید. او را می بینم که کنار یک نفرایستاده و با او صحبت می کند. به سمتش قدم برمی دارم. دارد خنده هایش را تحویل زنی که روبه رویش ایستاده می دهد. من می توانم با چشم های بسته بهش برسم. می توانم بوی او را حس کنم. حتا اگه باد به هر جا پخشش کند. زنی که کنار دنیا ایستاده بهم می گوید: - پسرم این دختر راست می گه که می خواید بپرید؟ آخه چه چیزی دلیل می شه که شما با هم خودکشی کنید.دنیا می خندد
. من به صدای خنده ی او گوش می دهم و برای لحظه ای یادم می رود که زن چه گفت. دنیا بهم نگاه می کند. و چون سکوت کرده ام مثل همیشه جای من می گوید: - پس چی کار کنیم؟ ما خیلی فکر کردیم. هیچ راهی نیست. ما نمی تونیم غدا بخوریم. بخوابیم. اگه کیا اینجا نبود من نفس هم نمی کشیدم. دنیا تموم شده خانوم.-
دخترم ازدواج کنید.-
یعنی از هم متنفر بشیم؟-
دعوا نمک زندگیه.-
اما نمی شه که لبی را بوسید و بعد بهش سیلی زد.زن از حرف های عجیب دنیا فرار می کند
. آخه فقط من به شنیدن حرف هایش عادت دارم. فقط من می فهمم که چه می گوید. قبل از اینکه زن برود دنیا دنبالش دوید و ازش پرسید: - فقط ما قبلش چی کار کنیم؟ یه کاری رو بگید که ما قبلش انجام بدیم. برای آخرین کاری که با هم انجام دادیم.زن گفته بود
:- ازدواج کنید. بچه دار بشید. بچه همه ی مشکلات رو حل می کنه.او هنوز به فرار زن و حرف هایش می خندد
. آرام بهم می گوید: - انگار می شه که آدم یکهو ازدواج کنه و بچه دار بشه. انگار ما انقدر وقت داریم.به زن نگاه می کنم که دارد تنهایی از ما دور می شود
. آره من حاضرم اینجا بارها و بارها همراه دنیا به پایین سقوط کنم و دنیا را برای همیشه ترک کنم. تا اینکه یه روز، توی این سن، مثل این زن تنها به چنین جایی بیایم. دنیا چشم هایش را روی من ثابت کرده. چشم هایی که هر بار یه جوربه نظر می آیند.اول ها همیشه مشکی بود. اما حالا که می خندد قهوه ای می شود. و اگه خیلی بخندد رنگ چشم های من می شود.-
کیا؟-
بله؟-
تا اون ته بریم. بعد از دور بدویم بپریم.او به جای من دوست دارد بدود
. ما که تمام خیابان های این شهر را با هم دویده ایم. اول من می خواستم تا آخر دنیا با هم بدویم. اما حالا دوست دارم ساعت ها بی حرکت بایستم، هیچ حرفی نزنم. نخندم. دنیا بهم گفته بود: - تو مثل من شدی.ودنیا سکوتش را شکسته بود
. حالا همش می خندد و دیگه چشم های غمگینش را به رخ دنیا نمی کشد. به جای من هم حرف می زند. ما خیلی عوض شدیم. اما نه،انگار یه نفر جای ما را با هم عوض کرده. دنیا به مردی نگاه می کند که دارد به سوی ما می آید. این مرد با ریش های سپیدش، درست به اندازه ی بودن دنیا اینجا کنار من مثل یه خوابه. مرد خیلی نزدیک می ایستد و عمیق به ما نگاه می کند. خیره به دنیا می گوید: - دخترم این وقت صبح با این پسر اینجا چی کار می کنی؟دنیا بلند می خندد
:- آقا باور کن کار بدی نمی کنیم.مرد هم چنان پر از شک به ما خیره است
. چه فکری می کند؟ دو جوان هم سن ما جز این که از دنیا دل کنده باشند و بخواهند بروند، چرا باید به چنین جایی بیایند. با این ریش های سپید حتا این را نمی داند. دنیا به جای هر دویمان صحبت می کند:- می دونی آقا، ما نمی دونیم چرا هیچی قشنگ نیست. هیچ کاری نمی تونیم بکنیم. من به جز اون هیچی توی این دنیا نمی بینم. چند وقته که ما غذا نمی خوریم. نمی خوابیم. اگه کیااینجا نبود من نفس هم نمی کشیدم. وقتی هم که با همیم دنیا از حرکت می ایسته. آخه دیگه تا کجا می خواد بره. ما که کارمون با دنیا تموم شده.مرد ریش سپید سرش را تاسف بار تکان می دهد
. حالت موعظه به خودش می گیرد. مثل همه ی همه ی آدم هایی که این مدت پندمان دادند. آدم هایی که حرف ما را نمی فهمیدند و ما هم نفهمیدیم آن ها چه گفتند.-
ای وای. ای وای. چرا باید جوون های ما به چنین جایی برسند. به خدا قسم به خدا قسم این عمل حرامه. انسان آفریده شده برای عشق به آفریدگارش. نباید یه پدیده را این طور پرستید. نباید جز خودش بخواید برای دیگری فنا بشید. این عشق های زمینی باید شما را به خودش برساند. باید به خدا برسید نه اینکه آخرش خودتان را به این پرتگاه برسانید که با هم بمیرید. باید توی این دنیا زندگی کنید تا خودش صدایمان کند. نمی شه که همین طور از روی دنیا پر بکشید و برید. نمی شه که آخر دنیا رو خودتون رقم بزنید.-
آقا شما مثل کتاب های دینیمون حرف می زنید. من اصلا نفهمیدم چی گفتید؟مرد حالا رو به من می کند
: - آخه جوان من یه عاشقم. عاشق خودش.مرد اشک می ریزد
. بهش می گم: - پس چرا اینجایی؟-
اومدم بهش بگم صدام کنه. برم پیش خودش. خسته شدم از اینهمه دوری. بهش بگم من از این دنیا دل کندم و دل به آن دنیا بستم.و دنیا از او هم پرسید
: - ما قبلش چی کار کنیم؟ بالاخره باید یه کاری بکنیم.مرد میان هق هق گریه هایش می گوید
: - توبه، توبه کنید. بخواید که بعد از همه ی گناهاتون بخشیده بشید. توبه کنید.ما مرد را همراه گریه هایش تنها می گذاریم
. نمی دانم ما چه گناهی کرده ایم ولی حداقل او هم مثل ما بود. او هم مثل من به یه دنیای دیگه دل بسته بود.-
تو فهمیدی مرد چی گفت؟برایش سر تکان می دهم او هم می خندد
. دنیا از کنارم دور می شود. حالا که من مثل یه مجسمه شده ام، او گاهی بدون من می دود. دنیایی که اول ها دویدن را دوست نداشت. مثل همیشه سریع روی نوک انگشت هایش حرکت می کند. بیشتر شبیه رقصیدن می ماند تا راه رفتن. من هیچ وقت صدای قدم هایش را نمی شنوم. پس هر وقت صدای گام هایی را نشنیدم، می فهمم که مال اوست. باد همراه با سوزشش شروع به بارش می کند. دانه های برف آرام روی زمین می نشیند. انگار فقط برف کم بود. حالا من واقعا شک کرده ام که خواب می بینم؟ دنیا با همان قدم های آرام باز می آید کنارم. سویشرت نازکش را در آغوش گرفته و می لرزد.او نگران بهم می گوید
:- قرار نبود که برف بیاد.برف تنها دلیل توی این دنیاست که او دوستش دارد
. شاید حالا که برف می آید شک کرده. اشک هایش را روی گونه اش حس می کنم. با چشم های پر از اشکش نگاهم می کند. من خیره آن چشم ها می شوم. این روزها چشم هایش را زیاد اشکی دیدم. اولین بار وقتی بود که بهش گفتم:- به آخرش رسیدم. من دیگه از دنیا هیچی نمی خوام. کارم اینجا تموم شده.او گریه کرد و گفت
: - بدون من؟و او هیچ جوری قبول نکرد که من نمی توانم حتا تصور کنم
. دوست دارم برای همیشه زنده باشه. او انقدر اشک ریخت تا من تسلیم شدم. و حالا که دارد برف می آید امکانش هست که شک کند؟ بگذارد من بروم. و الان این طور از سرما نلرزد. کتم را روی شانه اش می اندازم. اشک چشم هایش محو شده و خیلی راحت به تی شرت نازک من می خندد.-
تیریپ لاو اومدیا.این صدای نا آشنا شنیده می شود
. بعد دختری که با خنده اش مسخره مان می کند کنارمان می ایستد.-
آخه کی؟ کدوم عاشقی قرار می ذاره شیش صبح اونم اینجا؟ که شما دو تا گذاشتید.سرم را به سوی دنیا می چرخانم
. به این دلیل در مقابل دختر سکوت کرده چون هنوز دارد به من می خندد. به من که دانه های برف روی مژه هایم نشسته و دارم می لرزم.-
نه مثل اینکه واقعا عاشقیدا. نگاهاتون منو کشته...دنیا با خنده اش می گوید
: -آره. اینم آخرین برف ماست.و دختر بالاخره ما را جدی می گیرد
. او هم شروع کرده است به صحبت کردن. نزدیک تر به دنیا ایستاده و طوری حرف می زند که انگار او را بیشتر از من می شناسد. ولی من خوشحال نخواهم شد. پس اگه آخرین برف است او پشیمان نشده.-
ببین دنیا جون. تو مگه تا حالا چند تا پسر رو دیدی. با چند تاشون این ور اون ور رفتی که فهمیدی دیگه هیچی از این دنیا نمی خوای. اصلا عشق چیه؟ عشق کشکه. اینو هم نمی دونید. قرار نیست که با یه نفر تا همیشه بمونی که بعدش بخوای باهاش بمیری. خرهم نشی بری تو خط ازدواج و بچه و هزار تا کوفت دیگه. برو خوش باش عشق و حال کن تا یکی خسته ات کرد دیلیتش کن بروبا یکی دیگه. باید همین جوری توی این دنیا زندگی کرد.-
یعنی مثل حیوونا باشیم.-
چی میگی بابا دلت خوشه. صد رحمت به حیوونا. نمی دونم کی گفته که آدم ها از حیوونا بالاترند. باز حیوونا برای همه چی یه پایانی دارند. این آدم هاند که از هیچی سیر نمی شند و همه جا رو به گند می کشند.دختر به من نگاه می کند و منتظر جوابی از من است
. صدای آشنای دنیا جواب مرا بهش می دهد:- ما کاری با دنیا نداریم. ما کاری نداریم که چه قدر زشته و همه ی آدم ها چی کار می کنند. مگه من چند تا قلب دارم که هر دفعه بدمش به یکی.-
اصلا شما دو تا چند وقته که با همید؟نمی دانم
. ما روزهای بودنمان با همدیگه را نشماردیم. فقط من حس می کنم او همیشه در زندگی من و کنار من بوده. دنیا هم مثل من در مقابل این سوال سکوت می کند.-
حالا رابتطون در چه حد بوده؟ تا کجا رفتید که آخرش به اینجا رسیدید.-
کیا ما کجاها رفتیم؟ نمی دونیم اخه همه جا که شبیه به همه.-
کجاها نه گوگولی، تا کجا. اصلا من می گم قبل از اینکه خر بشی. البته خر که شدی ولی...او دنیا را از من دور می کند و می خواهد که نظرش را عوض کند
. دانه های برف هنوز آرام می ریزند. اگه نپریم و فقط توی این برف باقی بمانیم، یخ خواهیم زد. و یا اگه دو روز دیگه نخوریم و نخوابیم. برف روی موهای دنیا نشسته. کتم دارد از روی شانه هایش می افتد. یخ زدگی دست هایش را حس می کنم. دختر هم می رود و دنیا کنار من می آید. با چشم های متعجب نگاهم می کند.-
چرا من نمی فهمم که بقیه چی می گند؟ من ازش پرسیدم که چی کار کنیم؟ می گفت که من یک شب رو با تو باشم، اینجوری هم یه کاری کردم هم عشقم در جا تموم می شه. آخه چه طور ممکنه که من شب بخوابم و صبح که بیدار شدم...-
دنیا؟-
هان؟-
زیاد بهش فکر نکن.باز کنار همدیگه می ایستیم
. من به دنیا نگاه می کنم. او بهم گفته بود که از دیدن خودش توی آینه خسته است. خوب بعد از آن روز شاید او به خودش توی آینه نگاه نکرد. به جایش من همیشه نگاهش می کنم. زیر پایمان از برف سفید شده. جای پاهای دنیا را روی برف دنبال می کنم. انگار یک جا ایستادن برای او محال شده. کاری که من همیشه می کنم. او یک جایی کنار جای پایش ایستاده. پسری مشکی پوش روی زمین نشسته و با او حرف می زند. حتما الان دنیا دارد به او می گوید که: - ما نمی تونیم چیزی بخوریم، بخوابیم. اگه کیا اینجا نبود...کنار دنیا می ایستم
. پسر به من نگاهی می کند و می گوید: - پس واقعا با همید.رنگ مشکی لباسش چشمم را می زند
. به مشکی عادت ندارم. پسر دوباره نگاهی به ما کنار همدیگه می اندازد. یه سیگار روشن می کند. بوی دود را زودتر از شعله کبریت حس می کنم. پسر سیگار را گوشه ی دهانش می گذارد. سرش را چندین بار پیاپی تکان می دهد و می گوید: - ای ول، ای ول. واقعا خوشم اومد. واقعا ای ول دارید. حتما این کار رو بکنید.دنیا می خندد
. - تونصیحتمون نمی کنی؟-
نه من خوشم اومد. خیلی. اگه خودمم یه روز یه بامرام پیدا کردم همین کار رو می کنم. حتما میام همین جا. بالاخره دو نفر رو توی این دنیا دیدم که می دونند واقعا چی می خواند. آره خوشم اومد.پسر به دودهای سیگارش خیره شده و چندین بار می گوید، که حتما این کار رو بکینم
. معطلش نکینم. دنیا سوالی را ازش می پرسد که جوابش را نمی دانیم. سوالی که هیچ کس جوابش را نمی داند. پسر بالاخره سیگار را از گوشه ی لبش بر می دارد. سیگار را رو به من می گیرد.-
این رو بگیربا هم بکشید. بهت قول می دم این تنها کاریه که توی دنیا ارزش انجام دادنش رو داشته باشه.سیگار را از پسر می گیرم و بهش نگاه می کنم
. به اینکه چه طور می سوزد. پسر از روی برف ها بلند می شود. قبل از اینکه برود می گوید: - بعد از سیگارم از طرف من یه تف بنداز به دنیا.پسر می رود و جای پاهای سیاهش روی برف می ماند
. دنیا شانه به شانه ام ایستاده. او هم به سیگار توی دستانم نگاه می کند. سیگار می سوزد. خاکسترش می ریزد روی برف و دودش بالا می رود. انقدر نگاهش می کنیم تا تمام می شود.-
خوب حالا چی کار کنیم؟ قبلش باید یه کاری انجام بدیم دیگه. یه کاری که همه می کنند. آخرین کاری که با هم انجام داده باشیم.و من ذهنم از هر کاری خالی است
. اصلا همه چی کار می کنند؟ چه کارهایی هست که برایشان هیچ وقت تمام شدنی نیست؟ چرا یکی از آن ها به ذهن من نمی رسد؟ و دنیا تنها کاری که می داند را تکرار می کند:- یه چیزی بخوریم؟-
تو که غذا نمی خوری.