<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>my stories</title>
<link>http://ttanha.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 01 Dec 2011 18:04:09 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>رویایی عجیب</title>
<link>http://ttanha.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;رویایی عجیب دیدم&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو بودی؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;او که طول شب با من بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سرد و آشفته&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مثل سایه ی مرگ&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و باز اسیری بودم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حتی در این رویای تلخ&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دانم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو بودی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آن چهره ی غریب &lt;/p&gt;&lt;p&gt;که حسی آشنا داشت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;محو می شدی اما &lt;/p&gt;&lt;p&gt;در این نیستی می دیدمت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو بودی؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;آن شبح کنارم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;که مرا ترسانده&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باشد اینبار تو باش&lt;/p&gt;&lt;p&gt;لولوی پشت پنجره&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا آزار ببینم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دانم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو بودی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;او که از من به خودم نزدیک تر&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همچو خاری بر جای جای تن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با من بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاه خیلی نزدیک &lt;/p&gt;&lt;p&gt;با نجوایی آرام در گوشم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و پنجه های استخوانی تو &lt;/p&gt;&lt;p&gt;چون حساری بر وجودم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نه، تو نبودی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آن کابوس که طول شب با من بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نزدیک و نزدیک تر&lt;/p&gt;&lt;p&gt;لحظه ای از من نگذشت &lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا بود و&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو هیچ گاه نبوده ای&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 01 Dec 2011 18:04:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttanha&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>ttanha</dc:creator>
<guid>http://ttanha.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> کفش های من</title>
<link>http://ttanha.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرش را پایین انداخته بود و فقط راه می رفت. قدم هایش را تماشامی کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- یه لحظه وایسا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدا از صاحب پاهایی بود که کنارش قدم بر می داشت. الان آمده؟ آن پاهای بزرگ ازش دور می شود. نه از اول داشتیم با هم می اومدیم. از اول پا به پایم قدم بر می داشت؟  به کفش های کوچکش نگاه می کند. از اول کنارم بود، این کتانی های بزرگ پسرانه. خیلی بزرگ پسرانه ... سرش را می چرخاند و راهی که آمده را نگاه می کند. اینجا کسی نیست. اینهمه سر بالایی را پیاده آمده؟ پس چه زود امد. نگاهش را دوباره می اندازد به پاهای پسر. چرا کفش هایش سبزه؟ سبز نبود. حتما سبز بوده. حتما از اول خوب نگاهش نکرده. نگاهش را از روی کفش های خیلی بزرگ پسر بالا می برد. انگار تازه برای اولین بار است که او را دیده. چه قدر گنده ست. آن پاهای بلند و شانه های پهن و بازوهای خیلی کلفتش. قبلا اینجوری نبود. حتما از دور انقدر گنده دیده می شود. پسر روبه روی در ورودی ساختمانی ایستاده. دارد در را بررسی می کند. دستگیره در را می چرخاند و مطمئن می شود که بسته است. بر می گردد و به سمت او می آید. باز نگاه می کند که چه طور با آن  پاهای گنده قدم بر می دارد. شاید کفش هایش باعث می شود که انقدر گنده باشند. پسر از پله ها پایین می آید. کیفی که روی شانه اش انداخته تا زانویش می رسد. هنگام راه رفتن کیف به پایش می خورد و صدا می دهد. چهره اش را درهم می کند. این صدا را دوست ندارد. خب چرا انقدر بند کیفش بلنده؟ یه بار دیگه کنارش می ایستد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- این در بسته ست باید از اون یکی بریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و آن پاهای بزرگ  ازش جلو می زند و او روانه اش می شود. حداقل جلوتر که باشد به تابش مستقیم خورشید فکر می کند.  سرش را رو به آسمان می گیرد. چه قدر روشنه. ازنور شدیدش به سختی می تواند ببیند. آسمان سفیده و آبی نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- چرا نمی یای پس؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; هرحرف او باعث می شود که به پاهای بزرگش نگاه کند. کنارش می ایستد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- ببین از این در باید بریم تو. حراستش هیچ وقت نیست ولی جدا بریم بهتره. تو پشت سر من بیا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کفش هایش کثیفه. برای همین امروز سبز شدند. به دروازه ی بزرگ روبه رویش نگاه می کند. و بعد به اتاقک کوچک کنار در. به مرد و زنی که آنجا هستند. ناخودآگاه مقنعه اش را جلو می آورد. قبلا اینجا نبوده. معلومه که هرگز نبوده. دوباره به زن و مرد توی اتاقک نگاه می کند. و پسر آن روبه رو با اخم منتظرش ایستاده تا هر چه زودتر بیاید. حتا از خطوط صورتش می خواند که چه می گوید. باز دور ایستاده و به نظر خیلی گنده و دراز می اید. از اول انقدر بدقواره بود؟ بازوها و شانه هایش خیلی پهنه اما  ران و ساق پای باریکی دارد. بعد این پاهای باریک روی یه کفش خیلی گنده قرار گرفته. قبل از اینکه دوباره به اتاق حراست نگاه کند. لرزش گوشی توی جیبش را حس می کند. گوشی را از جیبش در می آورد. صفحه گوشی یک پیام از طرف مریم را نشانش می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; کجایی تو پس؟ چرا دانشگاه نیستی؟ زود باش بیا... &quot;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوشی را توی جیبش می گذارد. چهره ی خشمگین پسر را می بیند و از رو به روی اتاقک رد می شود. وقتی رد شد بر می گردد و پشت سرش را نگاه می کند. یعنی رد شدم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- معلوم هست داری چی کارمی کنی؟ چرا نمی یای یه ساعته اینجا وایسادم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاه می اندازد به ساختمان روبه رویش که انگار ورودی اصلی است. و دو مردی که رو به روی در ایستاده اند. به کفش های بزرگ پسر اخم می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- مگه نگفتی این آخریشه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- تو پشت سر من بیا. اینا نگهبانند کاری ندارند که.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و پسر باز جلوتر رفت. رفتنش را نگاه می کرد. این حراست اصلیه معلومه که از دانشجوهایش کارت می خواهد. من که دانجوی اینجا نیستم. دنبال این آدم گنده دارم کجا می رم؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- خانوم شما دانشجوی اینجایی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرش را بلند کرد. روبه روی در ورودی بود. به پشت سرش و راهی که آمده نگاه کرد. چرا این راه را آمد؟ سرش را بلند می کند تا چهره ی مرد را ببیند. سرش را بالا و بالا تر می برد. پشت چهره ی مرد نور خورشید هم چنان مستقیم می تابد. کفش های مرد کتانی نیست اما با ان نوک تیزش شبیه یه قایق بزرگ می ماند. یه قایق خیلی بزرگ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- خانوم به چی نگاه می کنی؟ کارتت رو ببینم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کارت همراهش را به مرد می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- دانشجوی اینجا نیستی که... پس چرا ازت پرسیدم گفتی دانشجوی اینجایی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من گفتم؟ پسر خودش را به آنها می رساند و در مقابل سکوت او می گوید: - خانوم مگه شما نیومدید توی کلاس های کمک های اولیه دانشگاه پزشکی اینجا شرکت کنید؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد لبخند تمسخر آمیزی زد و در حالی که کارت او را توی دستش می چرخاند گفت: -خانوم!!! ... می خوان بگن که با هم نیستند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوشی توی دستش دوباره لرزیده بود. به صفحه اش نگاه کرد. دوباره پیامی از طرف مریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; امتحان دو دقیقه دیگه شروع می شه. باورم نمی شه که نیومدی اصلا کجایی؟ می دونم خونه نیستی. اگه می تونی خودت رو برسون این امتحان رو از دست بدی دیگه تمومه ها... &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرش را بلند می کند. مرد پسر را راهی کرده که برود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- خب شما خانوم بفرمایید توی کلاس های کمک های اولیه تون شرکت کنید کارتتون پیش من می مونه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به کارتش که توی دستای مرد هم چنان میچرخید نگاه کرد. به آن پاهای بزرگ قایقی. از مرد دور شد. سرش را پایین انداخت و مسقیم راه رفت. از چند راهرو عبور کرد. ساختمان اینجا را نمی شناسد. از کجا باید بشناسد؟ چند تا پله را طی کرد. هم چنان داشت می رفت که صدای پاهایی آمد که به سمتش می دوید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- وایسا. داری کجا می ری؟ چرا نیومدی پیش من با دوستام اونور منتظرت بودیم. چی شد یارو چی گفت؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دست روی جیبش کشید. سنگینی کارتی که تا لحظه ای پیش توی جیبش بود را حس نمی کند. سرش را پایین می اندازد. به روی کتانی های پسر. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- بیا یه چیز باحال بهت نشون بدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستش را گرفت که همراه خود بکشد. جیبش بدون کارت خیلی خیلی سبک تر شده. دستش را پس کشید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- ای بابا اینجا کسی نیست حراستم نداره. چه قدر ترسویی تو...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دنبال کفش های بزرگ پسر روانه شد. او هم چنان جلو می رفت. روبه روی یک در ایستاد و دستگیره اش را چرخاند. داخل شدند. پسر با خوشحالی به روبه رویش اشاره کرد و گفت: - نگاه کن... جسد انسانه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاه انداخت به آن چیزی که روی تخت بود. شبیه اسکلتی بود که یه پوست سیاه رویش کشیده شده باشد. بیشتر گوشت هایشان آب شده بود. نفس کشیدن در فضای اتاق برایش سخت بود.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- نمی ترسی؟  ترم یک بیشتر دخترامون غش کردند یا از بوش حالشون بد شد... ببین من با چه چیزایی سر و کار دارم. ما باید روی بدن اینا کار کنیم. بوی بدش مال ماده ی نگه دارنده ایه که بهش می زنن تا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر دو تا جنازه مرد بودند. کتانی های پسر جلوی چشم هایش بود. نگاه انداخت به پاهای دو جنازه. با اینکه کفش پایشان نیست، و به جز یه تکه پوست سیاه خشک شده چیزی ندارند... پاهای هر دو جنازه چه قدر گندست! چهره اش را درهم کرده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- به کجای جنازه داری نگاه می کنی شیطون؟... می خوای بگی نمی ترسی دیگه. می خوای یه کاری  کنم بترسی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسر با یه حرکت سریع کمرش را گرفت و او را از روی زمین بلند کرد و لبه ی تخت نشاند. می توانست پاهای گنده جنازه را چسبیده به رانش ببیند. گوشی توی جیبش لرزید. پیام را خواند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; اصلا فکر نمی کردم امروز نیای. بعد از تمام حرف های دیروز. بعد از این که اینهمه تلاش کردم و بهت گفتم دوست دارم. می دونستی چه قدر برام سخت بود و تو فقط سکوت کردی. ازت خواهش کردم امروز باهام حرف بزنی. پس من احمقم که فکر کردم با سکوتت خواهشم رو قبول کردی. اینبار دیگه خواهش نمی کنم من باید باهات حرف بزنم. کجایی؟؟؟ &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرش را از روی صفحه گوشی بلند کرد. صورت پسر خیلی نزدیکش آمده بود. خواست سرش را پایین بندازد که چشم های بسته پسر چسبید به صورتش و لب های خشکش روی لبش. باید سرش را می چرخاند و اطرافش را نگاه می کرد. نمی توانست و در اغوش بازوهای کلفت او اسیر شده بود. من کجام؟ چرا اینجام؟ توی این دانشگاه پیش این جنازه ها و این پسر گنده احمق چی کار می کنم؟ پسر به آرامی سرش را عقب برد و چشم هایش را باز کرد. کاش حراست الان اینجا بود. حالا که باید باشد... سرش را پایین انداخت که حداقل این کفش های بزرگ را ببیند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- بریم عزیزم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در مقابل این حرف سکوت کرد. از روی تخت پایین پرید. دیگه پسر را نگاه نکرد. از اتاق خارج شدند. برنگشت که جنازه ها را نگاه کند. از پله ها بالا آمدند. باید زود می رفت. اول باید کارتش را پس می گرفت. در نیمه های راه پسر ایستاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- ببین عزیزم... می شه خودت بری من الان اینجا کلاس دارم. نگران نباش برو همون اتاق حراست کارتت رو بهت می ده. بازم ببخشید که نمی تونم تا خونه برسونمت.    &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و بار دیگه گوشی توی جیبش لرزیده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; زود بیا خونه. کجایی؟؟؟ &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برنگشت رفتن پسر را نگاه کند. بقیه پله ها را دوید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توی اتاق حراست ایستاده بود. به گوشی توی دستش نگاه می کرد. صدای قدم هایی را شنید و سرش را بلند کرد. مردی که روبه رویش ایستاده بود گفت: - خب خانوم چی شده؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- کارتمو گرفتند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پوزخند از روی لبهای مرد نمی رفت: - کی گرفته؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- نمی دونم. اون آقایی که دم در بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد اینبار بلند خندید و پشت میزش نشست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- اون آقایی که دم در بود؟؟!!... اون آقا خودم بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاه انداخت به کفش های مرد. آره کفش های خودشه. چرا چهره اش را نشناختم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- خب... دوست پسرت کو؟ اینجا می خواستید چی کار کنید؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قرار بود بهش جسد نشان بده. نه قرار نبود. چرا همراهش به اینجا امد؟ امروز امتحان داشت. باید می رفت دانشگاه خودش. باید امتحان می داد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- فقط  نگو که نامزدته و این حرفا که... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوشی توی دستش لرزید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; کجایی؟ مگه قرار نبود زود بیای خونه؟ باید بریم بیمارستان بدو...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- از وقتی که کارتت رو گرفتم تا وقتی که بیای دنبالش نیم ساعت طول کشید. این نیم ساعت رو کجا بودی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای اولین بار در امروز پیامی را جواب داد. نوشت: &quot; حالش خوبه؟ ... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرش را بلند نکرد و منتظر جواب شد. این طوری خنده روی لب های مرد را هم نمی دید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- اول که می یای و می گی دانشجوی اینجایی. یعنی ما رو احمق فرض می کنی که دانشجوهای اینجا رو نمی شناسیم. بعد دوست پسرت می گه کلاس داری می ری و نیم ساعت بعد میای سراغ کارتت و خودتم می زنی به اون راه که من رو نمی شناسی. خب؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوشی لرزید و روی صفحه اش حک شد : &quot; فرقی نکرده. کجایی؟ زود بیا... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشم هایش می سوزد. پلک هایش را چندین بار بر هم کوبید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- من باید زود برم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- اول که داشتی می اومدی بهت نمی خورد عجله داشته باشی حالا که اینجایی عجله داری و دیرت شده. فعلا هستی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاهش را انداخت رو کفش های مشکی و براق مرد. نزدیک یک ساعت است که توی این اتاق نشسته. دیرش شده، باید زود برود. از اول باید می رفت. نباید می آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد هم چنان حرف می زند. حتا نمی تواند بفهمد که چه می گوید. گوشی توی دستش مدام می لرزد و به جای جواب دادن به مرد به  آنچه آنجا نقش بسته نگاه می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; صبح دیدم که جلوی ورودی دانشگاه اومد دنبالت و سوار ماشینش شدی. حالا بازم روت می شه به من بگی دوست پسرنداری. اصلا چرا سوار شدی مگه امتحان نداشتی تو؟ واقعا به خاطر اون دیگه نمی خوای منو ببینی؟ اصلا معلومه چته؟ چیزی شده یه هفته ست که جوابم رو نمی دی. الان کجایی؟ &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و قبل از اینکه چشم از صفحه بردارد پیام دیگری آمد با همان شماره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;  اون دوست جدیدت هم امروز دنبالت می گشت. می گفت قرار بوده امروز باهات حرف بزنه. حتما برات لذت بخشه که خودت با دوست پسرتی و دو تا پسر احمق رو اینجا الاف خودت می کنی.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چرا سوار شدم؟ نمی دانم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- یه بار دیگه می پرسم اینجا چی کار داشتی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; می تونی تا ابد جوابم رو ندی. فقط بگو الان کجایی؟ جدی نگرانت شدم... &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاهش را از صفحه گوشی انداخت به کفش های براق مرد. سکوت کرد. شاید سوار شد چون...  نه اینجا هیچ کاری نداشت. یه جفت کفش دیگه کنارکفش مرد ظاهر شد و با هم حرف زدند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- هیچی نمی گه. زحمت دروغ گفتن رو هم به خودش نمی ده. چی کار کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; مرد نجوا کنان گفت:- دانشجوی اینجا نیست کاری نمی تونیم بکنیم کارتشو بده بره. همین که چند ساعت اینجا معطل شد بسشه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاه کرده بود به لبخند مخفی روی لب های مرد که از اول هم چنان ادامه داشت. به من می خندد؟ چرا به من می خندد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; عزیزم کلاسم تموم شد تو کجایی؟ کارتت رو که گرفتی؟  &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- ببین دختر خوب ما باید امنیت اینجا رو حفظ کنیم نمی شه که هر کی که خواست بیاد و بره. الانم زنگ بزن والدینت بیاد دنبالت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاهش را از روی صفحه گوشی برداشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- والدینم؟!... نمی شه... الان نیستش... نمی تونه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- خب من با تو چی کار کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد انگار که عصبانی شده باشد یا کم آورده باشد پیاپی کفش هایش را تکان می داد. خیره شده بود به حرکت کفش های نوک تیزش. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; بعد از امتحان با استاد صحبت کردم. دیگه بهت هیچ فرجه ای نمی ده... اخه تو کجایی ؟ زنگ زدم خونه فقط خواهرت خونه بود اونم نمی دونست کجایی. &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کارت هم چنان در دست های مرد می چرخید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; اگه خونت رو بلد بودم الان می اومدم اونجا. فردا توی راه دانشگا منتطرتم. بهتره بیای. چه بخوای حرف بزنی یا نه باید حرفامو گوش کنی. &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; مرد در آخر قلم به دست گرفت و مشخصات روی کارت را یادداشت کرد. نوشتنش تمام شد. کارت را روی میز جلویش پرت کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- برش دار. این گزارش رو هم می فرستم دانشگاهت. حالا می تونی بری. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به کارتی که افتاده بود روی میز نگاه کرد. باید برش می داشت؟ اینهمه اینجا صبر کرد که این را بگیرد؟ اصلا کارت را می خواهد چه کار؟ اسمش را می توانست حک شده آن رو بخواند. ولی انگار مال او نیست. کیفش را برداشت. از روی صندلی بلند شد. باید می رفت. از اتاق بیرون آمد. برنگشت کفش های نوک تیز مرد یا آن لبخندش را ببیند. جای خالی کارتش را حس می کرد و اینجوری سبک تر بود. کمی از اتاق دور شد بعد طول راهروی ساختمان را دوید. باید زودتر از اینجا برود. تمام راه تا در خروجی بیرون را دوید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- خانوم وایسا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. همان مرد حراست است. دارد با کفش های نوک تیز و بزرگش انقدر تند می دود تا به او برسد. مرد نفس نفس می زند. کارت را جلویش می گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- یعنی چی؟ چرا برش نداشتی. نترس بابا گزارش نمی دم دانشگاهتون. تو حالت خوبه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه کارت را بگیرد زودتر می رود. کارت را گرفت. باید برود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- ممنون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به چهره ی مرد نگاه کرد. توی چشم هایش بهت عجیبی بود. انگار نگران شده بود. ازش دور شد. از در خروجی هم عبور کرد. مرد هم چنان ایستاده و رفتنش را نگاه می کرد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی آمد اسمان سفید بود. حالا تاریکه. خیلی تاریک.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; عزیزم چی شده؟ چرا گوشیت و جواب نمی دی؟ چرا پیام جواب نمی دی؟ کارتت چی شد؟ رسیدی خونه؟ &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمام آن سربالایی که با پسر قدم برداشته بود را تنهایی دوید. از اینجا چه جوری باید برود خانه؟ توی ایستگاهی که نمی شناخت ایستاد. سوار اتوبوس شد. اتوبوس حرکت کرد. ننشست. وسط اتوبوس خالی ایستاد، به میله ای تکیه داد و به بیرون خیره شد. اتوبوس توی تاریکی شب پیش می رفت و گوشی توی جیبش هم چنان می لرزید... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Jul 2011 14:52:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttanha&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>ttanha</dc:creator>
<guid>http://ttanha.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ttanha.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000&gt;نمی دونم جدیدا چم شده به جای داستان نوشتن شعر می گم!!!&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر من داد نزن دوست دارم                        همیشه منتظرم در اضطرابم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جای قلبت تیک تاک نزن                          تو تک رویامی به تو می نگرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لمسم نکن نگیر دست هایم                    بگی حسرت یک بوسه دارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این آغوش را از تنهاییم بگیر                      یک بار نگاهم کن اینبار ببینم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از تو گیجم مست حرفاتم                        بیگانه رفتی و هنوز خوابم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا در باور دروغ هایت                           تنها غریقی بی نجاتم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Mar 2011 01:07:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttanha&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>ttanha</dc:creator>
<guid>http://ttanha.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آمده بودی</title>
<link>http://ttanha.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;بیایی و پنهانی چراغ اتاقم را روشن کنی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;بیایی و به تاریکی اینجا بخندی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;بیایی و نزدیک تر بیایی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;تا انتهای یلدا اشک هایم را بشماری&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;باز بخندی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;الکی از قلب یخ زده بپرسی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;تو تب داری؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;نامم را دلنشین، بخوانی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;توی گوشم عاشقانه زمزمه کنی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;بیایی و نوازش کنی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;در آغوش بگیری، ببوسی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;با من بیدار را زیبا ببینی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;باز به اشک ها نگاه کنی و بگویی:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;تو زیباتری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;بیایی و به روی لب های سنگی ام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;بیایی و مدام زمزمه کنی، تو رو دوست دارم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;می آیی بی خیال من&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;می آیی بی خیال تاریکی اینجا که پنهانم کرده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;به اشک هایی که با من نفس می کشند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;می آیی و تا صبح از عشق می گویی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;نمی دانی دیگه نمی شنوم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;می آیی و در آغوش می گیری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;منتظری گرم شوم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;نمی دانی یخ قطب ها آب نمی شود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;تو می خندی وقتی می گریم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;می آیی و از زیبایی ام می گویی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;وقتی معنایش را فراموش کرده ام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;نمی بینم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;بی خیال من که فقط یه تکه سنگم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;می بوسی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;تا صبح کنارم می مانی و نمی دانی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;نفهمیدی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;شب و اشک ها تمام شد و&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;یادم رفت زنده بمانم&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Nov 2010 22:19:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttanha&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>ttanha</dc:creator>
<guid>http://ttanha.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماشین پر سرعت</title>
<link>http://ttanha.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0099 size=2&gt;یه داستان قدیمیه. اما در عین سادگی و اینکه وقتی نوشتمش خیلی تازه کار بودم هنوز خیلی دوسش دارم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0099 size=2&gt;( برای اینکه چرا انقدر دیر آپ می کنم هیچ حرفی ندارم. همه ی حرفام ته کشیده)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;امروز از صبح حرف نزد. همیشه انقدر حرف می زد که من خسته می شدم. صبح آمدم توی کلاس و او نبود. آخه بقل دستی ام همیشه اولین نفری بود که وارد مدرسه می شد. همیشه فکر می کنم که چه جوری او صبح ها خسته نیست و انقدر راحت از خواب بیدار می شود. حتما مادرش صبح همه ی کارهایش را می کند. حتما راننده اش او را تا مدرسه می آورد که انقدر زود می رسد. امروز اولین روزی است که من از او زودتررسیدم. یعنی همه از او زودتر رسیدند. من منتظرش نبودم. آخه فکر می کردم اگه مدرسه نیامده حتما یه جاییه که خیلی بیشتر از مدرسه داره بهش خوش می گذره. آخه او بلده هر جایی حتا توی مدرسه خوش بگذرونه. ولی او یکهو اومد تو. در را باز کرد و وسط کلاس ایستاد. معلمم که خیلی دوستش داره باهاش خیلی مهربون حرف زد. آخه همه خیلی دوستش دارند. با اینکه او خیلی شیطونه ولی همیشه همه تکلیفاشو انجام می ده. حتما یه برادر یا خواهر بزرگتری داره که این کارو براش می کنه. مثل من تنها نیست که هیچ کس نباشه توی خونه بهم دیکته بگه.خانم معلممون داره شانه اش رو نوازش می کنه و می گه: - چرا دیر اومدی پسره خوب؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;او همیشه تا یه سوال ازش می پرسیدند کلی حرف می زد و جواب های چرت و پرت می داد. ولی ایندفعه هیچی نگفت. بعد سرش را پایین انداخت و آمد سمت نیمکت که بنشیند. من بلند شدم و دیدم که امروز موهایش چه قدر شلخته است. اخه همیشه مادرش موهایش را خیلی قشنگ مثل این مدل ها برایش درست می کرد. کاش یکی هم موهای مرا درست می کرد. یعنی امروز برای اولین بار خواب مانده؟ به من چه، خب اگه اصلا نمی امد یه امروز از دست خالی بندی هایش راحت می شدم. الان تا معلم درس را شروع کند او هم شروع می کند به خالی بندی. که دیشب یه ادم فضایی آمده توی اتاقش و باهاش جنگیده آدم فضایی در مقابل زور او کم آورده و شکست خورده. بهش نگاه می کنم که هنوز سرش را پایین گرفته. حتا کیفش را از روی شانه هایش بر نداشته. حتما دارد فکر می کند که ادم فضایی تکراری شده و بگه دیشب یه دیو هفت سر نصفه شب از پنجره ی اتاقش آمده تو و هر بار که یکی از سر های دیو رو قطع می رده به جاش دو تا سر در می اومده. آخر سر می گذاره دیوه قورتش بده تا بتونه قلبش رو پاره کنه. من همه ی خالی هاش رو از بحرم. یعنی نمی دونه که همه می فهمند داره خالی می بنده. دیگه بچه که نیست داره می یاد مدرسه. تازه من هیچ وقت بهش نگفتم تو با این هیکل کوچولوت چه جوری اون ادم فضایی رو بلند کردی و کوبیدیش رو زمین و خردش کردی؟ خانم معلم درسش رو شروع کرده و او هنوز هیچی نگفته. نگاهش می کنم که سرش را روی میز گذاشته. تا حالا ندیده بودم که سرش را روی میز بگذارد و خوابش بیاید. تازه باید سرش را بلند کند خانم معلم اصلا خوشش نمی یاد. دستش را تکان می دهم که چشم هایش را باز کند. او دست هایش خیلی یخه. چشم هایش را باز می کند و رنگ لپ هایش مثل همیشه قرمز نیست. همیشه هی حرف می زد و همیشه حرفاش رو هم نشون می داد. مثلا می خواست بگه ادم آهنی رو بلند کرده دستاش را بالا می برد و محکم می آورد پایین و همش وول می خورد. هر وقت می خواستم بهش بگم ساکت باشه دستش رو می گرفتم و دستاش داغ بود. انقدر بالا پایین می پرید که همیشه ازش حرارت می آمد. من همیشه می خواستم که بقل دستی ام رو عوض کنم اما هیچ وقت کسی نمی اومد مدرسه تا به معلمم بگه. ولی آخه حالا چرا دستاش یخه و حرف نمی زنه؟ کل زنگ اول همین جوری گذشت. زنگ تفریح او هیچی نخورد. نمی دونم شاید گشنش بود. فقط نگاش کردم. یعنی امروز مادرش براش خوراکی نگذاشته بود. او که همیشه کلی خوراکی های خوشمزه با خودش می آورد و به همه می داد. من ازش نمی گرفتم. آخه او فقط بقل دستی ام بود. چرا حالا که هیچی نمی خوره اونایی که ازش خوراکی می گرفتند نمی پرسند که گشنشه؟ من روم نمیشد ازش بپرسم. آخه من همیشه نشون می دادم که به خالی بندی هایش گوش نمی دم. ولی من که همش رو یادمه. زنگ دوم هم اینجوری بود. چرا هیچ کس ازش نمی پرسید که چش شده. انگار هر روز اینجوری بوده و خیلی عادیه. پس چرا برای من عادی نیست؟ زنگ دوم من همش نگاهش می کردم. او که اینجوری بود نمی تونستم به درس گوش بدم. پس چرا همیشه فکر می کردم اگه بقل دستیم یکی دیگه باشه خیلی درسم بهتر می شه. خب حالا چی می شه اگه الان فقط یه خالی ببنده. من مثل همیشه گوش می دم. زنگ تفریح دوم براش خوراکی گرفتم. کلی تلاش کردم که بهش خوراکی بدم. ولی نتونستم. آخه یه جوری سرش روی میز بود که انگار بلند کردنش براش خیلی سخته. خودم خیلی وقت ها اینجوری می شم. به هر کی گفتم بعضی وقت ها سخته که سرم رو نگه دارم بهم خندید. اما او حالا مثل من شده. من بهش نمی خندم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;خوراکی هنوز توی دستمه و زنگ خونه می خوره. همه بلند می شوند و می روند. الان یه عالمه ماشین جلوی در مدرسه منتظره که ببرشون خونه. تا همین دیروز وقتی زنگ می خورد او با صدای بلند با همه خداحافظی می کرد وغیبش می زد. اما هنوز بی حال روی نیمکت نشسته. اگه من تا بیرون مدرسه ببرمش می تونه با ماشینی که منتظرشه بره خونه. حرف زدن با او سخته اما می تونم کیفش را بردارم و دستش را بگیرم تا بلند شود. دو تا کیف روی شانه ام می اندازم و وقتی دستش را می گیرم باز هم نمی تواند بلند شود. دستش را دور گردنم می اندازم و راحت می توانم هیکل کوچکش رو بلند کنم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;بیرون مدرسه می ایستیم و همه ی ماشین هایی که منتظر بودند رفته اند. پس او چی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- کسی نمی یاد دنبالت؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- نه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;او هم کسی دنبالش نمی آید. همیشه فکر می کردم فقط من توی کلاسمان کسی دنبالم نمی آید. اخه چون او زود می رفت و غیبش می رفت فکر می کردم با یه ماشین پر سرعت رفته. پس او چه جوری می رفت و محو می شد؟ حالا نمی دانم باید چی کار کنیم. من ایستاده ام و او دستش را از دور شانه ام بر می دارد و می خواهد که خودش برود. به سختی قدم بر می دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- کجا می ری؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- خونه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- حالت خوبه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- خوبم فقط مریض شدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- دکتر رفتی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- بعدا می رم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;قدم بعدی را نتوانست بردارد و خودم را بهش می رسانم. یه بار دیگه سنگینی کمش را روی شانه هایم می اندازد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- می خوای ماشین بگیرم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- نه بابا حالم خوبه. من همیشه تا خونه می دوام برا من زشته با ماشین برم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;فقط با گفتن همین جمله همان بقل دستی شد که می شناختم. حداقل ایندفعه دیگه خالی نبست. اگه هیچ ماشین پر سرعتی دنبالش نمی آمده او تمام راه را می دویده. او خیلی تند می دود. برای مسابقات دو هم رفته. شاید اصلا آن داستان های دیو و آدم فضایی اش هم واقعیت بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- من خودم می رم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- نه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- آخه تو از بدت می یاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- تو فقط خیلی حرف می زنی. ازت بدم نمی یاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- یعنی مثل امروز باشم. حرف نزنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- نه دیگه هیچ وقت مثل امروز نباش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;با هم آرام حرکت می کنیم. من دو تا کیف روی شانه ام است و بقل دستی ام را هم با خود می آورم. مثل یه مرد پر زور شده ام. او خیلی ضعیفه و باز سکوت کرده.داشتیم می رفتیم که یکهو حالش به هم خورد. دوید و کنار جوب بالا اورد. من حالم بد نشدم. فقط نمی دانم چرا او انقدر مریضه و الان اینجاست. من تا مریض می شوم مادر و پدرم مرا می برند دکتر. او که مادرش همیشه موهایش را قشنگ درست می کند پس چرا... شاید هیچ وقت مادرش موهایش را درست نمی کرده. این که امروز مریضه و موهایش شلخته است یعنی مدل قشنگ موهاش کار خودشه؟... باید ازش بخوام مال منم درست کنه. او چند بار دیگه بالا آورد. آخر سر به خانه شان رسیدیم. خانه شان توی برج نبود. توی ساختمان کنار برج بود. با اینکه همیشه فکر می کردم او هم مثل بیشتر بچه ها ساکن برجه ولی ایندفعه زیاد تعجب نکردم. با هم رفتیم بالا. خانه خالی بود. او مثل من زنگ نزد. انگار می دانست کسی نیست. بهم کلید داد. وقتی وارد شد کتش را در اورد و افتاد روی مبل. باید بهش می گفتم برود توی اتاقش و استراحت کند. باید غذا بخورد. باید برود دکتر. دفعه ی پیش که من مریض شدم مادرم برایم سوپ درست کرد و پدرم یه عالمه آبمیوه و کمپوت گرفت. من که نمی تونم این کارها رو براش بکنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- پدر مادرت کجان؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;او چشم های بسته اش را نیمه باز می کند و به سختی جواب می دهد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- اونا شب می یان. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Nov 2010 21:08:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttanha&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>ttanha</dc:creator>
<guid>http://ttanha.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من گفتم برو، تو هم رفتی </title>
<link>http://ttanha.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;می رسم به دانشگاه. سرم را بلند نمی کنم. جلوی دروازه ی ورودی ایستادم و تکان نمی خورم. من چم شده؟ نمی توانم قدم بر دارم و وارد دانشگاهم بشم. به خودم می خندم. آخه فقط امروزه. آخرین روزیه که می آیم اینجا. آخرین روزیه که وارد این دانشگاه می شوم. آخرین روزیه که می توانم دوستام و استادها رو ببینم .... فقط آخرین روزیه که او را می بینم. آخرین باره. کنار می روم تا دانشجویی که پشت سرم ایستاده و دارد چپ چپ نگاهم می کند وارد شود. نگهبان در بهم نگاه می کند و لبخند می زند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- آقای پناهی چیزی شده نمی یای تو؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- شما منو می شناسی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;یه بار دیگه مهربان می خندد. - دیگه باید دانشجوهای قدیمی رو بشناسیم. به اندازه کافی هم که تو حراست دانشگاه معروف هستی. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;سرم را تکان می دهم و وارد دانشگاه می شوم. سر تکان دادم و برای خودم تاسف خوردم. نمی دانم برای اینکه بعد از این سه سال هنوز اسم نگهبانی که مرا می شناخت، نمی دانم یا شاید کارهای ابلهانه ام که تا حراست رسید. انگار توی این سه سال به جز او به هیچ کس دیگه ای نگاه و فکر نکردم. تقصیر او نیست. او که نگفت این طوری باشم. حتی خودش این طوری نبود. به زنی که کنار در ورودی دخترها ایستاده نگاه می کنم. دست به سینه ایستاده و دارد با تعجب بهم نگاه می کند. تعجب از اینکه من تنهام؟ اینبار من می خندم در تمام این دو سال آخر که او را می رساندم دانشگاه همیشه از دیدن ما دوتا با هم شاکی بود. همین زن مرا توی حراست دانشگاه معروف کرد. تا یه مدت تحقیق می کرد که ما با هم زندگی می کنیم! او همیشه بهش می گفت : &quot;سلام مریم جون. امروز چه قدر خوب شدی. دیروز انگار حالت گرفته بود کلی نگرانت بودم خدا رو شکر امروز خوبی. ای وای ما با هم از اون رابطه ها نداریم که. مریم جون من که برات توضیح دادم ما فقط هم کلاسی هستیم خونه هامون هم شانسی تو راهه همدیگه ست. حالا وقتی من وسیله ندارم و این آقا من رو می بینه که باید تاکسی بگیرم وقتی از روی انسان دوستی می خواد من رو برسونه من که نمی تونم دست رد به سینش بزنم. خداییش زشته مریم جون. دور از ادبه. تربیت خانوادگیم کجا می ره. ای وای مانتوم تنگ نیست باور کن تازه گرفتمش دیشب شستمش کلی آب رفت آخه مگه یه دانشجو چه قدر پول داره که هی بهم مانتو می ندازن که منم برم یکی دیگه بخرم. وام دانشجویی بدین من می رم کلی مانتوی گشاد می خرم...&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;آره این طوری بود. با همه صمیمی، همه رو به اسم کوچک می شناخت. ولی من فقط خودش را می شناختم. می شناسم. زن هم چنان دارد به من نگاه می کند. کم کم تعجب نگاهش می رود و اخم هایش را باز می کند و بهم لبخند تحویل می دهد. من چم شده؟ اینجا ایستادم و منتظرم که او از این در وارد شود و در حالی که می خندد بیاید سمتم و بگوید: &quot; امروز هم به خیر گذشت. هر روز صبح باید کلی انرژی مصرف کنم. &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;بعد شادی واقعی توی چهره اش که به ظاهرش گیر داده نشده. از روبه روی در می آیم این طرف. چه زود یادم می ره که امروز آخرین روزه. سرم را که طبق عادت به چپ می چرخد رو به آسمان می گیرم. آخه او همیشه سمت چپم می ایستاد. آسمان ابی و درخت های بلند که شاخه هایش تا آسمان رفته. باید بگم خداحافظ دانشگاه همیشه سبزم؟ به خودم می خندم. توی این سه سال درخت ها را این جوری ندیده بودم. اگه انقدر بلند و قدیمی نبودند فکر می کردم همین امروز این درخت ها رو کاشتند. جالبه وقتی با او از اینجا عبور می کردم می گفت: &quot; چه قدر درختای دانشگامون خشگله. اون دو تا رو ببین انگار عاشق و معشوقن. ببین... دیدی؟ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;من به خودش نگاه می کردم و می گفتم که دیدم. او حتا درخت ها را می دید. مرا می دید؟ می رسم به محوطه ی دانشکده. نمی فهمم و با صدای بلند آه می کشم. آه می کشم درحالی که می دانم نباید این کار را بکنم. مدت هاست با خودم تمرین کردم که این اخرین روز مثل یه سنگ باشم. نه مثل او باشم. بخندم و اصلا نشان ندهم که چه قدر غمگینم. حتا نگذارم اشک توی چشمام جمع بشود. تنها نایستم و توی جمع باشم. یه جوری حرف بزنم و رفتار کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. که انگار هیچی بین ما نبوده. که انگار اصلا او را دوست نداشته ام و ندارم. انگار که یکی مثل همه است وقتی که یکی مثل همه نیست.و انگار که من بی خیال ترین آدم دنیام. باید این جوری باشم. یاد گرفتم که وقتی نمی توانم الکی بخندم به خودم بخندم. می خندم. به خودم که چه زود باختم. چه زود کنار کشیدم. به خودم می خندم که می دانم بدون او نمی توانم. قدم برمیدارم که مثل یه بازنده اینجا نایستاده باشم. می روم سمت اولین حلقه ی دانشجوها. وقتی نزدیک می شوم همه سرها به سویم برمی گردند و با تعجب نگاهم می کنند. چیه؟ هیچی، خودم می دانم که افسانه ی عشقم همه جا پخش شده. می خندم. انگار این من نیستم که دارم تنها می آیم. نه من نیستم. یکی از دوستانم می گوید: - راسته که امروز برای خداحافظی اومدی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;من می گویم که آره خب، درسم دارد تمام می شود و یه موقعیت شغلی خیلی خوب توی شهرم برایم پیدا شده که اگه الان نروم از دستش دادم. انتقالی گرفتم و امکانش هست برای تحصیلات کلا از کشور برم. دارم برای یه موقعیت خیلی بهتر اینجا را ترک می کنم. خب راست می گویم. همش حقیقته. از اول هم همین برنامه ام بود. از اول قرار بود سه سال اینجا باشم و بعد انتقالی بگیرم بعدش هم خارج از کشور... آره قرار نبود عاشق بشم. قرارنبود که حاضر باشم برای اینجا ماندن با او همه ی این ها را بی خیال بشوم. آن ها حرف هایم را باور می کنند. یعنی انقدر دروغگوی خوبی شدم؟ آخه یه ماهه که تمرین کردم. کنار این جمع کوچک ایستاده و وارد بحث هایشان می شوم. همه ی اینها می توانست خیلی خوب و حتا عالی باشد. فقط اگر... اگر هر لحظه منتظر نبودم که او پیدایش شود. باید امروز حتما بیاید دانشگاه. باید ببینمش. نمی خواهم حرفی بزنم. حرفی برای گفتن نمانده. خیلی به امروز فکر کردم. ولی اگه امروز نبینمش نمی توام. باید بیایی. باید بیایی و ببینمت که داری مثل همیشه می خندی. یه جوری رفتار می کنی که هیچ اتفاقی نیفتاده. حتا می آیی جلو و بهم سلام می کنی. بعد جلوی دیگران به عنوان یه دوست معمولی باهام حرف می زنی. باید امروز هم بیایی و جلوی همه خیلی عادی باهام خداحافظی کنی. بعد بری توی یه جمع دیگه توی مرکز جمع بایستی و با همه بخندی. با پسرها بیشتر... ولی ایندفعه یه فرقی داره. دفعه های قبل من تحمل سردی ات را نداشتم و جلو می امدم. ازت می خواستم ببخشیم با اینکه کاری نکرده بودم. تو می بخشیدی با اینکه دلم را شکسته بودی. ولی اینبار بیا و ببین که من مثل خودت شدم. به خودم می خندم. دارم چی کار می کنم؟ می خواهم انتقام بگیرم؟ نه او برایش مهم نیست. می دانم که فرقی به حالش ندارد.صدایش هم همیشه توی گوشمه &quot; مگه من چی کارکردم؟ می خوای منو اذیت کنی؟ باشه بکن. برام مهم نیست. &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;انتقام نمی گیرم. اصلا کاری با او ندارم. حتا اگه امروز نیاید. امروز آمده ام تمام کسانی را که همیشه کنارم بودند ونمی دیدمشان را ببینم. فقط همین. سرم را برمی گردانم. فقط برای اینکه حرکاتم طبیعی باشد. دنبال او نمی گردم. از آن دور دختری دارد به دانشکده نزدیک می شود. دختر سرش را پایین انداخته و سر تا پا سیاه پوشیده. چرا باید با دیدن دختری سیاه پوش یاد او بیفتم؟ او که هیچ وقت سیاه نمی پوشید. آخه بهم گفته بود : &quot; اگه یه روز خیلی خیلی خیلی غمگین بودم. اونقد ناراحت در حد خود کشی، اونوقت کامل سیاه می پوشم. بعد اگه یه روز دیدی که اینجوری لباس پوشیدم بدون که خیلی خیلی خیلی ناراحتم پس باهام مهربون باش. یادت نره ها. باشه؟ &quot; خوبه توی این سه سال حتا یه روز هم اینجوری نپوشید. خوبه که هیچ وقت خیلی ناراحت نبود. آنوقت چه جوری باید باهاش از این مهربان تر می بودم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;اگه امروز بیاید چه رنگی می پوشد؟ سفید می پوشد. می دانم. به سمت ساختمان دانشکده می روم. باید بروم پیش بقیه. دختر مشکی پوش را باز می بینم و باز مرا یاد او می اندازد. آخه دختر جایی نشسته که بیشتر وقت ها او می نشست. جایی نشسته که اولین باروقتی او را دیدم اینجا نشسته بود. روی آن پله میان حلقه ی دوستانش نشسته بود. حرف می زد و می خندید. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چه قدر زیباست. پوست سفیدی که می درخشید، لب های صورتی و یه خنده... ولی این دختر مشکی پوش که تنها اینجا نشسته و سرش را روی پاهایش گذاشته هیچ شباهتی به او ندارد. دختر انگار در دنیای دیگریست. شاید او هم ناراحته که سرتا پا مشکیست. نمی دانم، فقط می دانم که او نیست... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;وارد ساختمان می شوم. راهی اتاق استادها. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- به پناهی چه طوری؟ امروز آخرین روزه دیگه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;می خندم: - آره آخرین روزه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- خب برنامت چیه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;در مقابل استادم کم آوردم و دارم با یه بغض بزرگ خفه می شوم. زورکی لبخند می زنم. استادم خیلی باهوشه و سرم را پایین می اندازم. اگر به چشم هایم خیره شود می فهمد دلیل هایم برای رفتن بهانه است. میان حرف هایم می گوید: - باشه باشه. تو همه تلاشت رو کردی می دونم. موفق باشی. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;دستم را می فشارد و ازش دور می شوم. هنوز خیلی دور نشده ام که...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- پناهی امروز قبل از رفتنت یه بار دیگه باهاش حرف بزن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- فایده نداره. ولی اگه بیاد باهاش خداحافظی می کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- مگه ندیدیش. من بیرون دیدمش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;یعنی اومدی؟ اومدی و من هنوز ندیدمت. می دوم. توی لابی نمی بینمش. از پله ها بالا می روم. کلاس ها را می بینم. اینجا نیست. می روم طبقه ی بالا. کتابخانه و بقیه کلاس ها. الان کلاسی تشکیل نشده که بگم سر کلاس نشسته. یعنی مرا دیدی . حتا جلو نیامدی... از گشتن کل ساختمان دانشکده دارم نفس نفس می زنم. باید به خودم بخندم که دارم دیوانه وار دنبالش می گردم وقتی او مرا دیده و... یعنی انقدر ارزش نداشتم! با سر افتاده از ساختمان دانشکده خارج می شوم. یه جایی همان وسط می ایستم. برام مهم نیست که این جوری همه می فهمند یه بازنده ام. او که می داند، پس دارم برای کی فیلم بازی می کنم؟ عمیق آه می کشم به یاد هر بار که گفتم دوست دارم و تو خندیدی. &quot; می دونم. می دونم. خب تو آدم خیلی خوبی هستی کلا همه رو دوست داری. &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;چرا هیچ وقت باور نکردی؟ دیروز تمام راه را پیاده از دانشگاه تا خانه اش رفتم. از صبح تا آخر غروب طول کشید. پشت در خانه ایستادم. تمام راه فکر کرده بودم و باز جرئت زنگ زدن نداشتم. می ترسیدم او را ببینم و همه چی یادم رود. یادم رود که هر روز به او گفته ام اگه بهم نگی بمون می رم. با خنده گفته بود: &quot; آهان یعنی من الان دوست دخترتم تو دوست پسرمی داری با من تموم می کنی؟ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفتم می دونی که حتا اگه بخوام نمی توانم باهات به قول خودت تموم کنم. نمی توانم ببینمت و بیگانه از کنارت برم. وقتی تنها باشی نمی توانم ندوم کنارت. حتا وقتی پیش دیگرانی نمی توانم که نگاهت نکنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&quot; آهان پس می خوای چی ی کار کنی ی؟ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;از همه جا می روم. از این دانشگاه تا هر روز نبینمت. از این شهر می رم تا هر چند ماه یک بار تصادفی نبینمت. کلا از این کشور می روم تا هرگز نبینمت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&quot; چرا آخه؟ یعنی من انقدر زشتم؟ تازشم تو توی این سه سال هشصد و نود و شیش بار گفتی که می خوای بری. پس تو الان واسه خودت یه پا جهانگردی بابا...&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;تو باور نکردی که این بار رفتنم جدی است. تا خود دیشب که از خانه آمد بیرون.دید که من پشت در خانه به قول خودش مثل گداها نشستم. جیغ زد و گفت: &quot; ای وای... آقای پناهی همکلاسی عزیزم اینجا چی کار می کنی آخه شما؟ عزیزم می خوای عابروی منو ببری؟ یا می خوای من سکته کنم؟ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;باورم نمی شد. تمام روز داشتم تو را محکوم می کردم به بی وفایی و وقتی دیدمت همه چی یادم رفت. حرفی نزدم فقط برگه ی انتقالی ام را بهش دادم. ناباورانه پرسید: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&quot; واقعا داری می ری؟ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;من سر تکان دادم. او سرش را پایین انداخت. سکوت کرد. برگه را بهم داد. گفت: &quot; باشه. برو &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفت برو و آخرین امیدم را ازم گرفتم. من سریع خداحافظی کردم اما حتا جواب نداد. هیچ تکانی نخورد. من دور می شدم و هیچ کاری نمی کرد. قبل از اینکه از آن کوچه خارج شوم برگشتم و دیدم که زیر نور کم چراق هنوز ایستاده و سرش پایین است. آخرین تصویری که ازش دارم. توی تاریکی مثل یه مجسمه خشک شده بود. وقتی که حتا بهم نگفت نرو. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;و حالا من مثل یه مجسمه جلوی ورودی دانشکده ایستاده ام. دختری مشکی پوش هم اینجاست و سرش را به دیوار تکیه داده. دارد با صدای بلند موسیقی گوش می دهد و من صدایش را با این فاصله می شنوم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;او گفته بود: &quot; هدفون رو بذار توی گوشت. هر آهنگی که دوست داری. بعد صداش رو خیلی خیلی خیلی زیاد کن. اونوقت انگار تو این دنیا دیگه نیستی. خیلی عالیه به من اعتماد کن. &quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;اگه بفهمد با دیدن دختری که هیچ شباهتی به او ندارد همش یادش می افتم چه حالی بهش دست می دهد. می خندم. باید به دختر بگویم خواهش می کنم خاطراتش را از این بیشتر برایم زنده نکن. همین تصویر صورتش که همیشه جلوی چشمامه کافیه. اگه تک تک حرکات و حرفهایش هم باهام بماند زودتر از آن چیزی که فکر می کردم کارم تمامه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;نگاه می کنم به پسری که وارد محوطه دانشکده شده. یکی دیگه از عاشق های او. یکی که تمام این سه سال اطرافش بود و عذاب روح من. ایندفعه با دیدنش اتش نمی گیرم. تو می دانی هر بار که می دیدمت، این پسر چشم آبی روبه رویت ایستاده و با هم می خندید روزها از عمرم کم می شد. با این حساب قراره چه قدر دیگه زنده باشم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;پسر انگار که چیزی دیده باشد سریع تر می آید. نکند او را دیده. شاید او می داند که کجاست.شاید اگه دنبالش بیایم تو را ببینم. با نگاهم پسر چشم آبی را دنبال می کنم. انگار که نگران چیزی شده. می دود سمت دختری مشکی پوشی که سرش را به دیوار تکیه داده. دختر را صدا می کند. وقتی دختر تکانی نمی خورد هدفون را از گوشش می کشد. دختر سرش را بلند می کند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;نه باور نمی کنم. باور نمی کنم تویی که مشکی پوشیدی. وقتی پسر آن مشکی پوش را صدا زد از حرکت لب هایش هم اسم تو را دیدم. اما باور نکردم. خودتی؟ پس چرا مشکی پوشیدی. باید سفید می پوشیدی. حالا چه جوری باهات خیلی مهربون باشم؟ سرم را پایین می اندازم. بدنم سنگین شده. قبل از اینکه بیفتم به دیوار تکیه می دهم. حالا می خواهم چی کار کنم؟ نگاه می کنم به او که سر جای همیشگی اش نشسته. پسر روبه رویش ایستاده و پشت به من. باهاش حرف می زند وبا چشم های آبی اش به او زل زده. ولی تو نگاهش نمی کنی. سرش را پایین انداخته و من نمی دانم به چی فکر می کند؟ چرا تو امروز خیلی خیلی خیلی ناراحتی؟ هر از گاهی سرش را بالا می گیرد و توی چشماش هیچ برقی نیست. چشماش مات شده. روی لب هایش هیچ خنده ای نیست. لب هایش صورتی نیست. چه قدر احمقم. چرا پسری که همیشه فکر می کردم تو دوست دانشتنت به پای من نمی رسد تو را با این لباس شناخت و من نه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;او هدفون را توی گوشش می گذارد و بی اعتنا به پسر از جایش بلند می شود. پسر را ترک می کند و وارد ساختمان می شود. پسر هم مثل من مبهوت سر جایش ایستاده. فقط دنبالش روانه ی ساختمان می شوم. در خطی که او قدم برداشت می روم. انگار رد پایش برایم روی زمین حک شده که دنبالش کنم. از پله ها پایین می روم. من باید بدانم چرا مشکی پوشیده و با صدای خیلی بلند به موسیقی گوش می دهد. انقدر بلند که انگار دیگه توی این دنیا نیست. می دانی تصویری که از امروزت داشتم را کامل نابود کردی؟ فقط به من نگو که نشناختمت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;وارد سالن مطالعه می شود. جایی که هیچ گاه نمی آمد. دارم پشت سرش و خیلی نزدیک به او قدم بر می دارم. حتا برنمی گردد و به عقب نگاه بیندازد. هیچ گاه حظورم را حس نخواهد کرد. حتا اگه پشت سرت بایستم و داد بزنم تو که نمی شنوی. از میز های خالی عبور می کند و می رود سراغ میزی ان انتها. روی میزی می نشیند که بیشتر وقت ها من می نشستم. می گفت: &quot; پسرمون درس خونه بابا... خوبیش اینه که هر وقت پیشم نبودی اینجا پیدات می کنم. &quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;اینکه حالا اومدی و اینجا نشستی یعنی چی؟ سرش را روی میز می گذارد و با دستش میز را لمس می کند. سرش را بلند می کند و خیره می شود به طراحی های کوچک روی میز. می داند طراحی های من است؟ می داند که اینجا می نشستم و بدون اینکه بفهمم اسم او را روی میز طراحی می کردم؟ تو که اینها را نمی دانی. باید ازش دور شوم. مرگ می تواند به آرامی خوابی باشد که دیگه بیدار نمی شوی. ولی او می خواهد من کنارش باشم و خیلی خیلی خیلی سخت بمیرم. از سالن بیرون می آیم. می خواهم بدوم و از او دور شوم. پایم را بر روی اولین پله می گذارم .به دومین پله نگاه می کنم. صدای گریه ی دخترانه ای بلند می شود. نه... خواهش می کنم نگو این تویی که داری گریه می کنی! برای چندمین بار امروز در جایم خشکم می زند و بی حرکت ایستاده ام. دارم حق حق گریه های او را می شنوم. تو که امروز مشکی پوشیدی و با صدای بلند داری گریه می کنی، نگو که به خاطر من خیلی خیلی خیلی ناراحتی. تو که حتا بهم نگفتی نرو. نگفتی باهام بمون. تو می دانی اگه می گفتی می ماندم. پس چرا گریه می کنی؟ پله ی بالا آمده را بر می گردم. برمی گردم توی سالن. او را می بینم که آن انتها صورتش را گرفته و شانه هایش می لرزد.تا به حال ندیده بودم که گریه کنی. تصویرش توی چشم هایم تار می شود. سرش را بلند می کند. دستش را کنار صورتش می گذارد و سرش را چندیدن بار تکان می دهد. قطره های اش از روی چهره اش جاری می شود. بغض همیشگی ام را فرو می دهم. تو می دانی که من نمی توانم گریه ات را ببینم. می خواهم به سویش قدم بردارم. قبل از اینکه کمی جلوتر بیایم. دو دختر و سه پسر دیگه می آیند و دورش را می گیرند. طوری که دیگه نمی بینمش. فقط می خواستم بدانم چرا غمگینه. اخه یه روز بهش قول داده بودم که توی چنین روزی با او خیلی مهربان تر باشم. ولی وقتی الان دوستانش اطرافش ایستادند دیگه نیازی به من ندارد. آن پسرها که می دانم همه شان برایش بیشتر از یه دوستند. اما تا وقتی صدای گریه اش بیاید که نمی توانم ازش دور شوم. ایستاده ام مثل او که دیشب توی تاریکی یه مجسمه بود. چرا دیشب ناراحت نبود. از کی این جوری شده؟ نگو از وقتی که برگه ی انتقالی مرا دیدی. حرف هایش همیشه توی ذهنم پخش می شود و هزاران بار آن ها را می شنوم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&quot; ببین عزیزم. تو می خوای من چی کار کنم. یعنی چی که دوتایی همیشه با هم باشیم. تو خودت از این خسته نمی شی. بابا زندگی مگه همش چند روزه . ما هنوز هیچ کاری تو این دنیا نکردیم که. الان به من داری می گی دوست دارم چون تا حالا با هیچ دختر دیگه ای نبودی. اصلا به جز من کس دیگه ای هست که باهاش حرف بزنی. دنیات رو محدود کردی به من و خودت. می خوای منم همین کار رو بکنم. من عشق رو باور ندارم. می خوای من زندانیت باشم؟ &quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;تو چی ؟ تو از من چی می خوای؟ اینکه بیام پیشت و خاطرات مهمونی دیشب رو برام تعریف کنی. حتا بگی کیا رو دیدی و چیا گفتید. بعد عکست رو با یه پسر دیگه ای که کنارت نشسته بهم نشان بدی. همیشه هم جواب می دادی که: &quot; بده بهت دروغ نمی گم. خب مگه چیه؟ فقط یه عکس انداختیم کاری نکردیم که. اینهمه من با تو عکس انداختم چی شد. بعدشم مگه چی می شه من با یکی برم بیرون. کلی خوش می گذره برام کلی خرج می کنه. تو هم باید همین کارو بکنی. ما دوستیم، تو بهترین دوستمی ولی خوش بگذرون بابا. باور کن هیچی ارزش نداره. &quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;اگه بیشتر اعتراض می کردم می گفتی که از خیر دوستی با من گذشتی. من هیچی نمی گفتم ولی هر بار که کنار یکی دیگه بودی. حتا وقتی که دو کلمه ی کوتاه به هم می گفتید. من می مردم. تو همین رو می خواستی. می خوای برات من بمیرم؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;باشه اگه برم همین چند روز ندیدنت کافیه. فعلا اینجا ایستادم و نمی دانم چرا خیلی خیلی خیلی غمگینی. تو که هرگز گریه ات را ندیدم، فقط نگو که با تمام حرف های گذشته ات یکهو عشق مرا باور کردی. نگو، باور نمی کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;از توی جمع دوستانش بیرون می آید. هدفون توی گوشش است و بی توجه آنهایی که اسمش را صدا می زنند، کنار می زند. سرش پایین است و می آید سمت من. بدون اینکه سرش را بلند کند از روبه رویم عبور می کند. تو که هیچ کس را نمی بینی. چرا؟ از سالن خارج می شود. دیدمش که موهای مشکی اش برق همیشگی را ندارد و صورتش رنگ پریده است. انگار که لب هایش کبود بود. گریه کرده و اشک هایش روی آن صورت یه خط مشکی به جا گذاشته . آرایش چشم هایش ریخته و من باروم نمی شود . حتا موهایش را می بینم که مثل همیشه درست نشده و پریشان از مقنعه ی مشکی اش بیرون آمده. او اینجوری قدم بر میدارد و من دارم مثل یه سایه تعقیبش می کنم. توی پله ها می ایستد و من پشت سرش با فاصله ی خیلی کم. عطر وجودش را حس می کنم. همان بوی همیشگی را می دهد. یعنی دیگه هیچ گاه این عطر را توی زندگی ام نخواهم داشت. مگه می شود که یه دختر دیگه این بو را بدهد. تو چه جوری از من می خواستی که بروم و با یکی دیگه خوش باشم؟ می ایستم و می گذارم که تنها برود.بهش نگاه می کنم. حتا راه رفتنش عوض شده. داری یه غم بزرگ را با شانه هایت حمل می کنی واین خودمم که هیچ کاری نمی کنم؟ بهم گفته بود: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&quot; تو یه جوری حرف می زنی که انگار همه ی همه ی همه ی مشکلت توی این دنیا فقط عشقه. که انگار همه چی عالیه و تو هیچ غصه ای نداری. تنها غصه ت اینه که می خوای یه عشق داشته باشی برای خودت. انگار هیچی دیگه مهم نیست. یعنی نمی دونی خیلی چیزا هست که از عشق مهم تره. انقدر مشکلات هست که تو دیگه عشق رو فراموش می کنی. هر روزکلی چیزا هست که من باید بهشون فکر کنم، تا به عشق برسم خوابم برده. چرا بی خیالش نمی شی؟ من فقط می خوام خوش باشم اگه گذاشتی. اگه یه روز عاشق شدم بدون همه ی غصه های دیگه م ته کشیده. اصلا کاشکی یه روز عاشق بشم. &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;خب تو که هیچ وقت از غصه هات به من نگفتی. یعنی الان هم به خاطر یکی از آن غصه هاته که اینجوری شدی. اگه بازم بپرسم می تونی بخندی و بگی هیچی؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;دارد ازم دور می شود. هر کسی با دیدنش متعجب و نگران جلو می آید و حالش را می پرسد. بیشتر از هر چیزی اسمش را می شنوم که صدا زده می شود. جلو می آیند و تو بی رمغ نگاهشان می کنی و حتا نمی شنوی که چه گفتند. چرا مثل قبلا با یه لبخند شیرین نمی گویی جانم. وقتی هم بگویند مزاحمت که نشدیم؟ تو بخندی و بگی، نه ای بابا...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;حالا که با هر کسی بخندی غمگین نمی شوم و تو حتا کسی را نگاه نمی کنی. صدای موزیک بلندش هنوز توی گوشم است. یعنی الان دیگه توی این دنیا نیست؟ از ساختمان خارج می شود. بدون اینکه بفهمم هنوزدارم دنبالش می روم. روی شانه هایش کیف نینداخته. و دست هایش را می بینم که خالیست. هیچ وقت نگذاشت دستش را بگیرم و با هم قدم بزنیم.می گفت : &quot; خیلی لوسه بابا. من از کارای خشن خوشم می یاد. مثلا کتک کاری. چک و لگدی. از این کارا...&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;باشه... حسرت گرفتن دست های تو هم باشه. آرام می رود جای همیشگی اش. روی همان پله کنار درخت می نشیند. زانوهایش را جمع می کند و سرش را روی زانویش می گذارد. باد گرمی می آید و موهایش از گوشه های مقنعه فرار می کنند. او هنوز شانه هایش می لرزد. که نگار باد سردی می اید و مثل همیشه سردش است. نمی دانم واقعا سردت بود هر بار که توی خودت فرو می رفتی و می گفتی به خاطر سرماست. یا داشتی مرا گول می زدی؟ الان هم داری مرا گول می زنی؟ سرش را از روی پاهایش بلند می کند و حالا چشم هایش بسته است. شاید اگر چشم هایش هم باز بود نمی توانست مرا از اینجایی که ایستاده ام و نگاهش می کنم، ببیند. من خیلی دورم. نه تو خیلی دوری. چه جوری از این فاصله مژه های خیس و اشک های سیاهت را می بینم؟ و صدای موزیکت هنوز می آید. صورتش رامی گیرد و باز سرش را چندین بار پیاپی تکان می دهد. او بلند می شود. دنیبالش می روم. از جایی که نشسته بود دور می شود. من به این پله سنگی می رسم. دستم را روی سنگش می گذارم. می خواهم حس کنم که تو اینجا نشسته بودی. ولی چرا این سنگ زیر نور آفتاب یخ زده ست. او اینجا نشسته بود و سرمای تنش را به سنگ داد. یعنی الان انقدر سردی؟ دنبالش می روم. کامل از دانشکده خارج شد. پشت سرش قدم بر می دارم. تا کجا می خواهم دنبالش بروم. فقط با نگاه کردنش از کجا بفهمم چرا این جوری شده. اگه می دانم به خاطر من نیست پس چرا هنوز دنبالشم؟ نه از رفتن من غمگین نیست. او بدون اینکه بهم نگاهی کند گفت برو. می ایستد. سرش را بالا گرفته و خیره جایی شده. دارد به دو درختی نگاه می کند که بهشان می گفت عاشق و معشوق. و باز مجسمه شده. حالا او حرکتی نمی کند و من دارم با قدم های آهسته بهش نزدیک می شوم. انقدر نزدیک می شوم که یه بار دیگه عطرش توی وجودم پخش شود. باید هدفون را از روی گوشش بردارم. باید صدایش کنم. آخه قرار بود من باهاش مهربون باشم. قرار نبود مثل سایه ای که وجود ندارد پشت سرش بایستم. او نگاهش را از روی درخت ها بر می دارد. می خواهد قدم دیگری بردارد. قبل از اینکه حرکت کند می افتد روی زمین. چرا؟ چی شدی؟ ...فقط می بینم که دانشجوهای دیگه دورش جمع می شوند و حلقه ی آن ها مرا کنار می زند. دور از او که روی زمین افتاد ایستاده ام و هیچ کاری نمی توانم بکنم. دوباره دارم صداهایی را می شنوم که صدایش می زنند. اسم خیلی آشنایش را می شنوم. حالا که اینجوری افتادی روی زمین من چه طوری اینهمه آدم را کنار بزنم و ازت بپرسم که چی شده؟ چه جوری بهت محبت کنم. تو که اینهمه آدم نگرانت هستند. چرا امروز اینجوری شدی؟ باید بلند شی. من دوست ندارم که اینجوری ببینمت. دوست ندارم هیچ کس اینجوری ببینت. باید امروز می یومدی و با خنده بهم می گفتی آقای پناهی همکلاسی عزیزم بای بای...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;دارم می روم. نمی خواهم بمانم و این تصویر توی ذهنم بماند. فراموش می کنم که یه روز تو را اینجوری دیدم. می خواهم از دانشگاه خارج شوم. تو همان کسی باش که هیچ گاه مشکی نپوشیدی و من صدای گریه ات را نشنیدم. همان کسی که سرت را پایین انداختی و بی تفاوت بهم گفتی باشه برو. تو عشقم را باور نداشتی و با رفتنم هم مثل قبل شادی. تو گفتی برو و من رفتم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Aug 2010 00:58:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttanha&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>ttanha</dc:creator>
<guid>http://ttanha.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اینجا باد نمی آید</title>
<link>http://ttanha.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0099 size=2&gt;هیچی برای گفتن ندارم. فقط بخونیدش. من عاشق این داستان شدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0099 size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;فکر کن...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;ترسناک تر از خواب دیدن چیه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;خوابت نبردن. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;ترسناک تر از واقعیت چیه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;خیال.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;ترسناکتر از مرگ چیه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;زنده ماندن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;قطار می آید. وسط افکرام از روی صندلی بلند می شوم. پشت خط قرمز می ایستم. در قطار باز می شود. قبل از اینکه یادم بیاید باید قدمی بردارم، همراه جمعیت پرت می شوم. بدنم محکم کوبیده می شود به دیواره ی قطار . صدای تق استخوان هایم را توی شلوغی مترومی شنوم . قطار پر می شود. سنگینی اش را حس می کنم. انگار تلو تلو می خورد. چیزی نمی شه که قطار چپ بشه؟ چیزی نمی شه اگه درِ این سمت قطار که من به آن چسبیده ام و فشار می آید باز شود، همه که نه حداقل من یکی پرت شوم بیرون؟ ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- خانوم گیست رو جمع کن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- وا ببخشید خب من موهام پر پشت و بلنده. مثل شما کچل نیستم که موهام نخوره به صورتتون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;با فاصله ی کمی کنار این زن و دختر ایستاده ام. حرف دختر باعث می شه تا زن موهای دختر را بگیرد بکشد. امروز هم مثل همه روزای دیگه، ساعت شش صبح دعوا می شود. زن از توی کیفش قیچی در اورده و می خواهد که موهای دختر را قیچی کند. دختر جیغ می زند. همه به این سمت نگاه می کنند. فکر می کنم چرا او توی کیفش قیچی دارد؟ دختر، زن را وحشی صدا می کند و می خواهد از دستش در رود. بقیه سعی می کنند زن را آرام کنند. از واگن کناری هم مردها به این قسمت خیره شدند. صدای خنده پسر بچه ها هم بلند می شود که : - آخ جون گیس و گیس کشی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;سرم را می اندازم پایین. بذار همدیگر رو بکشند. چیزی نمی شه که. من به چی فکر می کردم؟ شعر تبلیغاتی روبه رویم را می خوانم. یه عکس هم زیرش است. عکسی از آینده ی بهتر. یعنی هیچ کس به طراحش نگفته که چه قدر مسخره ست. داشتم به قیچی زن فکر می کردم. قطار در ایستگاه می ایستد. دنبال قیچی زن می گردم. دختر، زن را هول می دهد و سریع از میان در بیرون می پرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- پیش این وحشی واینسید. الان بلا ملا سرتون می یاره. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;قبل از پیاده شدن این را می گوید . قطار که حرکت می کنند. صدای کچل، کچل گفتن دختر هنوز می آید. زن هنوز قیچی در دستش است و دیگران ازش دور می شوند. ندیدم چه اتفاقی افتاد. مثلا مگه چی شد ؟ زن درست کنار من ایستاده. هنوز صورتش را ندیده ام. به قیچی اش نگاه می کنم. فکر کن... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;زن خیاطه؟ دوست دارم یه روز یه چیزی بدوزم. اما محاله که من یه روز یه قیچی دستم بگیرم و یه چیزی بدوزم. شاید یه روز توی آینده قیچی دستم گرفتم، اما حتما دارم گوشت را تکه تکه می کنم بریزم توی خورشت. یا شاید دارم گل های یه درخت رو می کنم که وقتی گل ها خشک شدند نریزند روی زمین تا دیگه نخوام زمین رو جارو کنم. یا شاید... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;قطار می ایستد. باید این ایستگاه پیاده شوم. باز افکارم مرا با خودش برد. نگاه می کنم که چه قدر تا در خروجی فاصله دارم. محاله که بشه پیاده شد. می خواهم به جلو حرکت کنم و به سد آدم های مقابلم نگاه می کنم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;سعی می کنم که حرکتی کنم. بازوی یه نفر کوبیده می شود توی پهلویم. بر نمی گردم ببینم کی بود. همان زن قیچی به دست از پشت سرم مرا هول می دهد. زن آستین هایش را بالا زده ودیگران را کنار می زند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;زن داد می زند:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- برید کنار... برید کنار... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;با بازوهایش به پهلوی دیگران می کوبد. پس بازوی او بودکه... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- خوبتون شد. حتما باید کتک بخورید تا به بدنتون تکون بدید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;به کمک هول های زن من هم نزدیک در می رسم. موقع پیاده شدن چادرم زیر پای یکی گیر می کند. تعادلم را از دست می دهم و می افتم روی یک نفر دیگه که کنارم بود. می گوید: - بلدنیستی آخه چرا چادر سر می کنی. انگار مجبورشون کردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;به چادرم زیر پاهای او نگاه می کنم. همین لحظه در بسته می شود و نمی توانم این ایستگاه پیاده شوم. دختری که پشت سرم ایستاده و چادر سرش است دارد با نیمه فریاد جواب این حرف را می دهد. چادرم هنوز زیر پاهای اوست. فکر کن...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;شاید یه روزی ، خب مثلا یه جوری یه اتفاقی افتاد که من مجبور شدم توی چادر زندگی کنم. مثلا برم کنار خیابون. بعد اون موقع حتا پارچه هم برای چادر زدن نداشته باشم من مجبور بشم از همین چادر استفاده کنم. چادرم این جوری به درد می خوره. خودم که توش جا می شم. کنار یه اتوبان چادر را وصل می کنم. هیچی توی چادر نیست، حتی پتو. از چند تا روزنه هم دود ماشین ها می آید تو. اما اشکال نداره. بعد یاد غذا می افتم. اول یاد نان خشک می افتم. می روم کنار یه سطل زباله. اما اونجا پر از گربه است. گربه ها به خاطر نون خشک می خوان بهم حمله کنند. گربه ها به جای گوشت نون خشک می خورند. ولی من که می توانم با همون قیچی گربه ها را بکشم و پوستشون رو بکنم. پس دیگه مشکل غذا ندارم. برمی گردم پیش چادرم که از دود ماشین ها سفید شده. شب می شه. وقتی می روم توی چادر، تو این شهر که هیچ گاه باران نمی بارد شروع به باریدن می کند. رعد و برق می زند و چادر من آتش می گیرد. از توی چادر بیرون می آیم. با اینکه آرام بیرون آمدم و خیلی نزدیک آتش بودم، هنوز زنده ام و چادر دیگه وجود ندارد. به خاکستر های چادرم کنار خیابان نگاه می کنم. باد می آید و خاکسترها را هم از کنار خیابان می برد. حالا هیچی کنار خیابان نیست. راستی من ندیدم زن کچل بود یا نه؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;اصلا نفهمیدم چه جوری رسیدم به مدرسه. خوبیه فکر کردن اینه که مثلا دیگه نمی شنوی اون دختر چادری داشت چی می گفت. یا یادت می ره وقتی داشتی از مترو می اومدی بیرون چه جوری زیر دست پای مردم له شدی. توی حیاط مدرسه هیچ کس نیست. من مثل هر روز دیر رسیده ام. اگه قطار توی راه خراب نمی شد که زود می رسیدم. وقتی می خواهم از پله ها بالا برم ناظم داد می زند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- وایسا ببینم. مگه بهت نگفتم که همین جا وایسا. ابروت رو مثل زنا برداشتی فرارم می کنی. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;از پله ها پایین می روم. پشت سر ناظم وارد دفتر می شوم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- یه هفته اخراج موقت می شی. دو نمره هم از انظباطت کم می کنم.الان برون تو حیاط تا زنگ بزنم خانوادت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;می خواهم بروم سمت حیاط. چادرم را از زیر پای دختر کشیده بودم بیرون. تا اگه یه وقت خواستم چادر بزنم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- وایسا ببینمت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;برمی گردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- تو که ابروت رو برنداشتی... ( فریاد می زند) پس چرا وقتی من بهت می گم لال مونی می گیری. برو سر کلاست. دو نمره به خاطر این کارت از انظباطت کم می کنم. پس اون دختری که ابروش رو برداشته بود کجا در رفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;از پله ها بالا می روم. در می زنم. معلمم با دیدنم می گوید :- چرا انقدر دیر اومدی؟ تا حالا کجا بودی. بیرون... این ناظمتون چی فکر می کنه واسه خودش همین جوری می فرستتون بالا... بیرون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;در کلاس رو می بندم. از پله ها پایین می آیم. وقتی باد خاکستر چادرم را برد باید چی کار کنم. آهان چون دیگه هیچ جایی برای زندگی ندارم .و وقتی جایی برای زندگی نداشته باشم. حتما خیلی زودترش از مدرسه اخراجم کرده اند، مجبور می شوم توی سن دوازده سالگی ازدواج کنم. چون هیچی ندارم با یکی ازدواج می کنم که بیست یا سی سال ازم بزرگتره. یا حتی بیشتر. از اون آدمایی که بعد از غذا با صدای بلند آروغ می زنه. با دست دندون هاش رو تمیز می کنه. خیلی چاقه و گوشت های بدنش می لرزه. کلا سه برابر منه و دهن خیلی گشادی داره. بدنش پر از موست و سرش کچله. بهم می گه خونه داره و معتاد نیس. سیگار که اصلا نمی کشه. یه کار عابرومند داره و از راه حلال نون به دست می آره. و فقط از من در مقابل اینهمه خوبی خودش غذا و بچه می خواد. منم به صورت پر از گوشتش که توش فقط مو و جوش دیده می شه نگاه می کنم و فکر می کنم که ظاهر آدم ها اصلا مهم نیست، باطنشون هم مهم نیست. بعدش می بینم که داره توی لباس هاش می ترکه و امکانش هست که الان کت شلوارش پاره بشه. با این آدم ازدواج می کنم. و درست همون لحظه ای که ازدواج می کنیم، قبل از اینکه از دفتر ازدواج خارج بشیم. می فهمم شغلش دزدیه و معتاده. بعد به خونه اش فکر می کنم و او در حالی که سیگارش رو روشن می کنه بهم می گه حالا تو برو تا بعدا برات خونه بگیرم. با اینکه ازدواج کرده ام باز خونه ندارم. حالا چی کار می کنم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;توی اتوبوس ایستاده ام. وقتی داشتم سر کلاس آخر به همسر آینده ام فکر می کردم معلمم فریاد زد که باز تو فکری و از کلاس بیرونم کرد.اما فکر کردن تنها چیزیه که اجازه نمی خواد. هوا گرمه و اتوبوس شلوغ. بوی عرق آدم ها توی اتوبوس پیچیده. قسمت مردها وحشتناک تره. بوی عرق همسرم مثل کدوم یکی از این آدم هاست؟ مطمئنم که بدبوتر از همه ی این بوهاست که با هم قاطی شده. اتوبوس ترمز می زند. صدای جیغ زن ها بلند می شود و من می بینم که در قسمت مردونه پرت شده ام روی زمین. یه لگد می خورد به پهلویم. صدای داد یه زن از ته اتوبوس بلند می شود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- آهای عوضی مگه بهت نمی گم ماشین رو نگه دار. نگه دار دیگه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;زن از روی صندلی بلند می شود و سمت راننده می اید. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- من خونم دو تا کوچه عقب تره. کمرمم درد می کنه نمی تونم پیاده برم. سر کوچه بهت گفتم وایسا وانسادی. حالا یالا منو ببر دمه خونه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- خانوم اتوبوسه تاکسی که نگرفتید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;با این حرف راننده زن می پرد روی مرد و شروع به زدن راننده می کند. مشت می کوبد سر راننده. راننده باز ترمز می کند و این بار بدنم کوبیده می شود به در اتوبوس. فکر می کنم که تازگی ها خیلی دردم نمی گیرد. مسافران دیگه زن را از راننده دور می کند. راننده زن را نزد فقط بهش خیلی فحش داد. من باورم نمی شه چه جوری زن روی راننده پرید مگه نگفت که کمرش درد می کنه. این زن هم قیچی داشت؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;شاید چاقو داشت. اتوبوس می ایستد. باید این ایستگاه پیاده شوم. نگاه می کنم که زن روی صندلی نشسته و برای همه با صدای بلند می گوید که از راننده شکایت می کند و بدبختش می کند. اما اشکال نداره که. چیزی نمی شه که. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- خانوم پول؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;راننده ی اتوبوس دارد صدایم می کند که پول بدهم. مگه ندادم؟ این اتوبوس مگه بلیطی نبود. راننده شروع کرده به فریاد زدن. چرا وقتی زن رویش پرید این جوری فریاد نمی زد؟ به دندون هایش نگاه می کنم که به وحشتناکیه دندان های همسرمه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- منو مسخره کردی. چرا باهات حرف می زنم جواب نمی دی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;دندون هایش مثله گربه هایی است که می خواستند به خاطر نون خشک بهم حمله کنند. یعنی همسرم هم یه روز بهم حمله می کنه؟ مرد دوباره داد می زند. از بالای شانه ی چپم دستی می آید. دست به مرد پول می دهد و یه صدا می گوید: - این دختر خانوم با منه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;بازویش با چشم چپم فقط یه سانت فاصله دارد. وقتی راننده پول را می گیرد بازو هنگام برگشت به مژه ام می خورد. انگار باد بود. از اتوبوس پیاده می شوم و پشت سرم یکی دیگه پیاده می شود. چند قدم از اتوبوس دور می شوم. بازوی کی بود؟ برمی گردم . یه پسر ایستاده دارد به من نگاه می کند. خودشه؟ آن صدا هم مال یه پسر بود. پسر بهم می خندد. بعد می رود. موهای طلایی اش داشت می درخشید. خیلی برق می زد. من هم می روم. او یه آدم بود ولی بازویش که به مژه ام خورد فقط باد بود. فکر کن...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;قبل از اینکه به همسرم درباره ی خانه بگویم، همسرم بهم حمله می کنه و همه ی بدنم کبود می شه. خاکستریه رو به سیاه. رنگ چادرم که با رعد و برق آتش گرفت و خاکسترش را باد برد. دیگه هرگز تنش کت شلوار نمی بینم. او شلوار جین تنگ و رنگ و رو رفته ای می پوشد. یه تی شرت تنگ که... فقط خیلی تنگه. بالاخره ما یه جایی زندگی می کنیم. نمی دونم کجا ولی یه جایی. من هر روز صبح از خواب بیدار می شوم. اول از همه بوی نفس های همسرم را حس می کنم. نفس هایی که بوی آخرین سیگار دیشب را می دهد. دهان باز بدون لبش را می بینم. او با دهان نفس می کشد یا بینی؟ نمی دانم به جز سیگار چه چیز دیگری می کشد که چنین بویی دارد. گاهی دلم برای آن دو دقیقه ای که تنها توی چادرم گوشه ی اتوبان بودم تنگ می شود. اما زندگی هم سختی هایی داره. او معتاده پس همسرم خیلی زود شروع می کنه به فروختن وسایل های خانه. اول ازهمه تلویزیون رو می فروشه برای خریدن... خب خانه که نه، جایی که من زندگی می کنم خیلی وسیله نداره و زود می افتد زندان. به خاطر دزدی دستگیرش می کنند. اشکال نداره که. زندگی این سختی ها رو همیشه داره. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;می رسم به مغازه. پشت مغاره می ایستم و به مادرم نگاه می کنم. همه صندلی ها خالی است و مشتری ندارد. وارد مغازه می شوم و مادر می گوید: - زود باش. کجا بودی؟ چرا انقدر دیر کردی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;به ساعت نگاه می کنم. دیر نشده. هیچ جا نبودم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- زود باش کف اینجا و میز رو تمیز کن بعد بیا اون پشت ظرف ها رو بشور.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;طی را بر می دارم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- کمرم داره می یفته. از صبح تا حالا جونم دراومده. اون یکی می یاد دو تا پیتزا و ساندویچ درست می کنه. اون یکی دو تا تلفن جواب می ده منم که از صبح اینجا جون می کنم. مردتیکه تو چشم های من نگاه می کنه می گه اگه دخترت می یاد کمکت می کنه از تنبلی خودته من حقوق دو نفر رو بهتون نمی دم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;طی را به روی زمین می کشم. به کف زمین نگاه می کنم که داره برق می زنه. مثل موهای پسر که توی نور خورشید... طی از روی بعضی جاها هم که رد می شه فرقی نداره و هیچ برقی نمی زند. فرچه را بر می دارم و بر روی این قسمت ها می کشم. صدای بدی می ده. کشیده شدن فرچه روی زمین. مادر می آید و دعوای صبحش را با صاحب مغازه تعریف می کند. به صدای مادر گوش می دهم. بعد به زمین نگاه می کنم که حالا همه جایش دارد می درخشد. مادر گفت چه جوری دعوا بالا گرفته که همه ی مغازه های این خیابان آمدند تا کار به کلانتری نرسد.می روم سراغ ظرف ها. فکر کن... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;من پنج تا بچه از همسرم دارم. هیچ وقت نمی توانم هیچ کدام از بچه هایم را سیر کنم. اصلا شیر ندارم. سینه هایم خشکه خشکه. غذا هم نیست. می دانم که بچه هایم بزرگ می شوند. نمی دانم چه جوری اما یه جوری بزرگ می شوند. پسرها شغل پدرشان را دارند و دخترها هم از سن دوازده سالگی با مردهایی خیلی بزرگ تر از خودشان ازدواج می کنند و می روند. همین جوری ادامه پیدا می کنه. انگار که تا ابد ادامه داره... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;تمام ظرف ها شسته و شده و حالا برق می زنند... چرا امروز از اتوبوس به بعد من می بینم که همه چی برق می زند. قبلا ظرف ها این جوری نبودند. ولی آن پسر فقط یه باد بود. پس چرا می درخشید؟ اصلا چرا مو داشت؟ مادر خیلی خسته بوده و زودتر رفته. هوا تاریک شده و ستاره ها توی آسمان می درخشند، برق می زنند. دوباره می خواهم سوار مترو شوم. فکر می کنم که توی این ساعت چه قدر شلوغه. پهلویم تیر می کشد. همون جایی که صبح زنی که قیچی داشت بهش زد. پیاده تا مترو می روم. داخل می شوم. پله برقی کار نمی کند. از پله ها بالا می روم و می بینم که قطار ایستاده و درش باز است. سریع می دوم توی اولین واگن. وقتی داخل می شوم در بسته می شود. به در بسته شده نگاه می کنم و خط هایی که بر روی در افتاده. انگار جای چنگ های یه حیوانه. جای ضربه های همسرم بر روی بدن من هم همین طوری باید باشه. دستی بر روی کمرم حرکت می کند. برمی گردم و می بینم مردی پشت سرم ایستاده و نگاهم می کند. حالا می بینم که دویده ام در واگن مردانه. می خواهم وقتی قطار ایستاد واگنم را عوض کنم. قطار می ایستد و قبل از اینکه بتوانم بیایم بیرون همراه موج ادم ها عقب تر می روم. چادرم زیر پای یکی گیر می کند و از سرم می افتد. روی زمین دنبال چادرم می گردم. حتا نمی توانم کف قطار را ببینم. قطار حرکت می کند. آخه قرار بود با چادرم یه روزی چادر بزنم. شاید این دفعه آتش نگیرد و خاکسترش را باد نبرد. دوباره آن دست را روی پاهایم حس می کنم. مردی که خیلی نزدیک بهم ایستاده دستش را روی بدنم حرکت می دهد. نمی دانم همان مرد جلوی در است یا یکی دیگه. چه فرقی می کنه. او خیلی نزدیک می آید. راستی من به این جایش فکر نکرده بودم. من چه جوری از دواج می کنم؟ من کم تر از سنم نشان می دهم. توی دوازده سالگی هنوز اندامم کامل نشده. درسته زندگی سخته اما چه جوری تحمل کنم؟ با یه مرد که پر از گوشت و مو و جوشه. یعنی می شه خیلی زودتر از همه ی این اتفاق ها بمیرم. نه نمیشه. من تحمل می کنم و یه روز یکی از بچه هایم بهم می گوید که چرا او را به این دنیا آورده ام. و می گوید که چندشم نشد وقتی از پدرش او را بچه دار شدم. شاید آن موقع بمیرم... قطار می ایستد. سرم را بلند می کنم تا صورت این مرد که هنوز این جاست و دستش روی بدن من ببینم. او می خندد. انگار می خواهد این ایستگاه پیاده شود. اما قبل از اینکه ازم دور شود یه بار دیگه سینه ام را چنگ می اندازد. از درد می شینم روی زمین و توی چشم هایم اب جمع می شود. چه قدر خوشحالم که بالاخره رفت. فکر کن... یه قطره آب از چشمم می افتد روی دستم و برق می زند. دیگه فکر نمی کنم. مگه می شه که باد مو داشته باشه و بدرخشد. برای رسیدن به خانه باید تاکسی سوار شوم. دیگه نمی خواهم کنار یه مرد بنشینم. صبر می کنم تا ماشینی بیاید که صندلی جلویش خالی باشد. خیلی طول می کشد ولی بالاخره می اید. سمت ماشین می روم. دستگیره اش را می گیرم. هنوز در صندلی جلو را باز نکرده ام که یه نفر هولم میدهد. هولم می دهد و از ماشین دور می شوم. پایم محکم می خورد به تابلوی ایستگاه تاکسی. پیرمردی که هولم داده در حالی که جلوی ماشین می شیند می گوید: - من حال ندارم عقب وسط راه پیاده شم برو بچه بشین سر جات.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;یه بار دیگه به پیرمرد نگاه می کنم. نمی دانم، فقط نمی دانم چرا باورم نمی شه که اینجوری هولم داده؟ پایم تیر می کشد. شاید ماشین دیگه ای به این زودی ها نیاید. دو مرد عقب ماشین نشسته اند. اشکال نداره که پیاده برمی گردم. از ماشین دور می شوم. فکر می کنم که مرد خیلی هم پیر نبود. فقط موهایش سفید شده . آنقدر پیر نبود که از پا درد ... باید بدوم تا زود برسم خانه. شاید این جوری درد پایم یادم بره. فکر کن...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;چادرم روی سرم نیست. اصلا ندیدم کجا ناپدید شد. حالا قبل از اینکه بخواهم باهاش کنار اتوبان چادر بزنم تا با رعد و برق آتش بگیرد و خاکسترش را باد ببرد گم شده. حداقل دویدن بدون چادر خیلی راحت تره. و حداقل مرگ که وجود داره. اگه حتا همسرم معتاد و دزد باشه و بچه هایم هم یه تکرارا از ما باشند که ادامه داره. اگه همه ی این اتفاق ها یا هر اتفاق بد دیگه ای بیفته بالاخره یه روز که زندگیم تموم می شه. یه روز که ترکش می کنم. همه ی همه ی قشنگیش به اینه که من یه روز از اینجا می رم... آب توی جوب داره برق می زنه. می خندم. امروز حتا آب توی جوب می درخشد. بالاخره به خانه رسیدم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;پدر با دیدنم می گوید: - چادرت کو؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;به مادر نگاه می کنم و او می گوید: - ای بابا تا کرد گذاشت تو کیفش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;به مادرم نگاه می کنم. تا وقتی که از اینجا نرفته ام باید به خوبی او باشم. می روم توی آشپزخانه. غذا را حاضر می کنم. می روم توی اتاقم. باید لباس هایم را عوض کنم. دارم درد همه ی ضربه های امروز را الان حس می کنم. جای آرنج زنی که قیچی داشت توی پهلویم. لگد توی اتوبوس... لباس هایم را در می آورم. جای چنگ مرد توی مترو کبود شده. جای ضربه های همسرم هم همین طوری کبود می شه؟ اما سیاه و خاکستری نیست. لباس می پوشم. یه صدای خیلی بلند می آید. دو برادرم جیغ می زنند و مادر صدایم می کند. می دوم. یه تیکه سقف اتاق ریخته روی زمین. نگاه می کنم به کاهگل ها و گچ های ریخته روی فرش. انقدر زیاد که دیگه فرش دیده نمی شود. به سقف نگاه می کنم. آجرهای این قسمت سقف مشخص شده. آجرهایی که خیلی شلخته کنار همند. چرا آجرها نریخت؟ سقف ترک خورده. انگار یه خط سیاه پر رنگ از اینجا تا آن طرف سقف کشیده شده. برادر های کوچکم ترسیده اند . مادر نگران به من نگاه می کند. به زمین نگاه می کنم. با دست تکه های بزرگ کاه گل را بر میدارم. خیلی سنگین اند. حس می کنم دست هایم دارد کش می آید و جای ضربه های بدنم درد می گیرد. اما باید خیلی زود تکه های بزرگ را بردارم تا اینجا را جارو بکشم و بعد... میان کاهگل های توی دستم ذرات کوچکی را می بینم. ذرات وکوچکی که می درخشند. سرم را نزدیک تر می برم. با دقت تر نگته می کنم. مگه می شه یه چیزی میان این خاک ها و ذرات گچ باشد که بدرخشد. پس چرا نمی توانم توی دستم بگیرمش. انگار وجود ندارند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- به چی زل زدی؟ زود باش اینجا رو جمع کن ببینیم چه خاکی باید توی سرمون بریزیم.حالا هی به این صاحب خونه بگو که سقف نم داره کی گوش می ده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;سریع خاک ها را جارو می کنم. تمیز کردن سقف ریخته روی زمین از تمیز کردن کف مغازه خیلی سخت تره. دارم نفس نفس می زنم بیشتر از وقتی که از مترو تا خانه دویدم. به فرش نگاه می کنم که بالاخره شد مثل اولش. تا سه ساعت دیگه باید لباس بپوشم و باز سوار مترو شوم. باید بخوابم. دراز کشیده ام و به سقف بالای سرم نگاه می کنم. حداقل دیشب اینجوری سوراخ نبود. حس می کنم که ذرات گچ می ریزد توی چشمم. چشم هایم را می بندم. این اجرها چند سال دارند. از من بزرگترند؟ کاهگل ها می درخشیدند. چرا امروز چیزهایی که وجود ندارند برق می زنند؟ می توانم فردا به جای فکر کردن به سرنوشتم به چیزهایی که برق می زنند فکر کنم. پسری که امروز برایم پول داد و خندید. موهای طلایی... نه نمی توانم به چیزهایی که وجود ندارند فکر کنم. آن پسر که بازویش به مژه ام خورد فقط باد بود. نمی دانم چه طوری موهای طلایی اش می درخشید ولی او فقط باد بود. مطمئنم. آخه اتفاق های خوب هرگز نمی افتند. اتفاق های خوب وجود ندارند. نمی توانم فردا به باد فکر کنم. دو ساعت و نیم دیگه باید چشم هایم را باز کنم. توی مترو فکر می کنم. ولی الان باید بخوابم. توی مترو فکر میکنم نه به اتفاق های خوب. به باد هم فکر نمی کنم. انفاق های خوب هرگز نمی افتند. پسر وجود نداشت. آن موهای طلایی که می درخشیدند هرگز وجود نداشتند. باد را نمی شود دید. نمی شود به یه خیال فکر کرد. هیچ اتفاق خوبی نمی افتد. پسر فقط باد بود. فکر نمی کنم. باید بخوابم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Jul 2010 23:53:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttanha&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>ttanha</dc:creator>
<guid>http://ttanha.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زشت</title>
<link>http://ttanha.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff3399&gt;&lt;FONT size=2&gt;این یه داستان نیست. یعنی داستان که هست اما نه با اون چارچوب نرمال داستان نویسی که همه انتظار دارند. یه کم فرق می کنه. یه داستان خاص و متفاوته. ( البته استادم گفت من که از داستان تعریف نمی کنم) یه حس عجیب باعث شد بنویسمش. و حالا این داستان به خواننده فقط یه حسه عجیب می ده. توش دنبال قصه نباشید. اگر علاقه به داستان ندارید پیشنهاد می دم اصلا نخونیدش. کسایی که زشت&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=2&gt;رو خوندند بعضی هاشون حس عجیبه توی داستان رو گرفته بودند و گفتند که خیلی حال کردند. بعضی هام بهم گفتند چرت نوشتی و هیچی نداره. یه سری هم دفعه اول هیچی نگرفتند و گفتند بعدا هر چی بیشتر خوندنش بیشتر داستان رو حس کردند. اینا رو گفتم که یه وقت نگی وقتت پای این داستان هدر رفت. یه بارم یه پسری بهم گفت انقدر زیبا بود که دوست داشت زشت یه رمانه ده جلدی بود و صفحات بیشتری رو با نگارش داستان سر می کرد. من کلی حال کردم. شما هم برام از این نظرات بدید حتا بگید مزخرف بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff3399 size=2&gt;( بعد از اینکه یکی ازدوستان عزیز بهم گفت ای تنبل، به خودم اومدم و داستان گذاشتم. دوست باید این جوری باشه دیگه. مثلا شما دوستم که می خونی و نظر نمی دی من از کجا اشکال کارم رو بفهمم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff3399 size=2&gt;دارم دوباره جدی می نویسم. حتا اگه سال ها چاپ نشه. بالاخره که من چاپشون می کنم. هر کی می گه نمی کنی باهاش شرط می بندم. می بینیم.)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- من دوست دارم. تو چرا از من متنفری؟ چرا چشم هایت را بسته ای؟ چرا نگاهم نمی کنی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;برگی از درخت لخت تیره ای که کلاغی رویش نشسته، روی آسفالت ترک خورده ای که آب دهان مردی به آن چسبیده می افتد. بعد همراه بادی که فضا را تیره می کند در جوی آبی فرو می رود که آب نیست. جوی آب می ریزد پای درختی که درخت نیست. درخت را مردی قطع می کند که مرد نیست. مرد که خاطره ی پدر را زنده می کند می رود. و خاطره ی پدر با چشم هایی که نمی دانم چه رنگیست، نگاهم می کند و می گوید:- نه اینکه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;می رود. شاید می خواست بگوید...نه اینکه چه پدر؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;می خواهم آسمان را پیدا کنم. اما آسمان را پیدا نمی کنم. خسته می شوم از چشم گرداندن و خیره به آن برج می شوم. شاید روزی این برج بلند بیفتد بر سر آن خانه ی خیلی کوچک، زیبا نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;خورشید نمی دانم از کجا؟ شاید اینبار از غرب طلوع کرده، می زند به چشمانم و اگر باران امده بود... من رنگین کمان تا به حال ندیدم. چه رنگی بود؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;مردی رد می شود که لباسش... نه نمی دانم چه رنگی است. رنگین کمانی نبود. مرد بعدی و بعدی. پس رنگ های رنگین کمان کجاست؟ این مردها این رنگ های بی رنگ را از کجا آورده اند. پدر که می گفت: &quot; رنگین کمان رنگ خنده ست. &quot; خب پدر هیچ وقت نخندید تا من رنگین کمان را ببینم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;سعی می کنم پا بر روی آسفالت ها نگذارم. حداقل می دانم این یکی چه رنگی است. پدر که صدایم می زد. نگاهش می کردم. دست هایش را نشسته بود. رنگ آسفالت بود. پدر می گفت این دست ها مردونست. می گفتم این دست ها کثیفه، زشته. پدر عصبانی می شد و باز: نه اینکه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;این جا پر است از درخت و جوی و آسفالت و نیم کت هایی که به بی رنگی درخت ها هستند. من این ها را نمی خواهم. همه شان با هم رنگ دست های پدرند. صدای غیر مردانه ای می گوید: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- دختر خانم یه ادامس بخر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;نگاهش می کنم. بچه است. زشت ست. کثیف است. پدر فریاد می زند:&quot; برید گم شید گداها.&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;و من چشم هایم را خواهم بست. اما پدر این جا نیست تا این را بگوید و پسر باز تکرار می کند. ناچار پا بر همان آسفالت می گذارم و می روم. تا خاطره ی پدر به من نرسد و بگوید: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&quot; نه اینکه همیشه می خواستم بزرگ بشم و مثل خودشون داد بزنم. &quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;و پدر بزرگ شد و خیلی داد زد. و من گوش هایم درد گرفت. من که می دوم ماشین ها بوق می زنند. ماشین هایی که سفید نیستند. بوقی به بلندی فریاد های پدر. هر چه می دوم پدر و فریادش نزدیک تر می آید. و من چشم هایم را میبندم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;گرسنه ام. دست های سیاهش می آید و غذا می آورد. به غذا که دست می زند، غذا رنگ دست ها می شود. آنگاه از میان نه اینکه گفتن هایش چهره ی کریح غذاهای خورد شده نمایان می شود.دیگر گرسنه نیستم. زمستان که بیاید او کتش را بر روی شانه ام می اندازد. و من بو می کشم. بوی دود و غذاست. بوی چربی. بوی اب جوی، سیمان، بوی روغن. و من کت را کنار می گذارم و می گویم: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&quot; زمستان امد که احساس سرما کنیم. اگر قرار بود لباس گرم بپوشیم، چرا او زمستان را آفرید؟ &quot; و او داد می زند نه اینکه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;خانه مان تاریک بود. پدر در تاریک غرق می شد. آنگاه خودش و تاریکی یکی می شدند. وقتی دودش را به راه می انداخت. دیگر پدر را نمی دیدم. پدری نبود. او یک خیال می شد که میان دودها و تاریکی گم شده بود. و من ساعت ها چشم می گرداندم تا نشانی از او بیابم. آن وقت رنگ ها را گم می کردم. آن رنگ ها ی بی رنگ را دود و تاریکی می پوشاند و آن ها هیچ می شدند. به پدر می گویم: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- خانه مان چه رنگی شده؟ نه رنگی ست نه بی رنگ.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- نه اینکه زندگی همینه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;نمی دانم پدر می گفت یا ان توده هوای دودی. اگر زندگی اینه، پس زندگی را نمی خواهم. می دیدمش. زندگی دیدنی شده بود. شکل عجیبی داشت. شاید از جنس دود بود و تاریکی. شاید از رنگ دست ها ی پدر. او همه ی بی رنگ ی ها ر در خود گرفته بود و من جز او هیچ نمی دیدم. صبر کردم تا برود. اما ماندنی شد و او خیلی زشت بود. زندگی با تمامیت خود چهره ی کریح اش را نشانم داده بود. حال باید چه می کردم؟ به پدر گفته بود. پدر گفته بود: نه اینکه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;شاید نه اینکه او چون شبحی مشکی رنگ در اطرافم می چرخید. نه می توانستم ازش بترسم و نه بیزار باشم. پس چه طور دوستش می داشتم. نه اینکه او زشت بود و هیچ گونه دوست داشتنی نبود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;از پدر پرسیده بودم: زشتی این از چیست؟ و جای پدر توده هوا خودش شاعرانه جوابم داده بود: از زشتی نگاهت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;نه دروغگو. چشم های من آبیست. ببینم. اما آن زشت بدقواره چشم هم نداشت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;صدای پاهایش را می شنیدم. نه اینکه تق ...تق... صدا می داد. تندتر از او می رفتم. او تندتر می آمد. تق تق... تق تق... می دویدم. می دوید. نباید به من می رسید. پاهایم را می گرفت. نه اینکه من نمی توانستم پرواز کنم و او پرواز هم می کرد. من می باختم و او میخندید: هاه هاه... هاه هاه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;در میان تاریکی و بی رنگی اش. در میان دودهایش چیزی می درخشید. نه اینکه انعکاس خودش بود که چاقو را نشانم می داد. چاقو را بر میداشتم. هی زشتی! دیگر باکی ندارم بیا سراغم. و نه اینکه او همین نزدیکی بود که پیدایش می شد. چاقو را بالا می بردم. فریاد نمی زدم تا پدر نیاید و نگوید: - نه اینکه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;چاقو را در دل سیاهی فرو بردم. جایی که باید قلبش می بود. نه اینکه سیاهی محو می شد. چاقو رفته بود در عمق دیوار و سیاهی هنوز روی سقف به من لبخند می زد. چاقو را به سختی از گچ دیوار بیرون کشیدم. گچ آنجا فرو ریخت بر زمین و من به روی توده هوا. نه اینکه قلبش هیچ جا نبود، و من قلب اشیا را تکه تکه کرده بودم. خسته بودم. گریه می کردم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- مگه تو از من بدت نمی آید؟ چرا رهایم نمی کنی؟ چرا نمی روی؟ چرا تنهایم نمی گذاری؟ برو و بی رنگی ها را با خودت ببر . من رنگین کمان ندیده ام. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;او هو هو می کرد. شاید آواز می خواند: هوهوهوهو هوهوهوووو... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;شب ها کنارم این آواز را می خواند. آنگاه از همیشه ترسناک تر، پر رنگ تر و زشت تر بود. ابر رگباری بود که می خواست با سیل هایش آزارم دهد. نه اینکه من از سیل می ترسیدم. با خستگی پاها پله ها را بالا و پایین می رفتم. نه اینکه دیگر نمی توانستم جلوی صدای پله ها را بگیرم تا پدر نیاید. او با نه اینکه هایش به من خیره می شد. می گفتم: - پدر زندگی قصد جانم کرده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;پدر به من خیره می شد و من به چشم های پدر. آن شب چشم های پدر خیلی بی رنگ نبود. داشت به ابی می زد. اما توده هوا جلوی چشم هایم را گرفت و رنگ چشم های پدر را تاریک کرد. بعد پدر فریاد زد: - نه اینکه دیوونه ای...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;بهش نگفتم من دیوونه نیستم. چون او هم چنان با فریاد این جوری صدایم می زد. ولی بعد آرام شد.نمی دانم به خاطر آن بود که پدر هم سیاهی را دیده بود یا اینکه چشم هایش داشت رنگی می شد. خیلی آرام شد. گفت تو مریض شدی. گفت من از این خونه می برمت تا از دست سیاهی راحت بشی. با ارام ترین صدایی که از پدر شنیده بودم. دیگه نگفت دیوانه. نگفت مرا می برد پیش همه ی دیوانه ها. نگفت مرا انجا ترک می کند. نگفت خسته شده و حرف هایم را باور ندارد. نگفت در خانه ی جدید مثل بیمار بستری ام و زندانی. هیچ کدام از این حرف ها را نگفت. شاید همه شان را در سکوت گفت و من شنیدم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;پدر مرا از خانه و کنارش برد تا از سیاهی جدا شوم. اما سیاهی باز آمد و ایبار حتا پدر هم نبود.دراین خانه ی بزرگ و شلوغ نه اینکه همیشه خواب بودم. سیاهی هم از جنس خواب شده بود و رهایم نکرد. اینجا خیلی بزرگ بود. نه اینکه مثل خانه ی ما هشت تا پله نداشت. شصت و چهار تا بودند. سیاهی بزرگتر شده بود. بلند تر اواز می خواند. بیش تر پرواز می کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;یه روزی. روزی که اومدنش خیلی طول کشید. یه روز که از آن موقع خیلی گذشته بود. پدر بعد از آنهمه مدت امده بود. پدر را دیدم. به سویش دویدم. باید چشم های پدر را می دیدم قبل از اینکه... قبل از اینکه سیاهی او را ببیند. قبل از اینکه پشت آن ابر سیاه محو شود. اما سیاهی که همیشه از من تندتر بود زودتر به پدر رسید. من باز باختم. توده هوای مشکی رفته بود و پدررا در خود گرفته بود. نه اینکه او پدرم بود و آن شب داشت چشم هایش رنگی می شد. نه اینکه همیشه منتطرم تا رنگ چشم هایش را ببینم. و آن توده هوای زشت سیاه و دودی بود. من به سویش دویدم تا با چنگال هایم غبارهایش را ذره ذره پودر کنم. نه اینکه توده هوا مثل همیشه محو می شد. و اینبار چنگال هایم بر صورت پدر امده بود. آنگاه پدر فریاد زد: - دیوانه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;و بعد تمام آن حرف ها را گفت. تمام حرف هایی که ان روز در سکوت گفت را فریاد زد. فریاد زد که حرف هایم را باور ندارد. که مرا اینجا ترک کرده است. که جایم پیش همه ی دیوانه هاست. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;نه اینکه آدم های بی رنگ با دیدن جای چنگال ها بر روی صورت پدر مرا بر روی تخت خواباندند. و به دست هایم سوزن زدند. من خوابیدم. خواب زندگی ترسناک را دوباره دیدم. اما نترسیدم. نه اینکه زندگی ترسناک بی رنگ نبود. دودی بود. و من به دودی بودن عادت داشتم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;پرندگان یکدیگر را صدا می کردند.گوش ها را درد می آوردند. میان برگ های عجیب درختان قایم می شدند. و باز همدیگر را صدا می کردند. باد سرد می آمد و پرهای گنجشکان را می لرزاند. گنجشکان باد می شدند. برگ ها می ریخت، من عطسه ام می گرفت و برگ ها... انگار برگ ها رنگی بودند. نارنجی، قرمز. من خواب نمی بینم. اینجا بودنم میان این رنگ ها خواب نیست. من از خواب بیدار شدم. انگار سال ها در ان بیمارستانی که پدر می گفت خانه است خواب بودم. الان بیرون از آنجا ایستاده ام و بالاخره از خواب بیدار شدم. من بیدارم و نگاه می کنم به این برگ ها. برگ های ریخته که کم کم خیس می شدند. نم نم باران می امد تک تک صدا می داد. من خیس می شدم و رد جوی را دنبال می کردم که می رفت به سوی یک سیاهی. سیاهی که به زمین چسبیده بود. رفتم به سوی سیاهی و نگاهش کردم. تا به حال سیاهی را بر روی زمین. زیر برگ ها و باد و باران، و قدم عابران ندیده بودم. سیاهی دیگر تکان نمی خورد. از پدر پرسیده بودم: نکنه سیاهی رفته؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;صدای جیک جیک گنجشکان، خش خش برگ ها، شر شر باران و هو هوی باد. پس نه اینکه پدر کجاست؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;نه اینکه پدر نمی آید. در ذهنم هم طنین نمی اندازد. انگار روزگاری است نه اینکه هایش را نشنیده ام. پدر کجایی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;دنبال پدر می گردم. میان آن برگ های رنگی. نه رنگین کمانی. پشت درخت ها. میان خاطره ها. پدر را گم کرده ام. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- سیاهی تو همیشه با من بودی. نه اینکه پدر هم بود. چه شده هر دوتان رفته اید؟ تو اینجا روی زمین افتاده ای و پدر نیست. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;سیاهی نگاهم نکرد. من نگاهش کردم. نگاهش کردم... پدر و سیاهی با هم رفته بودند. پدر رفته و سیاهی را با خود برده بود. سیاهی رفته و پدر را با خودش برده بود. هر دو خواب بودند. پدر زیر آن تکه سنگ سیاه خوابیده بود. سیاهی سنگ شده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- سیاهی پدر رفته و من هنوز نفهمیدم چشم هایش چه رنگی بودند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;چشم از آن همه زشتی برداشته بودم. چشم هایم را به روی ان برگ های رنگی بسته بودم.وقتی که حتا پدر و سیاهی نباشند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;چشم هایم را بسته بودم و هنوز بسته ام. سنگینی برگی را بر روی سرم احساس می کنم. باد می آید و برگ را با خودش می برد. باد که می آید بچه ها از خوشحالی جیغ می کشند. شاید باد با خودش برف هم آورده است. صدای گلوله های برفی که به هدف نمی خورند می آید. گلوله ای بر سرمی خورد. سرمایش را حس نمی کنم. دردی هم در سرم نمی پیچد. بچه ها باز جیغ می زنند. گوشم درد نمی گیرد. صدای مرد دست فروش میان خنده و هیاهو گم شده است. مرد خوردنی می فروشد. می گویند خوشمزه است. خوشمزه چه مزه ای دارد؟ آدم ها به سرعت از کنارم عبور می کنند. به من تنه می زنند. برف زیر پایم له می شود. صدا می دهد و من مثل آدم ها سر نمی خورم. ماشین ها با آمدن من به خیابان بوق می زنند. دیگر بوق هایشان خیلی بلند نیست. من نمی شنوم. ماشین ها به من نمی خورند تا دردی را احساس کنم. این گوشه دیگر برف نیست. اگر چشم هایم باز بود باز آن آسفالت ها را می دیدم. و من چشم هایم بسته است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- من دوست دارم. تو چرا از من متنفری؟ چرا چشم هایت را بسته ای؟ چرا نگاهم نمی کنی؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Jul 2010 18:15:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttanha&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>ttanha</dc:creator>
<guid>http://ttanha.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخر دنیا</title>
<link>http://ttanha.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff3399&gt;این جنجالی ترین داستانی بوده که تا حالا نوشتم. به خاطر این داستان محکوم شده به بی اعتقادی و بی دین و ایمانی. گرچه که من خندیدم ولی دوس دارم بخوندید و بگید سزاوار چنین حکمی ام؟؟؟؟؟؟ این داستان رو برای همه ی دوستای هم کلاسیم خوندم همون  بیشتر مهربونایی که اینجا برام کامنت می ذارن. با اینکه نظراتتون رو بهم گفتید اگه اینجا هم بنویسید که یادگاری بمونه کلی مهربون ترید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff3399&gt;و اینکه داستان جدید نمی ذارم چون که ه ه ه ه... خب تنبلم دیگه و ناامید که اینهمه نوشتم چی شد که یه نوشته دیگه به همه شون اضافه بشه. واقعا که چی؟ همین الانشم میان و می گند که می دونی من حس داستان خوندن ندارم. حالا انگار من گفتم تو رو خدا بخونید... من نمی خوام که ملت رو داستان خون بکنم. اصلا مگه من کی هستم؟ اصلا ولش کن. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سرش را به سمت پایین کج کرد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;یه نگاه به ارتفاع انداخت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;سرش را به سمت من می چرخاند و می گوید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;یعنی از همین جا بپریم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بهش نگاه می کنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;می فهمد که می گویم چه فرقی می کنه ؟ و او همین جوری بهم می گوید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;:- &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;قبلش قراره یه کاری بکنیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;آره یه کاری می کنیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;یه چیزی بخوریم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;تو که غذا نمی خوری&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;او می خندد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;باد می آید و موهایش روی صورتش پخش می شود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اخم می کند وسعی ندارد که موها را از جلوی چشم هایش کنار بزند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;آخه الان سرش را رو به من گرفته&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;هر دو می دانیم که با چشم های بسته هم همدیگه را می بینیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;و من با چشم های تماما باز جز او هیچی نمی بینم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;او سنگ کوچکی را در دستانش گرفته&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;به جلو خم می شود و سنگ را پرتاب می کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;سنگ حتا دیده هم نمی شود، که چه طور به آن انتها می رسد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;عمیق می خندد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;یعنی ما مثل این پودر می شیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من او را از بحرم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;و با این خنده به من گفت که پشیمان نیست&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;پشیمان نیست که الان اینجا کنار من نشسته&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;مثل من نمی تواند چیزی بخورد، بخوابد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;و اگه الان اینجا نبود نفس کشیدن هم محال بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;هر چه قدر که بخواهد باد بیاید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;انقدر شدید که چهره او را پشت موهایش مخفی کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;صدایش آرام از کنار گوشم عبور می کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;قبلا اینجا اومدیم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بهش نگاه می کنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;می خندد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;خودش هم می داند که همه جا مثل هم و یک جور است&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;مگه فرقی می کرد که ما به جای لبه این ارتفاع هر جای دیگه ای بودیم؟ او از نزدیکی من بلند می شود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;نگاهی به اطرافش می اندازد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;از این دور بهش نگاه می کنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;همراه باد شدیدی که می آید تکان می خورد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;می ترسم باد او را بدون من ببرد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بهش گفته بودم چون غدا نمی خوری انقدر سبک شدی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;او خندید و بهم گفت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: _ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;آخه من که به زمین نچسبیدم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;من نمی دانم چه جوری شروع شد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;فقط هر روز دختری را می دیدم، که چشم های غمگینش عصبانی ام می کرد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;و لب هایش که بهم لبخند تلخ می زد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بعد همه چیزم را مسخره می کرد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اینکه من به چی می خندم؟ چرا شادم؟ اول هر صبح چشمم به چشم هایش می افتاد و تمام روزم را خراب می کرد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;تا اینکه یه روز بهش گفتم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;_&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;تو با دنیا جنگ داری؟ کلا با من مشکلی داری؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;او بدون اینکه نگاهم کند گفته بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;مگه من شما رو تا حالا دیدم؟ من که با خودم مشکلی ندارم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;من همانجا بی خیالش شدم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفتم دختره دیوانه است&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اما بعدش&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بعد از یه مدتی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;یه مدتی که برام خیلی سخت گذشت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;یه روز دیگه روبه رویش ایستادم و گفتم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;_ &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;دنیا، من دوست دارم تو رو هر روز ببینم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;و ایندفعه مرا می شناخت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;از بس در این مدت خیره از دور نگاهش کرده بودم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بهم گفت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;من از دیدن هر روزه ی خودم توی آینه خسته ام&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;تو چه جوری می گی که دوست داری هر روز من رو ببینی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من کم آوردم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;هنوز هم در مقابلش کم می آورم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;باد هم چنان می آید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;او را می بینم که کنار یک نفرایستاده و با او صحبت می کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;به سمتش قدم برمی دارم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دارد خنده هایش را تحویل زنی که روبه رویش ایستاده می دهد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;من می توانم با چشم های بسته بهش برسم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;می توانم بوی او را حس کنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;حتا اگه باد به هر جا پخشش کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;زنی که کنار دنیا ایستاده بهم می گوید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;پسرم این دختر راست می گه که می خواید بپرید؟ آخه چه چیزی دلیل می شه که شما با هم خودکشی کنید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;دنیا می خندد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;من به صدای خنده ی او گوش می دهم و برای لحظه ای یادم می رود که زن چه گفت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دنیا بهم نگاه می کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;و چون سکوت کرده ام مثل همیشه جای من می گوید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;پس چی کار کنیم؟ ما خیلی فکر کردیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;هیچ راهی نیست&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;ما نمی تونیم غدا بخوریم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بخوابیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اگه کیا اینجا نبود من نفس هم نمی کشیدم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دنیا تموم شده خانوم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;دخترم ازدواج کنید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;یعنی از هم متنفر بشیم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;دعوا نمک زندگیه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;اما نمی شه که لبی را بوسید و بعد بهش سیلی زد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;زن از حرف های عجیب دنیا فرار می کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;آخه فقط من به شنیدن حرف هایش عادت دارم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;فقط من می فهمم که چه می گوید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;قبل از اینکه زن برود دنیا دنبالش دوید و ازش پرسید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;فقط ما قبلش چی کار کنیم؟ یه کاری رو بگید که ما قبلش انجام بدیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;برای آخرین کاری که با هم انجام دادیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;زن گفته بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;:- &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;ازدواج کنید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بچه دار بشید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بچه همه ی مشکلات رو حل می کنه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;او هنوز به فرار زن و حرف هایش می خندد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;آرام بهم می گوید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;انگار می شه که آدم یکهو ازدواج کنه و بچه دار بشه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;انگار ما انقدر وقت داریم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;به زن نگاه می کنم که دارد تنهایی از ما دور می شود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;آره من حاضرم اینجا بارها و بارها همراه دنیا به پایین سقوط کنم و دنیا را برای همیشه ترک کنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;تا اینکه یه روز، توی این سن، مثل این زن تنها به چنین جایی بیایم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دنیا چشم هایش را روی من ثابت کرده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;چشم هایی که هر بار یه جوربه نظر می آیند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اول ها همیشه مشکی بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اما حالا که می خندد قهوه ای می شود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;و اگه خیلی بخندد رنگ چشم های من می شود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;کیا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بله؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;تا اون ته بریم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بعد از دور بدویم بپریم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;او به جای من دوست دارد بدود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;ما که تمام خیابان های این شهر را با هم دویده ایم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اول من می خواستم تا آخر دنیا با هم بدویم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اما حالا دوست دارم ساعت ها بی حرکت بایستم، هیچ حرفی نزنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;نخندم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دنیا بهم گفته بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;تو مثل من شدی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;ودنیا سکوتش را شکسته بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;حالا همش می خندد و دیگه چشم های غمگینش را به رخ دنیا نمی کشد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;به جای من هم حرف می زند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;ما خیلی عوض شدیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اما نه،انگار یه نفر جای ما را با هم عوض کرده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دنیا به مردی نگاه می کند که دارد به سوی ما می آید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;این مرد با ریش های سپیدش، درست به اندازه ی بودن دنیا اینجا کنار من مثل یه خوابه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;مرد خیلی نزدیک می ایستد و عمیق به ما نگاه می کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;خیره به دنیا می گوید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دخترم این وقت صبح با این پسر اینجا چی کار می کنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دنیا بلند می خندد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;:- &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;آقا باور کن کار بدی نمی کنیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;مرد هم چنان پر از شک به ما خیره است&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;چه فکری می کند؟ دو جوان هم سن ما جز این که از دنیا دل کنده باشند و بخواهند بروند، چرا باید به چنین جایی بیایند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;با این ریش های سپید حتا این را نمی داند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دنیا به جای هر دویمان صحبت می کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;:- &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;می دونی آقا، ما نمی دونیم چرا هیچی قشنگ نیست&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;هیچ کاری نمی تونیم بکنیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;من به جز اون هیچی توی این دنیا نمی بینم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;چند وقته که ما غذا نمی خوریم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;نمی خوابیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اگه کیااینجا نبود من نفس هم نمی کشیدم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;وقتی هم که با همیم دنیا از حرکت می ایسته&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;آخه دیگه تا کجا می خواد بره&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;ما که کارمون با دنیا تموم شده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;مرد ریش سپید سرش را تاسف بار تکان می دهد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;حالت موعظه به خودش می گیرد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;مثل همه ی همه ی آدم هایی که این مدت پندمان دادند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;آدم هایی که حرف ما را نمی فهمیدند و ما هم نفهمیدیم آن ها چه گفتند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;ای وای&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;ای وای&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;چرا باید جوون های ما به چنین جایی برسند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;به خدا قسم به خدا قسم این عمل حرامه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;انسان آفریده شده برای عشق به آفریدگارش&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;نباید یه پدیده را این طور پرستید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;نباید جز خودش بخواید برای دیگری فنا بشید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;این عشق های زمینی باید شما را به خودش برساند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;باید به خدا برسید نه اینکه آخرش خودتان را به این پرتگاه برسانید که با هم بمیرید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;باید توی این دنیا زندگی کنید تا خودش صدایمان کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;نمی شه که همین طور از روی دنیا پر بکشید و برید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;نمی شه که آخر دنیا رو خودتون رقم بزنید&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;آقا شما مثل کتاب های دینیمون حرف می زنید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;من اصلا نفهمیدم چی گفتید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مرد حالا رو به من می کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;آخه جوان من یه عاشقم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;عاشق خودش&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;مرد اشک می ریزد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بهش می گم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;پس چرا اینجایی؟&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;اومدم بهش بگم صدام کنه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;برم پیش خودش&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;خسته شدم از اینهمه دوری&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بهش بگم من از این دنیا دل کندم و دل به آن دنیا بستم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;و دنیا از او هم پرسید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;ما قبلش چی کار کنیم؟ بالاخره باید یه کاری بکنیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;مرد میان هق هق گریه هایش می گوید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;توبه، توبه کنید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بخواید که بعد از همه ی گناهاتون بخشیده بشید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;توبه کنید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;ما مرد را همراه گریه هایش تنها می گذاریم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;نمی دانم ما چه گناهی کرده ایم ولی حداقل او هم مثل ما بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;او هم مثل من به یه دنیای دیگه دل بسته بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;تو فهمیدی مرد چی گفت؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;برایش سر تکان می دهم او هم می خندد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دنیا از کنارم دور می شود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;حالا که من مثل یه مجسمه شده ام، او گاهی بدون من می دود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دنیایی که اول ها دویدن را دوست نداشت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;مثل همیشه سریع روی نوک انگشت هایش حرکت می کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بیشتر شبیه رقصیدن می ماند تا راه رفتن&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;من هیچ وقت صدای قدم هایش را نمی شنوم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;پس هر وقت صدای گام هایی را نشنیدم، می فهمم که مال اوست&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;باد همراه با سوزشش شروع به بارش می کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دانه های برف آرام روی زمین می نشیند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;انگار فقط برف کم بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;حالا من واقعا شک کرده ام که خواب می بینم؟ دنیا با همان قدم های آرام باز می آید کنارم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;سویشرت نازکش را در آغوش گرفته و می لرزد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;او نگران بهم می گوید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;:- &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;قرار نبود که برف بیاد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;برف تنها دلیل توی این دنیاست که او دوستش دارد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;شاید حالا که برف می آید شک کرده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اشک هایش را روی گونه اش حس می کنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;با چشم های پر از اشکش نگاهم می کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;من خیره آن چشم ها می شوم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;این روزها چشم هایش را زیاد اشکی دیدم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اولین بار وقتی بود که بهش گفتم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;:- &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;به آخرش رسیدم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;من دیگه از دنیا هیچی نمی خوام&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;کارم اینجا تموم شده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;او گریه کرد و گفت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بدون من؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و او هیچ جوری قبول نکرد که من نمی توانم حتا تصور کنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دوست دارم برای همیشه زنده باشه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;او انقدر اشک ریخت تا من تسلیم شدم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;و حالا که دارد برف می آید امکانش هست که شک کند؟ بگذارد من بروم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;و الان این طور از سرما نلرزد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;کتم را روی شانه اش می اندازم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اشک چشم هایش محو شده و خیلی راحت به تی شرت نازک من می خندد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;تیریپ لاو اومدیا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;این صدای نا آشنا شنیده می شود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بعد دختری که با خنده اش مسخره مان می کند کنارمان می ایستد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;آخه کی؟ کدوم عاشقی قرار می ذاره شیش صبح اونم اینجا؟ که شما دو تا گذاشتید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;سرم را به سوی دنیا می چرخانم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;به این دلیل در مقابل دختر سکوت کرده چون هنوز دارد به من می خندد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;به من که دانه های برف روی مژه هایم نشسته و دارم می لرزم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;نه مثل اینکه واقعا عاشقیدا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;نگاهاتون منو کشته&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;دنیا با خنده اش می گوید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: -&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;آره&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اینم آخرین برف ماست&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;و دختر بالاخره ما را جدی می گیرد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;او هم شروع کرده است به صحبت کردن&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;نزدیک تر به دنیا ایستاده و طوری حرف می زند که انگار او را بیشتر از من می شناسد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;ولی من خوشحال نخواهم شد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;پس اگه آخرین برف است او پشیمان نشده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;ببین دنیا جون&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;تو مگه تا حالا چند تا پسر رو دیدی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;با چند تاشون این ور اون ور رفتی که فهمیدی دیگه هیچی از این دنیا نمی خوای&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اصلا عشق چیه؟ عشق کشکه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اینو هم نمی دونید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;قرار نیست که با یه نفر تا همیشه بمونی که بعدش بخوای باهاش بمیری&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;خرهم نشی بری تو خط ازدواج و بچه و هزار تا کوفت دیگه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;برو خوش باش عشق و حال کن تا یکی خسته ات کرد دیلیتش کن بروبا یکی دیگه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;باید همین جوری توی این دنیا زندگی کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;یعنی مثل حیوونا باشیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;چی میگی بابا دلت خوشه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;صد رحمت به حیوونا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;نمی دونم کی گفته که آدم ها از حیوونا بالاترند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;باز حیوونا برای همه چی یه پایانی دارند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;این آدم هاند که از هیچی سیر نمی شند و همه جا رو به گند می کشند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;دختر به من نگاه می کند و منتظر جوابی از من است&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;صدای آشنای دنیا جواب مرا بهش می دهد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;:- &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;ما کاری با دنیا نداریم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;ما کاری نداریم که چه قدر زشته و همه ی آدم ها چی کار می کنند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;مگه من چند تا قلب دارم که هر دفعه بدمش به یکی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اصلا شما دو تا چند وقته که با همید&lt;/FONT&gt;؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نمی دانم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;ما روزهای بودنمان با همدیگه را نشماردیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;فقط من حس می کنم او همیشه در زندگی من و کنار من بوده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دنیا هم مثل من در مقابل این سوال سکوت می کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;حالا رابتطون در چه حد بوده؟ تا کجا رفتید که آخرش به اینجا رسیدید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;کیا ما کجاها رفتیم؟ نمی دونیم اخه همه جا که شبیه به همه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;کجاها نه گوگولی، تا کجا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اصلا من می گم قبل از اینکه خر بشی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;البته خر که شدی ولی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;او دنیا را از من دور می کند و می خواهد که نظرش را عوض کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دانه های برف هنوز آرام می ریزند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اگه نپریم و فقط توی این برف باقی بمانیم، یخ خواهیم زد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;و یا اگه دو روز دیگه نخوریم و نخوابیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;برف روی موهای دنیا نشسته&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;کتم دارد از روی شانه هایش می افتد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;یخ زدگی دست هایش را حس می کنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دختر هم می رود و دنیا کنار من می آید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;با چشم های متعجب نگاهم می کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;چرا من نمی فهمم که بقیه چی می گند؟ من ازش پرسیدم که چی کار کنیم؟ می گفت که من یک شب رو با تو باشم، اینجوری هم یه کاری کردم هم عشقم در جا تموم می شه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;آخه چه طور ممکنه که من شب بخوابم و صبح که بیدار شدم&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دنیا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;هان؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;زیاد بهش فکر نکن&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;باز کنار همدیگه می ایستیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;من به دنیا نگاه می کنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;او بهم گفته بود که از دیدن خودش توی آینه خسته است&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;خوب بعد از آن روز شاید او به خودش توی آینه نگاه نکرد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;به جایش من همیشه نگاهش می کنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;زیر پایمان از برف سفید شده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;جای پاهای دنیا را روی برف دنبال می کنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;انگار یک جا ایستادن برای او محال شده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;کاری که من همیشه می کنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;او یک جایی کنار جای پایش ایستاده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;پسری مشکی پوش روی زمین نشسته و با او حرف می زند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;حتما الان دنیا دارد به او می گوید که&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;ما نمی تونیم چیزی بخوریم، بخوابیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اگه کیا اینجا نبود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;کنار دنیا می ایستم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;پسر به من نگاهی می کند و می گوید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;پس واقعا با همید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;رنگ مشکی لباسش چشمم را می زند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;به مشکی عادت ندارم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;پسر دوباره نگاهی به ما کنار همدیگه می اندازد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;یه سیگار روشن می کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بوی دود را زودتر از شعله کبریت حس می کنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;پسر سیگار را گوشه ی دهانش می گذارد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;سرش را چندین بار پیاپی تکان می دهد و می گوید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;ای ول، ای ول&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;واقعا خوشم اومد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;واقعا ای ول دارید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;حتما این کار رو بکنید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;دنیا می خندد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;تونصیحتمون نمی کنی؟ &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;نه من خوشم اومد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;خیلی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اگه خودمم یه روز یه بامرام پیدا کردم همین کار رو می کنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;حتما میام همین جا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بالاخره دو نفر رو توی این دنیا دیدم که می دونند واقعا چی می خواند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;آره خوشم اومد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;پسر به دودهای سیگارش خیره شده و چندین بار می گوید، که حتما این کار رو بکینم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;معطلش نکینم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دنیا سوالی را ازش می پرسد که جوابش را نمی دانیم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;سوالی که هیچ کس جوابش را نمی داند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;پسر بالاخره سیگار را از گوشه ی لبش بر می دارد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;سیگار را رو به من می گیرد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;این رو بگیربا هم بکشید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بهت قول می دم این تنها کاریه که توی دنیا ارزش انجام دادنش رو داشته باشه&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;سیگار را از پسر می گیرم و بهش نگاه می کنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;به اینکه چه طور می سوزد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;پسر از روی برف ها بلند می شود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;قبل از اینکه برود می گوید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;: - &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بعد از سیگارم از طرف من یه تف بنداز به دنیا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;پسر می رود و جای پاهای سیاهش روی برف می ماند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دنیا شانه به شانه ام ایستاده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;او هم به سیگار توی دستانم نگاه می کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;سیگار می سوزد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;خاکسترش می ریزد روی برف و دودش بالا می رود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;انقدر نگاهش می کنیم تا تمام می شود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;خوب حالا چی کار کنیم؟ قبلش باید یه کاری انجام بدیم دیگه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;یه کاری که همه می کنند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;آخرین کاری که با هم انجام داده باشیم&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;و من ذهنم از هر کاری خالی است&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;اصلا همه چی کار می کنند؟ چه کارهایی هست که برایشان هیچ وقت تمام شدنی نیست؟ چرا یکی از آن ها به ذهن من نمی رسد؟ و دنیا تنها کاری که می داند را تکرار می کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;:- &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;یه چیزی بخوریم؟&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;تو که غذا نمی خوری&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 May 2010 21:17:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttanha&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>ttanha</dc:creator>
<guid>http://ttanha.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گربه ی بامرام </title>
<link>http://ttanha.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff6699&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;( اولین داستان کوتاهیه که نوشتم. دوسش دارم و چون قبولش دارم می ذارمش پیش بقیه. و چون الان کارای نا تموم دارم و وقت و حس برای نوشتن داستان جدید ندارم مجبورم از داستان های قدیمی استفاده کنم. نظر بدید. و قابل توجه بعضی ها و این بعضی ها و اون بعضی ها نظر خصوصی ندید.بذارید بقیه هم نظرتون رو بخونند. این نوشته های دل منه. شما هم حرف دلتون رو برام بنویسید. )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خورشید از میون اینهمه پنجره اینهمه طبقه ی آخر وارد این جا شده بود و خودش را بر روی کاهوها انداخته بود. کاهوهای نازک خوش رنگ زیر نور خورشید رنگ می باختند. به زردی می زدند. چه قدر کاهو! چه کسی اینهمه کاهو را می خواهد؟ باد گرمی که از پنجره ی باز می آمد می زد به کاهوها. به پشم های کثیف گربه. به دانه های عرقی که از پیشانیش سرازیر بود. سردش شد. هوا دم داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر آمده بود و به کاهوها نگاه می کرد. اما خریدارشان نبود. سعی کرد که لبخند بزند. خودش فکر کرد که خندیده. ما که ندیدیم. شما هم فکر کنید او خندیده. اتاقک کوچک پر از کاهو را از نظر گذراند. آن گوشه هم چندین گوجه بود. خیار هم داشت. همه چیز برای یک سالاد. حالا چه کسی سالاد می خواهد! معده ی پسر اینهمه جا نداشت. شیر آب را باز کرد. خنکایش را حس کرد. گربه نزدیک تر آمد. کاهویی را له کرد. پسر اخم کرد. انگار صاحب کاهوها بود. گربه را پیش کرد. گربه لنگان لنگان دور شد. شاید گربه چلاق بود. از خود خشمگین رو به گربه کرد. ( حالا فقط او بود و کاهوها. باد و آب و گربه.)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر با آن ابروهای پر پشت نگاه مظلومی داشت. خودش نمی دانست. نگاه گربه از او مظلوم تره. پس چه کسی دلش برای دیگری بسوزد؟ پسر شروع کرد: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; هی گربه کاهویی که له کردی جوون ترین کاهویی بود که میون یه دسته ی خیلی بزرگ جا داشت. انگار اونهمه کاهو به ترتیب سن از تیرگی به روشنی دور هم جمع شده بودند که از یکی مراقبت کنند. خوب تو لهش کردی! کاش می خوردیش. می دونی برای چی اینجام؟ اینجام از میون اینهمه کاهو خوباشو گلچین کنم. باهاش یک سالاد درست کنم. با هر کاهویی می شه سالاد درست کرد. اما اون سالاد یه چیز دیگه ست. سالادی که قراره شب روی میز کنار غذایی که مادر پخته قرار بگیره. با نوشابه ای که پدر خریده. باید حرف نداشته باشه. همه چیز خوبه کیف می کنی؟ تو که نمی فهمی. لهش کردی. حالا یه کاهو کم دارم. &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر در این مدت چندین دسته از کاهو ها را شسته و خرد کرده بود. سریع کار می کرد. دستانش به کار آشنا بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; گربه کاش ما مثل کاهوها بودیم. خانواده های پر جمعیتی هستند. صمیمی اند. ما همش سه نفریم. خب کمه دیگه. تو هم که تنهایی. از اون برگ هایی هستی که زود کنده شدند. فکر کن کاهوها وقتی از هم جدا می شند عوض می شند. اونی نیستند که قبلا بودند. اول از همه تنها می شند بعد شسته و تکه تکه. . اگه میان هزاران کاهوی عوض شدهمثل خودشان باشند نمی شه بشناسیش. حالا فکر کن من از پدر و مادرم جدا بشم. نه امکان نداره که جدا بشم. &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر سن کمی دارد پس دست های کوچکی دارد به رنگ سبز. سبز کاهویی. حرف که می زد لب را می گزید. حالا هم سکوت کرده و قرمز شده. گربه از او ساکت تره. نه خرخر می کند نه میو میو. فقط گاهی پای لنگش را نشان می دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; بذار از خودم بگم اسمم آقا جواده. آقا جواد آخرشه. تو دوستی باهات کم نمی ذاره. مثل خودت بامرامه. مرامتو گربه که ساکت به حرف های آدم گوش می دی. &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز ساکت شد. پسر داشت بغض می خورد. نه آقا جواد داشت بغض می خورد. با چشم های مظلومش کاهوهای قشنگ را انتخاب می کرد. چندین ظرف هم آورده بود. اتاقک پر شده بود از یه عالمه ظرف های کوچک سالاد. تمام مدت که گوجه ها و خیار را خورد می کرد فقط گفت: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; گوجه ها رو دوست ندارم. خیارو هم. فقط کاهو. اما کاریش نمی شه کرد. همه می گند سالاد بدون این دو تا یکم زشته. راستی گربه! این کاهوها مثل دنیا می مونند. چند تا گوجه و خیار می ذاری روشون. هیچ به درد نمی خورند. فقط خوشگلتر می شند. شاید برای اینکه دنیا باید خوشگل باشه. شاید هم برای وسوسه خوردن سالاده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ولی گربه سالاد به این خوشگلی به این رنگی یه ذره که ازش بخوری میذاریش کنار. نگاش هم نمی کنی. چون یه چیزی کم داره. یه ماده ی سفید که ترشه. شیرین هم هست. بهش می گن سس. همون مزه ی زندگی که اگه نباشه باید دنیا رو با همه ی خرت و پرت هاش بندازی دور. چرا داری این جوری به این سالاد نگاه می کنی. آره خوشگلند ولی یادت نره که یه دقیقه ی دیگه خورده می شه. رنگش رو هم فراموش می کنی. &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه عالمه سالاد وسوسه انگیز درست کرده بود. خیره شان بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; گربه هنوز نظرت راجع به کاهوها عوض نشده. نبینم دیگه لهشون کنی. من و این کاهوها با هم زندگی کردیم. دوست داشتم یه کاهو بودم. اونا هوای همدیگه رو دارند. &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گربه لنگان لنگان به سمت جواد آمد. خودش را به پاهایش مالید. نوازش می خواست. اما جواد در عالم دیگری بود. شاید جای آن تک کاهوی زیبا و باریکی که میان صد کاهوی دیگر خوابیده بود. جواد قصد خواب داشت. انگار جواد خسته بود. اما ثانیه ای نگذشته بود. نگران شد. چهره اش سرخ تر می شد. آشفته به ساعت نگاه می کرد. با دستان لرزان آن سالاد خوش رنگ سه نفره را درست کرد. نگاه از ساعت بر نمی داشت. شروع به شمارش کرده بود. یک. دو... ده. چه زود تمام شد. بیشتر از ده را نمی دانست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; هی گربه بهت گفتم آقا جواد باحالا نه! گفتم آخرشه. تو دوستی و همه چی نه؟ گفتم اهل دروغ و اینا نیست. مثل خودت با مرامه. خب حالا شاید دیگه تو رو نبینم. شاید تو مثل این کاهو خورد بشی شاید من. پس آقا جواد یه دروغ بهت گفت.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گربه به آن سالاد کوچک نگاه می کرد. اما جواد عجله داشت. سریع سالاد را روبه روی گربه گذاشت. گربه از سالاد دور شد. انگار می گفت : جایش کنار غذای دست پخت مامان نوشابه ی خرید باباست. که جواد گفت: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; مال تو... ندارم...صاحبای این سالاد رو ...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گربه هم کمی از سس سالاد را لیس زد. آنگاه میان اولین خنده ی جواد. صدای زمختی برخاست: &quot; هی جواد! چند تا سالاد بیار باسه مشتری. &quot; جواد نفس راحتی کشید. انگار ترس از وجودش رفته بود. مرامش را در مقابل گربه خریده بود. خواست برود که گربه میو میو صدا کرد. پای لنگش را که بالا گرفته بود پایین گذاشت و با ان جستی زد. جواد فقط خندید. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Apr 2010 11:33:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ttanha&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>ttanha</dc:creator>
<guid>http://ttanha.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

